histats.com

دنیا جای یادم نمی رود ها، جای یادم نمی آید هاست

04:21

چهارشنبه 17 آذر 1395
نیزار روی آب بود؛ تن سبز و دل تهی، آخ که نمی آمد؛ به آشکارِ لبخندش نمی آمد، به تنِ سرد دست هاش، به رودی که فرو می ریخت هر بار هر بار هر بار؛ میانِ وسعت دریا، اسکله داشت پشت چشم هاش؛ مه آرام پشت پلک، ریز ریز خرده چوب ها، بطری های خالی آب، ردِ جا ماندۀ کفش ها، صدف صدف صدای دریا می داد؛ صدای بسترِ رود، صدای پرنده ای که، میان نیزار می دود
کوریون , اولئک الحشاشین

04:20

سه‌شنبه 16 آذر 1395
میان اوفلیا تا ویرجینیا، اورفه بود که پاره سنگ می بلعید
کوریون , پاژ

04:19

سه‌شنبه 16 آذر 1395
خب شما یادت نمیاد، در حقیقت ابدا اصراری هم ندارم که یادتون بیاد که یه سایتی بود به نام سایوک، یه سرویس دهنده ای بود مثل همین بلاگ اسکای، من بودم و اون بود و دو تا آدم غیر از من و اون و دو تا مدیرهاش، اون زمان هایی که شلوار شیش جیب مد بود یا نبود و ما پای مردم می دیدیم و فکر می کردیم که ئه از اینا مد شده؟ اونجا می نوشتم، روزی سه بار اسمشُ عوض می کردم تا تهش رسید به میرا، بعد تو کتابفروشی دانشور فهمیدم میرا اسم یه کتابه، حالت پیش فرضِ من خیلی خاص تر از اونم که اسم یکی دیگه روم باشه باعث شد که یه چند ساعتی بی اسم بمونه، یعنی اسمش شد هیچی، بعد خب همون دوره هایی بود که بدون عنوان و بدون نام و بی نام و من نام ندارم و هیچی مد شده بود و شعر می شد و کتاب می شد و چاپ می شد و می فروخت حتی، یا شاید ما فکر می کردیم که مد شده که فروخته، یا مد نشده بود و ما اصلا بهش فکر هم نمی کردیم اون روزها، سایوک رفت بغل رقاصۀ کلیپ های منصور، سِرورش داون شد و مدیرهاش متواری و اون یه چند سالی رفاقت کرد و دو تا آدمِ غیر از من و اون هم که خب، بطرز فجیعی در اثر سانحۀ جانگداز رانندگی کشته شدن، یعنی من از صمیم قلب هر شب آرزو میکردم که برن زیر تریلی، از نظر منِ اون روزها، اونایی که راجع به فستیوال ها برنده ها همایش ها، هرمنوتیک و هژمونی و تاریخ و سیاست، کتاب قاچاق و فیلم کالت، سیگار بعد و قبل و وسط سکس و دوالیسم حرف نمیزدن، حق حرف زدن که هیچ، حق نفس کشیدن هم نداشتن، حدِ آغشتگیم به وجدِ ابرانسان بودن، شعری پس مینداخت که توش جسیکا آلبا و وزغ و سبد و پیک نیک و شابک داشت، فضای چیدمانی و ابسورد، اسم نقاشی و سن کارگردان، یه مطلعِ آگاهِ پاپیون زده سیگار برگ می کشید پشت کیبوردش، روایت کردن مد نبود اون روزها، یا بود و ما فکر می کردیم مد نیست، یا دلمون میخواست اونایی که روایت میکنن برن زیر تریلی، حتی یادمه عکس سیاه سفید میذاشتم توش؛ از این عکس ترسناک هنری ها، از این زن های موهاشونُ باد بردۀ گونه استخونیِ دهه هشتادی، از اون بارونی سیاه پوش های بی صورت، آینۀ میز گریم و دکلته، پیک نصفۀ کنار ژتون، ماکروی جوراب شلواری راه راه، واید اتاق خالی هتل و این جور چیزها، یادم نیس، شاید هم عکس نمیذاشتم، یه چیزی می خواستم بگم یادم رفت، متاسفانه دیگه اصراری هم ندارم که یادم بیاد
کوریون , صحاری

04:18

یکشنبه 14 آذر 1395
وضع و حال من حال و وضع منه، هزار بار با هزار جور مثال بهتون نشون دادم که اگه همین جمله های تخمی رو یکی مثل افلاطون گفته بود چجوری شورت از پاتون در میاورد، بعد چون من میگمش فرم گزارش تخلف پر میکنن واسم، مرض دارم مثال میزنم؟ مرض دارم و مثال میزنم، ملت درون هر آدمی فاحشۀ خودشه، این جمله آخریه مطلقا هیچ مفهوم خاصی نداره اما بعنوان مثال بذار یادت بندازم که اینو اگه براهنی گفته بود قطری شیاف کرده بودین به خودتون، وضع و حالم بترتیب خوب و بد بود و حال و وضعم از جمعه تا حالا بترتیب بد و خوب و ریدمون و شوکه و دایورت، من همیشه باید فرار کنم، من همیشه باید دنیا به تخمش ترین آدم دنیا باشم، من همیشه باید تنها راه حلی که به ذهنم میرسه جاخالی دادن باشه، من جای خالی چیزها شده ام، الان این جملۀ آخری رو بینی و بین اللّه نمی شد اقلا تو این شب شعرهاتون که اتفاقا عصرها برگزار میشه، با پلک روی هم گذاشته خوند؟ به خاک رفیقم که میشه، خاک تو سرش که هنوز خاکش نکردن، خاک تو سرش که رید به تمام هفته ام، تهش دو روز دیگه راه میرم تو خیابون و دوتا لوند و سه تا مخنث و یکی و نصفی کاپل میبینم و یادم میره، تهش هایده رو دوبار بذارم رو ریپیت که حتی یادت هم میبرن از یاد و یه سری هم تکون بدم و خشتک جینُ دو سه بار بالا پایین بکشم که جا واکنه و استیبل بشه و موقع پیاده روی نیفته وسط دست و پا، هیچ خشمی هم ندارم و مادر تویی که داری تو ذهنت به پنج گانۀ سوگ من فکر میکنی رو سابیدم، این جوری بنویسم راضی میشین؟ یا مثلا بنویسم گا اسلش ی ستاره سه تا یک ستاره مربع ی خط فاصله دم خط بعد؟ عن تو قیافه و ضد ارزش و دنیاتون، من اگه میخواستم نهج البلاغه بنویسم که دیگه وبلاگ نمی نوشتم، من اگه قرار بود سر رو شونه بذارم و هق هق کنم که واسه یه مشت بچه سال عقده ای تازه به دوران رسیدۀ هم قد شمع کیک تولدم حرف نمیزدم، شاشیدم تو این دنیایی که من نخواسته و توی تونسته هنوز توشه، ریدم تو دنیایی که آدم هی راه میره و هی سوگ تازه اشُ می پذیره و هی یاد نمیگیره بعد پذیرفتنش چه گهی باید بخوره، ریدم تو این دنیایی که آدم باید به همۀ گه خورهای دورش جواب پس بده، ریدم دهن تویی که فکر میکنی دلتنگیت اون چیزی بود که امروز بهش احتیاج داشتم، شاشیدم به رفاقت هایی که تهش یه خدافظی ساده هم نداره، بیزارم ازتون از همه تون
کوریون , صلوات ختم کن

04:17

یکشنبه 14 آذر 1395
مرگ، شیشه های خالی نوشابه بود
کوریون , صحاری

04:16

یکشنبه 14 آذر 1395
کاش خیالِ خیال بودن تو، این اندازه حقیقت نداشت
کوریون , صحاری

04:15

شنبه 13 آذر 1395
«به تو تنهای هیچ، آن هیچ بزرگ»


کوریون , کاست

04:14

جمعه 12 آذر 1395
میگن هنوز مایه ماکارونی رو اپن بوده، میگن خرید کرده بودی واسه شام آخر هفته، میگن هیچی ننوشتی، یه خط فرستادی واسه خواهرت که ببخشید اگه فقط به خودم فکر کردم، میگن قرص هم خورده بودی، آره؟ چرا؟ قرصُ اونی میخوره که نمیخواد بمیره، تو که دار زدی خودتُ، تو که این همه دلت خواسته بمیری، چرا قرص خوردی پس؟ میگن دیگه نمیشه هیچی ازت پرسید، میگن صبر کرده بودی هم اتاقی هات برن، میگن دختره نمی دونه هنوز، میگن قراره به مادرت بگن گاز خفه اش کرده، میگن بارون امروز تهرانُ ندیدیش، میگن رفیقم شده یه شماره پرونده، میگن تنت یخ کرده تو سردخونه، میگن دراز کشیدی که یدونه از این برش های وای بزنن رو سینه ات، میگن نمیذارن اونجا دفنت کنن، میگن بارون چال چشامُ پر کرده، میگن فردا خاک چال چشاتُ پر میکنه، میگن حیوونی مامانت که پنج شنبه هاش میشه قرآن و گلاب، من ولی هیچی نمیگم، من این چیزها رو بلد نبودم، من فقط بلد بودم گریه کنم تو راه، من فقط بلد بودم بخندونم شون، من فقط دلم تنگ شد یهو، من فقط میخوام بگم شب بخیر، شب بخیر احمق خودخواه! شب بخیر رفیق این همه سال!
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

04:13

جمعه 12 آذر 1395
«من رفیق های جون جونیمو، سرد و بی جون شده تو خون دیدم»


کوریون , کاست

04:12

جمعه 12 آذر 1395
«قرمزی رنگ نینداخته، بیهده بر دیوار»


کوریون , کاست

04:11

پنج‌شنبه 11 آذر 1395
می آزارد اما، بوی تسکین می دادی
کوریون , اکتاو آبی

04:10

چهارشنبه 10 آذر 1395
تن، گرگ بیهوده ای ست
کوریون , پاژ

04:09

سه‌شنبه 9 آذر 1395
گه می خورَد درخت اناری که باغچه، نشستم و بهش گفتم بشین یه شعر بخونم واست، بعدش هم قاه قاه خندیدم از مراتب کسمغزی خودم، هزار تومن پولی نیست که آدم اتفاقی رو تماشاچی کنه، سر خم کرد روی شونۀ راستش، نشست، منزجرم کرد نشستن اش، عادت ندارم در معدود لحظاتی که غافلگیر می کنم غافلگیر بشم، شعر نصفه رو وا دادم، یه قطعۀ فاخر و مردمی خوندم براش؛ مسلما از ایرج میرزا، بیستون قرمز کشیدم باهاش، و برای اولین بار احساس کردم نسبت به این آشغالی که من تو زندگیم می کشم، همیشه اون بیرون، یه چیز آشغال تر هم هست، خنده اش خشک شد وسط شعر؛ قاتی اخم و دود سیگارش، در فقه من کسی که توی کمتر از ده دقیقه دوبار غافلگیرم کنه عین نجاسته، خودمُ تطهیر کردم ازش، حوصله نداشتم، پیش نمی اومد، شعر مثل عشقه، مثل شاشه؛ باید بگیره، نمی گرفت، یعنی بعد از اون دوره های پیش پا افتادگی که آدم واسه استاد و رانندۀ سرویس و حراست دانشگاه و همکلاسی های چاق و لاغرش شعر خفیف و هزل عفیف میگه و برگه برگه دست به دست میشه تو لابی و پیش خودش فکر میکنه پرچم زده رو هیمالیا، شاش بند شده بودم، یهو تو اتوبوس تندروها، تو ترافیک ولیعصر سنگ انداختم، فاتح مستراح کیفیتم شدم، اونقدری که چند ساعته شکلِ مباهات گرفته صورتم؛ شکلِ ایموجی زردهای مسنجر مرحوم، یک جور کیف ناکی میشه برم و پشت در دستشویی های پارک بنویسمش، توی در مینی بوس خطی های شمال؛ زیر سلفون های سبز؛ کنار عکس شیلا خداداد و نیکی کریمی، میشه رو کاشی سفیدهای قهوه خونه ها نوشتش؛ زیر تابلوی اون پیرمرده که پشت همۀ قلیون ها نشسته و نگات میکنه، چپق میکشه و سر کج کرده و مشتشُ گذاشته زیر گونه اش، غافلگیرت نکنه اگه یه روزی، همین شعرُ کامل کردم و بردم روی سن؛ انتلکچوال دات اورگ؛ عام المنفعه، بدون بلیط های چند ده هزار تومنی، شک ندارم این یکی دیگه حتما می فروشه، چند ده هزار تومن، خیلی ها رو تماشاچی میکنه
کوریون , رمز چهار تا یک

04:08

سه‌شنبه 9 آذر 1395
پنهانت می کنم، پیدایت نمی کنم
کوریون , اکتاو آبی