• 08:41 (یکشنبه 4 تیر 1396 17:45)
    می گوید می ترسم از تو، نمی شود با تو حرف زد اصلا، می گوید دل نازک شدی پسر، خیلی هم خوب می گوید، خیلی هم ملیح می گوید، اصلا مورمورم می شود وقتی نقطه می آید تهِ حرف هاش، توضیح می دهم که آدم، به ادامه دادن خودش مشغول است، به کشف دفتری که روزی، جایی جا می گذارد، به تدریج کردنِ خوابی که سال هاست دیگر نمی بیند، می گویم؛ با...
  • 08:40 (یکشنبه 4 تیر 1396 17:05)
    آدم به روزنه محتاج است، حتی برای دیدنِ مهتابی که می داند
  • 08:39 (یکشنبه 4 تیر 1396 00:16)
    برای آشیانه ای که بر دوش می بریم، درکِ زیستگاه، عمیقا سانتی مانتال است
  • 08:38 (شنبه 3 تیر 1396 01:42)
    دلم لک زده واسه نارنج های شهرک، واسه کلاغ های لعنتیش، واسه این که فقط یه بار دیگه اون قدر تنهایی واسه خودم راه برم که کفشم، پشت پاهامُ بزنه
  • 08:37 (جمعه 2 تیر 1396 16:10)
    بعد گفتم تنهایی پنج روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم گلدسته هاست، کاشیِ مناره های یکشنبه، سومی را یادم نبود، چیزی نمی گفتم اما، از روی دست من می نوشت، فکر کردم، حقیقتا فکر کردم، بعد گفتم تنهایی سه روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم مناره هاست، مسقطی های پنج شنبه، روز سوم دلخوشی ست، درست همان جا که گمان کرده...
  • 08:36 (پنج‌شنبه 1 تیر 1396 04:38)
    مباد که از اندوه ات، شانه خالی کرده باشم
  • 08:35 (یکشنبه 14 خرداد 1396 09:30)
    از اینجا رفته اند آقا، و کلاهش را، صاف می کند روی سرش
  • 08:34 (شنبه 30 اردیبهشت 1396 14:12)
    گیر می کند هنوز، لای چرخ دندۀ ساعت، یا پره های هواپیما، پروانه ای که گاه، قدر پیله نمی داند
  • 08:33 (سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1396 04:04)
    شاه بابا مرده جیران، شاه بابا مرده
  • 08:32 (یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 08:47)
    تو دوست داری بمیری؟ دوست ندارم زندگی کنم -خب این یعنی دوست داری بمیری؟ مردنُ که نمیشه دوست داشت.. تو اینُ میگی! -تو هم داری از من می پرسیش
  • 08:31 (سه‌شنبه 1 فروردین 1396 03:46)
    کسی تنه می زند، می رود توی مغازه ای که ایستاده ام و زل زده ام به اتیکتِ قیمت هاش، آن طرف تر هنوز، بساط آکواریوم و لامپ های صد است؛ گوشه ای از پیاده رو که سبزه ها را برده اند کنار هم نشانده اند، ببخشید آقا! زن جوانی اجازه می گیرد، کنار میکشم و راه می افتم، زل میزنم به ویترین ماهی ها، می پرسم چقدر می شود، توری را فرو می...
  • 08:30 (جمعه 27 اسفند 1395 08:30)
    گوئیدو
  • 08:29 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 19:44)
    میگه اینجوری قیافۀ مادر‌مرده ها رو نگیر به خودت، کثافت های مثل تو رو باهاس مثل سگ کُشت، سرمُ می‌گیرم بالا، سرشُ می کنه اونور، سرآستینِ سفید کتشُ میندازه پشت کمرش، ته حرفشُ می‌گیره که اگه کمکم نکرده بود، تا حالا آژان ها سرِ گردسوزُ تفی کرده بودن، موهاش جوگندمیه، یعنی گمون میکنم که جوگندمی باشه، یاشار اون موقع ها یه بار...
  • 08:28 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 19:30)
    پرسید می‌دونی کلاویه چیه؟ گفتم همون هاس که فشارش میدن؟ گفت اوهوم، این اوهومِ آخری رو تعمدا جوری گفته بود که حالت گونه اشُ عوض نکرده باشه، سر در نمیارم ازش، همیشه دم دم های عید سر و کله اش پیدا میشه، میاد واسه دیدن همه، یه سرکی هم می کشه اینجا، بی اجازه برگ های زرد گلدونُ جدا میکنه، جمع شون می کنه کفِ دستش، پارسال که...
  • 08:27 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 19:17)
    بعدش هفت تا گاو ماده، هفت تا گاو نر‌ُ خوردند، به اینجاش که رسیدم، زیر چشمی نیگام کرد، سینی غذا رو گذاشت جلوم، در اتاق‌ُ بست و رفت
  • 08:26 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 02:23)
    دنیا جای یادم نمی رود ها، جای یادم نمی آید هاست
  • 08:25 (چهارشنبه 25 اسفند 1395 19:31)
    باید زودتر از پاییز می رسیدم به باغ، زودتر از برف به قله ها، زودتر از انتها به تو
  • 08:24 (سه‌شنبه 24 اسفند 1395 02:01)
    زمان یک اتفاق مریض است، من این جمله را خیلی دوست دارم؛ زمان یک اتفاق مریض است، خیلی جاها توی مهمانی ها یا توی حیاط بیمارستان یا وسط بحث های جدی، یکهو این جمله را می گویم، هیچ کس نمی فهمد یعنی چه، خودم هم هیچ وقت نفهمیدم منظورم از این جمله چیست، اما چیزی که خوشحالم می کند این است که کلماتش بهم می آید، بهم آمدن چیزها...
  • 08:23 (دوشنبه 23 اسفند 1395 17:33)
    گاه جای خالی چیزها از چیزی که جای خودش را خالی گذاشته، تلخ تر است، این راز کوچکی ست که باید فراموش کرد، سیگارش کرد، کشید و بیرون داد، به سرفه افتاد و دور انداخت
  • 08:22 (یکشنبه 22 اسفند 1395 15:31)
    افتادم پترو، دیوار حاشا بلند بود، زخرف التیام نمی گرفت، متاسفم، از برفی که می بارد، از بارانی که خواهد گرفت، این اما، آخرینِ اشاره های من است برای تو، بی آن که بدانم، دست می کشم، به چراغ سفیدِ کوپۀ قطار، چیزی نهنگ را به ساحل می کشد، چیزی هنوز مضطربم می کند، که اضطراب، شکل صمیمانۀ اضطرار است پترو! چای ریخته بودم، چای...
  • 08:21 (جمعه 20 اسفند 1395 17:45)
    یدونه پوستر هم داشتم، از این خواننده قدیمی ها، یادم نیست کی؛ خوشکل بود ولی، از این خوشگلی های دور داشت، هر شب که غلت میزدم رو تخت، می رفتم می نشستم تو کاباره، پشت اون رومیزی های چهارخونه اش، عرق و استکانمُ میذاشتم رو میز، زنِ پوسترم واسم می خوند، عاشقش می شدم، رگ دستمُ میزدم براش، خبردار می شد، پا می شد می اومد...
  • 08:20 (جمعه 20 اسفند 1395 01:02)
    برای دشت تنم، مرگِ اسب باش
  • 08:19 (پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 11:56)
    ای، همیشه در استکان آخری
  • 08:18 (پنج‌شنبه 19 اسفند 1395 11:55)
    و من در بلند، چون تو را که لبخند می زدم هی، که نشسته ای و خسته ای و آسمان شاهزاده های کوچکت را، ستاره وار پر می کرد کسی که من نبود و آخ می کشید سرم در حقارت سِنت های نزدیک، ببخشید ولی، چند دلار می شد این گل؟
  • 08:17 (سه‌شنبه 17 اسفند 1395 18:25)
    مسلما من اشرف مخلوقات نیستم، اما قطعا بی شعورترین ستاره دریایی تاریخ ام، هی دستم هی یکی یکی پاهام قطع میشه، هی کوتاه میام، هی دوباره با ذوق درستش می کنم، سینه صاف میکنم که دیدی؟! دوباره تونستم! درستش کردم خودمُ! اولین بار تو اون کلاس های عصر بود، با بوی ساندویچ های خیار گوجه و نیکمت های سه نفره و تندی لامپ های صدش، با...
  • 08:16 (دوشنبه 16 اسفند 1395 19:20)
    پس از تو هر آن که آمد، تکرار ناشیانۀ آغوش تو بود
  • 08:15 (شنبه 14 اسفند 1395 03:49)
    دستم را چند مرتبه روی حوله می کشم، بعد چند بار حوله را روی صورتم می کشم، دوست دارم خیالم راحت باشد که تمام مولکول های آب را به خورد حوله داده ام، اصلا یکی از چیزهایی که حالم را افتضاح می کند همین خیس بودن حوله هاست، هیچ وقت درست و حسابی خشک نمی شوند، همیشه حداقل چندتا مولکولِ آب لای پرزهاشان می ماند، واقعا وحشتناک است...
  • 08:14 (جمعه 13 اسفند 1395 23:58)
    ایکاروس
  • 08:13 (چهارشنبه 11 اسفند 1395 00:26)
    من از آدم های این شهر، از ته ماندۀ اعتبار کارت شارژ، از مسافرین محترم ایستگاه پایانی، از گم شدن توی جمعیت، از پله برقی های خالی، از خطی های آخر شب، از ویبرۀ گوشی، از این بهار آخر سال، از تو هم حتی خسته ام هیوا..
  • 08:12 (سه‌شنبه 10 اسفند 1395 14:42)
    چرا؟ چرا؟! چرا حالا که این همه مه شدم برات، گم نمیکنی منو؟!
  • 08:11 (سه‌شنبه 10 اسفند 1395 14:20)
    دنیا را کثافت برداشته، یک مشت الکی موفقِ هول و عجول، آدم آرزو می کند برگردد هزار سال قبل، یک مشت علف خشک پیدا کند بگذارد روی هم، بعد دو تا سنگ بردارد و جرقه درست کند، بعد چند تا شاخه کوچک بگذارد و فوت کند، بعد که آتش گر گرفت چهارتا چوب بزرگتر بیاورد و در حالیکه یک صبح تا غروب سرش فقط به همین کسشعرها گرم بوده، تمام...
  • 08:10 (سه‌شنبه 10 اسفند 1395 00:58)
    زندگی شباهت خوبی با سیگار دارد، آتش کردن اولش می چسبد و مچاله کردن آخرش، میان این دو هرچه که هست بی حوصلگی ست
  • 08:09 (دوشنبه 9 اسفند 1395 03:13)
    بت بزرگ، ابراهیم بود
  • 08:08 (یکشنبه 8 اسفند 1395 14:57)
    خندیده بود، خداحافظی کرده بود، چشم هایش برق می زد، ماتیکش برق می زد، دندان هایش برق می زد، آدم ها وقتی به اختیار خودشان خداحافظی می کنند می درخشند، این را وقتی تو هم داشتی می رفتی دیده بودم؛ می درخشیدی، کلمۀ بهتری پیدا نمی کنم، کلمه های بهتری که پیدا کرده بودم مضحک شده بودند؛ یگانه بودی، زلال بودی، می درخشیدی.. این...
  • 08:07 (جمعه 6 اسفند 1395 15:28)
    چه چیز در دنیا، غم انگیزتر از آن است که دوست داشتن کسی، صرفا به یک احترام ساده بدل شده باشد؟
  • 08:06 (پنج‌شنبه 5 اسفند 1395 17:30)
    گاهی میشینم فکر می کنم دریا تنهاتره یا قاصدک ها.. تکرار شدن های طولانی سخت تره یا پریدن های خیلی خیلی کوتاه؟ یادته اون ماژیک شش تایی هارو؟ دوتاش همیشه خشک بود، الان دیگه هر شیش تاش خشک شده، اون تلفن خونۀ راه دورُ یادته؟ خرابش کردن، حبیب آقام رفته، شاید هم.. دیگه آخه همه بلدن خودشون شماره بگیرن.. تابستون ها مسافر میاد؛...
  • 08:05 (دوشنبه 2 اسفند 1395 01:39)
    گاهی میان همین تصاویر روشن، میان انبوه تصاویر مخدوش، سرم را روی شانه های تو گذاشته ام، چشم بسته ام و بی آن که آرام بگیرم، در آغوش تصویر دیگری افتاده ام
  • 08:04 (دوشنبه 2 اسفند 1395 01:27)
    سپیده دم بود و برمی خاست، خواب می ماندم و می رفت
  • 08:03 (دوشنبه 2 اسفند 1395 00:57)
    کاش اصلا روانی بودم، کاش می شد همه چیز را ناگهان فراموش کنم، ناگهان فراموش کردن خیلی بهتر از فراموش کردن است، راستش زیاد مطمئن نیستم که این دو اصولا چه فرقی با هم دارد، حوصله هم ندارم به این فکر کنم که اصلا فرقی بین این دو حالت وجود دارد یا نه، متاسفانه نقش من در کائنات، بسیار مهم تر از فکر کردن به چیزهایی ست که با تو...
  • 08:02 (یکشنبه 1 اسفند 1395 00:23)
    من از زمستونا میترسم، زیادی یخ داره، خلوت و برف و یقه اسکی داره، نمی دونم چیشُ دوست دارم، آدم دوست داشته هاشُ وسط ترس هاش یادش میره
  • 08:01 (شنبه 16 بهمن 1395 14:50)
    ببین من یادمه تو اون سوئیتی که بودیم، بیست و پنج بار تو بیست و چهار ساعتِ شبانه روز، جای وسایل خونه رو عوض میکرد، یه کاری میکرد که دفعۀ بیست و شیشم بلند شی یه چک بخوابونی زیر گوشش که بتمرگ دیگه راه دستشویی رو بستی، بعد الان اسم و فامیلش رفته رو تابلو زردها؛ کنار ساختمون های نیمه کاره، من اگه یه روز نوبل بردم نصف پول...
  • 08:00 (جمعه 15 بهمن 1395 23:45)
    میگه شیز چیتینگ آن می، میگم دن چیت دم بک، نگاه میکنه میگه می دونی جمله ات غلطه مگه نه؟ من واقعا چرا دارم با شماها زندگی می کنم؟ چرا قواره قواره طنز محزونمُ خرج کفن تون می کنم آخه؟ گفتم آره، می دونم، مثل تو که باید می دونستی این زن؛ زن نمیشه برات، مردها در این حالت دو دسته اند، اونایی که بهت فحش مادر میدن، اونایی که...
  • 07:59 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 16:13)
    یادداشت بعد، تعمدا با تاخیر، منتشر شده بود
  • 07:58 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 16:10)
    نشین از اونایی که دماغ شونُ که عمل میکنن بهش میگن بینی، نشین از اونایی که پشت شون که گرم شد، به شونۀ روزهای بدبختی هاشون میگن هر جایی، نشین از اونایی که آدمی که سیگار می کشیده باهاتون، یه روز بشینه و سیگار بکشه براتون
  • 07:57 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 16:05)
    مثل فوم شیر بود، سرگل پنبه؛ نرم و سفید، رو لبت میموند وقتِ بوسیدن، نصفِ صورتی ناخن هاش سفید میشد وقتی، انگشتاتُ اونطوری فشار میداد، چش هاش اشکی بود؛ از این اشک حلقه ای ها، یجوری نازک بود پوست تنش، که نبض خون توی رگ هاشُ میشد دید، انگشتمُ که ول کرد، تو دلم بهش گفته بودم که تو هم یاد میگیری یه روز، یاد میگیری که اینطوری...
  • 07:56 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 15:52)
    لب نداشت، مثل این بود که یکی لبۀ کند چاقو رو، گذاشته باشه رو لُپ هات
  • 07:55 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 15:48)
    تسخیر تمامی قلب دیگری ممکن نیست، و این حقیقت هولناکی ست که عاقبت یک روز، قلب تو را از کار خواهد انداخت
  • 07:54 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 15:17)
    مردا همشون کثافتن! این یعنی زنا همشون پتیاره ان؟ حرف دهنتُ بفهم! خب آخه مرد که بدون پتیاره هاش کثافت نمیشه، خب که چی؟! دارم میگم ما به ازای هر مرد کثافتی یه زن پتیاره هم هست، اگه همه شون کثافت باشن یعنی.. زر میزنی عزیزم! یدونه پتیاره هم واسه همه تون بسه! خب اینی که میگی فقط محال نیست، یعنی چی؟! یعنی اگه فرضُ بر این...
  • 07:53 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:46)
    وسوسه ات را تن می کنم، به خیابان می دوم، می ایستم، بغض می کنم، تمام شهر؛ تو را پوشیده
  • 07:52 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:34)
    یه جوری از دست رفت که پاشنه اش دیگه، پرز فرشُ ندید، حالا ولی وایستاده، انگشت اشاره گرفته سمت من، آدم گاهی می مونه، نمی فهمه تو این روزهایی که از عمرش مونده، باید به پرز فرش ها نیگا کنه؛ یا به انگشت های اشاره شون