histats.com

دنیا جای یادم نمی رود ها، جای یادم نمی آید هاست

05:33

چهارشنبه 6 بهمن 1395
هی هر صبح پا میشم و هی از خودم می پرسم که واقعا این رنج، تنها چیزیه که از تو برام مونده؟
کوریون , مارمالادسن

05:32

چهارشنبه 6 بهمن 1395
گر چه خب، من مثل سرِ قبرم، آدم که پیش من وایسته، چشاش دیگه اون طوری نمی خنده
کوریون , سیگار، الکل، شیرکاکائو

05:31

چهارشنبه 6 بهمن 1395
شابلون
کوریون , سک

05:30

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
خواب لاکپشت می دیدم، اخم کرده بود و می گفت، یونگ احمق است
کوریون , پاژ

05:29

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
من اتفاقا مشکلم این نیست که صادقانه حرف نمیزنم، اتفاقا مشکلم اینه که زیادی صادقانه و زیادی در لحظه حرف میزنم، الان دوستت دارم؟ دیگه حساب کتاب نمی کنم، دو دوتا چهارتا حالیم نیست، به این حالت و اون نتیجه اش هم فکر نمی کنم، همین الان صاف میام میذارم کف دستت، چند ماه دیگه اسمت هم یادم نمونده؟ دیگه زور نمیزنم، دنبال بهونه نمی گردم، دلم هم نمیخواد دلیل بیارم واست، من اتفاقا مشکلم بی سیاست بودنم نیست، مشکلم اینه که سیاست ورزی نمی کنم، تعمدا از این توانایی هولناکم استفاده نمی کنم، کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت و سپرده سرم نمیشه، کیشم مهره چیدن نیست، اگه می چینم واسه مات کردن نیست، رخ و قلعه نمی فهمم، جام روی سر برده به هیچ جام نیست، و تو چقدر نمی فهمیش که جام توی دستم جام زهرمه، و تو چقدر نمی دونیش که اگه راه میرم هنوز، واسه خاطر سنگین کردن پاهاست، که اگه می خوابم اون همه، واسه خاطر زهریه که اثر نمیکنه
کوریون , فانوس چروک

05:28

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
ماها یه مشت مهره داریم، نه از اون مهره هایی که با نرمی نوک انگشتت میکشی روش و یادت میره کی بودی و کجایی و کی رفته ازت، حرفم این مهره هاست؛ همینایی که دستمونه، همونایی که دستمون بود، هر کی که پاشُ گذاشته تو این گه دونی، پونزده شونزده تا مهره گذاشتن تو جیبش، نشوندنش اونور میز و بهش گفتن بشین! بازی کن! میشه زود باخت، میشه بد باخت، میشه خوب برد، اصلا میشه کاسپارف شد، تهش ولی سالن همونه، صفحه همونه، میز همونه، آدم میشینه نیگا میکنه به خودش، چیجوری بازی کرده بودم این همه سال؟ برد برد پات باخت پات؟ حتی صدای فریاد زدنش هم مضحکه، بده که بیرون مونده وایسته پشت دست، بده که بیرون رفته به جورِ حرکتِ مهرۀ توی بازی مونده ها گیر بده، بدتر از اون اینه که متاسفانه هنوز هم گاهی یادم میره که اینا تهش؛ اول و آخرش، فقط یه بازی کسشعرِ دیگه ست
کوریون , صحاری

05:27

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
فشار خون شما بالاست
دیشب پرستار پیر
-به فرشتۀ کوچکی می گفت
و من از سوم ابتدائی هستم
هنوز می ترسیدم
گاهی گوشۀ دفتر مشق
بوی نارنگی می داد
و کتاب دینی
-بوی کالباس خشک
خیارشور هم داره؟
اوهوم، بیا
-نصفش مال تو
و صبح ها برای تو
و عصرها برای خودم گریه می کنم
برای ما که توی کیف مدرسه 
چیزهایی داشتیم 
که فراموش نمی کنیم
فراموش نمی کنم
که یک روز عصر
کنار مسجدی سیگار می کشیدم
که خرما کم داشت
هیوا .. مادر؟
دو بسته خرما بگیر 
-و کبوتر از گنبدهاش
پر می کشید
چرا؟
چرا می نویسم دوستت دارم؟
از تو که می توانی بگویی 
تمام حقیقت، بازی بود
تمام حقیقت، بازی بود؟
پس من کدام پائیز 
دوستت داشته ام؟
صبح ها 
همیشه همین ساعت
خوابم نمی برد
گاهی همین ساعت
از خواب می پرم
زن محبوب کودکی های من
دست های مهربانی داشت
که خواب درخت کهنسال کوچه را
-نمی آشفت
پیلیز
دنت لاو می
من از پله های کلاس زبان
بارها افتاده ام
الف گریه میکرد
سین گریه میکرد
هفت سین گریه می کرد
و ما روی برد
فراخوان می زدیم
تجمع راس پنج
-روبروی دانشکدۀ فنی
دانشجویی؟
خیر آقا
نقاشی؟
خیر آقا
چی خوندی؟
کوروساوا
کافی نیست
اقتصاد وردار
دو واحد
هشت تا ده صبح
هشت تا ده شب
هشت سال تمام
تمام شده همه چیز 
و ما دیگر
به حذف و اضافه نخواهیم رسید
و این ثابت می کند 
که سقف آسمان سوراخ نیست
و احتمال افتادن ما از زمین
مساحت کره را، تغییر نخواهد داد
راستی
یک روز اگر نبودم
فراموش نکن
که نان داغ برای صبحانه 
از نماز صبح واجب تر است
و توی تاریکی
می‌شود قرص خورد
می‌شود قرآن خواند
و تمام شب 
قرص بود و 
-از قرآن گفت
من راه را
از خلوت نام تو گم کرده ام
عصرها
توی تلویزیون های سیاه  
چهارده اینچ برف سفید می بارید
و من هر بار با ناخن
پیراهن اتاق را
خراش می دادم
-پاشو .. نمازت قضا نشه
و سماور
از نماز عصر واجب تر بود
برای من که هر شب 
به خیابانی می رسیدم که انتهاش
-هرگز
به تو نمی رسید 
من زنی را 
توی خواب هایم کشتم
قاضی ها احمقند
احتمالا مرا می کشند 
به مادرم بگو
سرنوشت خوبی بود
دیوارهای خانه برای من
پنجره ها هم
-برای او

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

05:26

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
کسی استخاره می کرد و ما، بد می آمدیم
کوریون , پاژ

05:25

دوشنبه 4 بهمن 1395
لونا! لونا! نمی بینی؟ بارون گرفته! رخت ها رو از رو بند جمع کن! با کاردک افتاده بود به جان روزها، که غروب را بتراشد از دیوار، بتراشد از من، لب به زخم وا کرده بودم که دوباره صدا زد لونا! رخت ها! دلم ریخته بود؛ تنم خراشیده، دستم بوی رنگ می داد، چکّه چکّه می چکیدم از خودم، بی وطن تکیه میزدم؛ به اقلیم مردۀ دیوار، ایستاده بود، افتاده بود به جان رخت ها؛ ملافه ها و بندها، برنمی گشت، چیزی نمی گفت، زیر آواز میزد و ابر، سایه می انداخت، روی بوته های دور، روی درخت مجاور، روی شیروانی نزدیک، کسی نمی آشفت، چیزی نمی جنبید، روز بر نمی گشت، غروب بود و می بارید، قطره قطره سُر می خورد، شامه از بوی کاهگل پر بود، خزه از پای دیوار، بالا می خزید، میان سینه ام، روی دست هام، پشت پلک بسته ام می دوید، و اندوه لبخند نقشی که روی دیوار، فرسوده و خراشیده به پایان می رفت، خاطر هیچ کس را نمی آزرد
کوریون , مزامیر ورشو

05:24

دوشنبه 4 بهمن 1395
لوتوس
کوریون , سک

05:23

یکشنبه 3 بهمن 1395
بله درسته همشون یه گهن، شما هم که خوشبختانه، یه عمره که به گه خوری عادت کردین
کوریون , صلوات ختم کن

05:22

یکشنبه 3 بهمن 1395
تو صرفا چیزی رو می بینی که من نشونت میدم، و این بیشتر از اون که به هوش من مربوط باشه، به حماقت تو وابسته ست
کوریون , صلوات ختم کن

05:21

یکشنبه 3 بهمن 1395
-شریعتی؟ 
و می نشینی 
با قرمز غمگینِ ماتیک ات 
و گنگی بی امان دست هات 
با آبی مایوسِ سینه بندی 
که دروغ سپید مانتوها 
هرگز 
پنهانش نمی کند 
تاکسی ها گاهی 
دلیل خوبی هستند که یک مرد 
تا سرحدّ مرگ 
 -دیوانه شود
کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

05:20

یکشنبه 3 بهمن 1395
نمی دونم، گاهی واقعا فکر میکنم که دیگه باید خودکشی کنم، یعنی احساس میکنم تنها گهی که نزدم تو زندگیم این بوده که خودمُ مثل لوستر آویزون نکردم از سقف، یه جملۀ مزخرفی هم داشتم که آدم های بزرگ به خودکشی فکر میکنن اما، این آدم های کوچیک اند که خودکشی میکنن آخرش، خوب لایک می خورد، آدم تا وقتی خوب لایک میخوره اهمیتی نمیده به درستیِ حرفاش، الانِ این روزهام اگه زیر اون جمله کامنت می خواست بذاره، واسه منِ اون روزهام می نوشت که تعریفت از بزرگ و کوچیک چیه شما؟ این شما رو هم حتما ته کامنتش می نوشت، و مسلما واکنشی به جوابِ سوالی که پرسیده بود نشون نمیداد، دوباره اونور خط زرد وامیستم، اونقدر صبر میکنم که تو بلندگو بگه لطفا از لبۀ سکو فاصله بگیرید، بعد فکر میکنم به آدم هایی که خسته دارن برمیگردن خونه، یا نا امید دارن میرن سر کار، یا برگۀ محضر دستشونه، یا چک پاس نشده شون ریده تو اعصابشون، یا نون شیرمال خریدن، یا تو تلگرام دارن به اونی که دوستش دارن میگن زود میرسم یا به اونی فکر میکنم که ممکنه نیم ساعت نتونه بگه؛ تو ماهواره اینُ میده بیس پنش تومن من با هفتاد و چهار درصد تخفیف میدم پنش تومن، نقطۀ نابودی آدم ها اون جاییه که شروع میکنن به همه حق دادن؛ به هر کی غیر از خودشون، کمک یه بار بهم گفته بود آدرنالینت کمه، احتمالا منظورش این بود که انقدر مثل اون قورباغه هه نشستی تو آب، که آب کم کم جوشید و نفهمیدی و مردی، من فکر میکنم بدترین چیز در مورد آدم ها اینه که نمیتونن صریح باشن، همیشه یه چیزی نمیذاره یه چیزی رو بگن، یاد گرفتم خودمُ بنشونم جلوی خودم، با انگشت اشاره و انگشت بلندِ بیلاخ، دماغمُ فشار بدم و بگم هی! بهم بگو چته؟ کی اذیتت کرده باز؟ باز چی دیدی که ترسیدی؟ هان؟ به این هم اعتقاد دارم که آدم فارغ از جنسیتش، فارغ از سن و سالش، باید بلد باشه خودشُ ناز کنه، باید مثل پنچ انگشتِ باز شده ای که میکشی تو پشم و پر سگ ها، گاهی موهای خودتُ بهم بریزی، گاهی خودتُ ناز کنی، گاهی هوای خودتُ داشته باشی، دارم موهامُ بهم میریزم این روزها، یهو واسم مهم شده که آب پز نمیرم، دیشب مثلا، دوباره وایستادم پشتِ خط زردها، وایستادم نزدیک نیمکت ها، به تو فکر کردم، به این که مجبورم این جنگُ با نفس زدن ببرم، بدون این که بذارم یه قطره خون حتی، سُر خورده باشه کف دست هام
کوریون , صحاری

05:19

یکشنبه 3 بهمن 1395
منُ اگه تنها بذاری تو خونه، درُ روم ببندی، شب اول برق ها خاموشه، از فرداش ولی، بوی تاید و برنج میاد تو راه پله ها
کوریون , سیگار، الکل، شیرکاکائو