• 08:06 (پنج‌شنبه 5 اسفند 1395 17:30)
    گاهی میشینم فکر می کنم دریا تنهاتره یا قاصدک ها.. تکرار شدن های طولانی سخت تره یا پریدن های خیلی خیلی کوتاه؟ یادته اون ماژیک شش تایی هارو؟ دوتاش همیشه خشک بود، الان دیگه هر شیش تاش خشک شده، اون تلفن خونۀ راه دورُ یادته؟ خرابش کردن، حبیب آقام رفته، شاید هم.. دیگه آخه همه بلدن خودشون شماره بگیرن.. تابستون ها مسافر میاد؛...
  • 08:05 (دوشنبه 2 اسفند 1395 01:39)
    گاهی میان همین تصاویر روشن، میان انبوه تصاویر مخدوش، سرم را روی شانه های تو گذاشته ام، چشم بسته ام و بی آن که آرام بگیرم، در آغوش تصویر دیگری افتاده ام
  • 08:04 (دوشنبه 2 اسفند 1395 01:27)
    سپیده دم بود و برمی خاست، خواب می ماندم و می رفت
  • 08:03 (دوشنبه 2 اسفند 1395 00:57)
    کاش اصلا روانی بودم، کاش می شد همه چیز را ناگهان فراموش کنم، ناگهان فراموش کردن خیلی بهتر از فراموش کردن است، راستش زیاد مطمئن نیستم که این دو اصولا چه فرقی با هم دارد، حوصله هم ندارم به این فکر کنم که اصلا فرقی بین این دو حالت وجود دارد یا نه، متاسفانه نقش من در کائنات، بسیار مهم تر از فکر کردن به چیزهایی ست که با تو...
  • 08:02 (یکشنبه 1 اسفند 1395 00:23)
    من از زمستونا میترسم، زیادی یخ داره، خلوت و برف و یقه اسکی داره، نمی دونم چیشُ دوست دارم، آدم دوست داشته هاشُ وسط ترس هاش یادش میره
  • 08:01 (شنبه 16 بهمن 1395 14:50)
    ببین من یادمه تو اون سوئیتی که بودیم، بیست و پنج بار تو بیست و چهار ساعتِ شبانه روز، جای وسایل خونه رو عوض میکرد، یه کاری میکرد که دفعۀ بیست و شیشم بلند شی یه چک بخوابونی زیر گوشش که بتمرگ دیگه راه دستشویی رو بستی، بعد الان اسم و فامیلش رفته رو تابلو زردها؛ کنار ساختمون های نیمه کاره، من اگه یه روز نوبل بردم نصف پول...
  • 08:00 (جمعه 15 بهمن 1395 23:45)
    میگه شیز چیتینگ آن می، میگم دن چیت دم بک، نگاه میکنه میگه می دونی جمله ات غلطه مگه نه؟ من واقعا چرا دارم با شماها زندگی می کنم؟ چرا قواره قواره طنز محزونمُ خرج کفن تون می کنم آخه؟ گفتم آره، می دونم، مثل تو که باید می دونستی این زن؛ زن نمیشه برات، مردها در این حالت دو دسته اند، اونایی که بهت فحش مادر میدن، اونایی که...
  • 07:59 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 16:13)
    یادداشت بعد، تعمدا با تاخیر، منتشر شده بود
  • 07:58 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 16:10)
    نشین از اونایی که دماغ شونُ که عمل میکنن بهش میگن بینی، نشین از اونایی که پشت شون که گرم شد، به شونۀ روزهای بدبختی هاشون میگن هر جایی، نشین از اونایی که آدمی که سیگار می کشیده باهاتون، یه روز بشینه و سیگار بکشه براتون
  • 07:57 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 16:05)
    مثل فوم شیر بود، سرگل پنبه؛ نرم و سفید، رو لبت میموند وقتِ بوسیدن، نصفِ صورتی ناخن هاش سفید میشد وقتی، انگشتاتُ اونطوری فشار میداد، چش هاش اشکی بود؛ از این اشک حلقه ای ها، یجوری نازک بود پوست تنش، که نبض خون توی رگ هاشُ میشد دید، انگشتمُ که ول کرد، تو دلم بهش گفته بودم که تو هم یاد میگیری یه روز، یاد میگیری که اینطوری...
  • 07:56 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 15:52)
    لب نداشت، مثل این بود که یکی لبۀ کند چاقو رو، گذاشته باشه رو لُپ هات
  • 07:55 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 15:48)
    تسخیر تمامی قلب دیگری ممکن نیست، و این حقیقت هولناکی ست که عاقبت یک روز، قلب تو را از کار خواهد انداخت
  • 07:54 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 15:17)
    مردا همشون کثافتن! این یعنی زنا همشون پتیاره ان؟ حرف دهنتُ بفهم! خب آخه مرد که بدون پتیاره هاش کثافت نمیشه، خب که چی؟! دارم میگم ما به ازای هر مرد کثافتی یه زن پتیاره هم هست، اگه همه شون کثافت باشن یعنی.. زر میزنی عزیزم! یدونه پتیاره هم واسه همه تون بسه! خب اینی که میگی فقط محال نیست، یعنی چی؟! یعنی اگه فرضُ بر این...
  • 07:53 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:46)
    وسوسه ات را تن می کنم، به خیابان می دوم، می ایستم، بغض می کنم، تمام شهر؛ تو را پوشیده
  • 07:52 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:34)
    یه جوری از دست رفت که پاشنه اش دیگه، پرز فرشُ ندید، حالا ولی وایستاده، انگشت اشاره گرفته سمت من، آدم گاهی می مونه، نمی فهمه تو این روزهایی که از عمرش مونده، باید به پرز فرش ها نیگا کنه؛ یا به انگشت های اشاره شون
  • 07:51 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:28)
    زن تن پوش عاریه تن می کرد، مرد باسِ فیکِ راه راه می پوشید
  • 07:50 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:25)
    ای بلندِ عمود تور، در موسم هراس مرغابی
  • 07:49 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:24)
    دلم یجوریه، انگار برق ها رفته، یه گوشه اش بخاری نفتی روشنه
  • 07:48 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 14:12)
    زنِ یکشنبه های غم انگیز، دست روی سینه می گذاشت، تعظیم می کرد و نمی دانست یکتایی، تمام هفته نقش اول، تمام عمر نقش آخر آن مرد بود
  • 07:47 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 06:05)
    من اسکادران نمی فرستم، ردیفِ کشتی و توپ، هنگ هنگ سرباز، یه پری می فرستم؛ بیهوش روی تخته، سرگردون روی آب، با همون ساحلتُ فتح میکنم، با همون شهرتُ غارت می کنم، این خوبه که بدونیش، که اگه دست به قبضه نمیبرم، اگه نزدیک شمع، پرگارم روی نقشه نمی چرخه، از هیبت شهر تو نیست، ترس سیاه لشگر تو نیست، دیشب، افسونگرم توی چادر بود،...
  • 07:46 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 05:55)
    آیا فکر می کند که بیهوده رهایش کردیم؟ بله آقا، دقیقا داشتیم به همین فکر میکردیم
  • 07:45 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 05:16)
    تو میتونی بروفن خوبی باشی، اما لطفا سعی نکن، نقش سفالکسینُ برام بازی کنی!
  • 07:44 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 04:59)
    تا حالا صدای نبضتُ از زیر بالشت شنیدی؟ میخوام بگم خونه اینجوری ساکت بود اون روز، انگار بعد از ساعت استخر نشسته باشی رو صندلی و بوی کلر پیچیده باشه تو دماغت
  • 07:43 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 04:56)
    کارتونی بود واسم، پوستری حتی؛ از اونا که آدم دبیرستانی که بود می چسبوند درِ کمدش
  • 07:42 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 04:44)
    بارون خوبه نه؟ -تنها چیز خوبیه که مونده
  • 07:41 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 04:38)
    یه جوری نیگام نکن که انگار من خیست کردم، من جا گذاشتم چترتُ، من یادم رفته سلسله جبالِ خبر صبح رادیو رو، یه جوری نباش که وانمود کنم انگار، یادم نیست، من بودم که تن دادم، من بودم؛ که نمونده بودم
  • 07:40 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 04:36)
    تاراج کن مرا، دکمه به دکمه
  • 07:39 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 03:10)
    قشنگ دلم می‌خواد برم، بگیرم یه هفته بخوابم بعدش، بعد بیدار شم، کامل حالتش حسش یادم رفته باشه
  • 07:38 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 03:06)
    تهش مرگه که ته غم آدمی مثل منه، بیشتر از این هم نمیشه هیچ وقت
  • 07:37 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 03:00)
    من هنوز هم می تونم وسط اون همه گریه بخندونمت، این گزاره اون قدر ساده ست، که نتونی مصداقِ دوست داشتن بدونیش
  • 07:36 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 02:52)
    یا هیچ چیزی رو قبول نداشته باشید، یا مطلقا به قبول داشتن چیزی فکر نکنید
  • 07:35 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 02:34)
    پونز یا پونژ، همیشه باید، چیزی فرو می رفت، توی نقشه های سرم
  • 07:34 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 02:28)
    «و چرا تو قطعا باید آتیش باشی؟ چون برای باد بودن خیلی خسته به نظر میرسی»
  • 07:33 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 02:27)
    «تو منو یادِ هولدن کالفیلد میندازی؛ اونجایی که کنارِ حوض و آبنما تو اون پارک تو سرما سگ لرزه می زنه»
  • 07:32 (چهارشنبه 13 بهمن 1395 02:25)
    «اتفاقا هر چی باشی معذب کننده نیستی، چون به شکل غریبی روراستی، روراست منظورم این نیس که دروغ نمیگی، منظورم اینه که همه چیزو میگی»
  • 07:31 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 17:09)
    وقفه
  • 07:30 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:57)
    تو میتونی ایستاده واسم کف بزنی، یا میتونی نشسته بزنی زیر چهارپایه ام، در هر صورت چیزی که عوض نمیشه، ذهنیت من راجع به تماشاگرهاست
  • 07:29 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:48)
    پهلَوی چشم هایش را، ژاله هم سرنگون نمی کرد
  • 07:28 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:37)
    هنوز هم میشه با جای ویرگول ها شوخی کرد
  • 07:27 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:26)
    ما اشتیاقِ کشف یکدیگریم؛ نفرت چیزهایی که از هم می دانیم
  • 07:26 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:25)
    هیچ وقت نذار حقیقت، داستانتُ خراب کنه
  • 07:25 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:12)
    نساز! از کاه دل مترسک ها، کوه نساز
  • 07:24 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:09)
    سه کام حبس، سه ساعت آزادی
  • 07:23 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:08)
    من از آسمان افتادم، تا تو خاک ام باشی
  • 07:22 (سه‌شنبه 12 بهمن 1395 14:06)
    شعبده یعنی تو، چشم بر نمیدارم و گم میشوی
  • 07:21 (دوشنبه 11 بهمن 1395 23:20)
    جانم تصدّق خنده هات، اونی که تفاوتِ خیسی پشت پلک و نم زیر پلکُ ندونه، هیچ وقت زندگی نکرده
  • 07:20 (دوشنبه 11 بهمن 1395 23:15)
    من رنج می کشم، ذره ذره، لحظه لحظه رنج می کشم، تا از دوست داشتن ات، دست نکشیده باشم
  • 07:19 (دوشنبه 11 بهمن 1395 23:12)
    تو لازم بودی اما، گمان نمی بردم، که تا این اندازه کافی باشی
  • 07:18 (دوشنبه 11 بهمن 1395 23:08)
    یادمه کوچه پایینی بودم داشتم میرفتم دکّه، سیگار بگیرم، راه برم، زنگ زدم زودتر تکلیفت روشن شه، که قرار بذاریم، که ببینمت؛ که فردام پر شه فقط، بعد دوباره روز بعد، بعد دوباره آدم بعدی، که بگذره فقط، آدم گاهی نمیدونه، که منتظر موندن واسه جواب یه اس‌ام‌اس، چقدر سرنوشتش فرق داره با زنگ زدن
  • 07:17 (دوشنبه 11 بهمن 1395 15:25)
    وه که دوزخ ات، چه پرستیدنی ست