• 09:11 (پنج‌شنبه 19 مرداد 1396 20:37)
    "..ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها، ستاره ها، عدم ستاره ها،...
  • 09:10 (یکشنبه 15 مرداد 1396 17:57)
    من آخه سگ باز نیستم، یعنی تا حالا نشده سگ بذاری جلوم بازش کنم، بجاش جارو برقی باز کردم یا کلید پریز تلفن یا فایل ورد، یعنی اینطوریه که تا مجبور نشم چیزی رو باز نمیکنم، می خواد کفتر باشه یا زن یا رفیق، همیشه فقط می بندم، درُ رو خودم یا پیچ هر چیزی رو سرجاش، سگ اما فرق داره، من میگم سگُ نباید بست، باز کردنش هم کار من...
  • 09:09 (پنج‌شنبه 12 مرداد 1396 04:01)
    کریپکی
  • 09:08 (سه‌شنبه 10 مرداد 1396 15:37)
    من اما، مصیبت ارتکاب داشتم
  • 09:07 (شنبه 7 مرداد 1396 03:43)
    دلم واسه تختش تنگ میشه، واسه پوستر پونز پونز شدۀ مرلین مونرو، دمپائی ابری هاشُ گذاشتم پشت در، ظرف های غذاشُ بردم گذاشتم تو سینک، دوتا تقّه زدم به کنترل، دکمه قرمزه رو فشار دادم، آبیِ دیوار افتاد پشت مبل، پشتِ کارتن ها، تو تاریکی دست کشیدم رو سنگ، رو سرامیکِ کف، جوراب هامُ پیدا کردم، آدم نباس پاشُ از چیزی که گم میکنه...
  • 09:06 (جمعه 6 مرداد 1396 18:22)
    واسه سلامتی خوب نیست، سکوت نفرت بار‌ُ با همین یه جمله پر میکنه، جمعه اگه باشه؛ یه نخ روشن می کنه میره پشت پنجره، اسمشُ نگفته هنوز
  • 09:05 (پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 16:55)
    بدیهیه که آخرین آدم ممکنه آخرین برنده هم باشه، اما خب هرجور که نیگاش کنی، در نهایت برنده نیست؛ خصوصا وقتی پای زن ها در میون باشه
  • 09:04 (پنج‌شنبه 5 مرداد 1396 16:34)
    و دیوارها آن دیوارهای سپید، برهنگی را، آهسته در حوالی مرداد، برنزه می کردند
  • 09:03 (چهارشنبه 28 تیر 1396 14:42)
    می دانی پترو؟ در نهایت هیچ فرقی نمی کند، انگشت وسطی توی هر دستی که باشد، مردها را گیج می کند، گیج شدن مطلقا چیز خطرناکی نیست، آدم کم کم عادت می کند، چیزی که در نهایت به آن عادت کرده باشی، نمی تواند خطرناک باشد، می تواند؟ مردهای احمق هم به زن های زیبا عادت می کنند، نمی کنند؟ چطور چنین چیز احمقانۀ زیبایی می تواند خطرناک...
  • 09:02 (یکشنبه 25 تیر 1396 01:01)
    بوی کتاب کهنۀ کاهی می داد لبخندش
  • 09:01 (شنبه 24 تیر 1396 15:45)
    من احمقم اما، نه به اندازۀ کافی
  • 09:00 (شنبه 24 تیر 1396 15:25)
    از این حالت های داداش تو برو من این هروئین ها رو بفروشم میام داره، از این حالت های متادون فروش های سر و صورت سه تیغ کردۀ آبله ای، پشم و پیلی زده ها، بازو برنزه ها؛ آناناسی های پشتِ فرودگاه، اما خب اینا فقط حالتشه، شکلِ امنیتشه، عکس سه در چهارشُ پرینت بگیری میتونی جای این سگ گوگولی ها بزنی به در و دیوار به کیوسک تلفن...
  • 08:59 (چهارشنبه 21 تیر 1396 23:15)
    ملکوت، ملکوت، ملکوتِ اغواگر
  • 08:58 (چهارشنبه 21 تیر 1396 00:24)
    من فکر میکردم ادریس و با بغض می نوشتم درخت
  • 08:57 (سه‌شنبه 20 تیر 1396 23:58)
    بد است که آدم وسط تابستان بخاری روشن کند، یاد خمیدگیِ برگ پتوس ها گوشۀ تاخوردۀ فرش ها بیافتد، یاد عروسک های پشت پنجره و چند پتو بجای تشک
  • 08:56 (یکشنبه 18 تیر 1396 15:59)
    و فراموش نکن که پله برقی ها، چقدر غمگین بودند، و جز تو هیچ کس به آن ها، فرصت شمرده شدن نمی داد
  • 08:55 (شنبه 17 تیر 1396 13:42)
    مثلا وقتی میگی کوریون میتونی بگی جیش، خیلی عصبانی باشی ازم میگی شاش، ولی یکی مثل این آدم میشه گه، خیلی دلشکسته یا مست اگه افتاده باشه میشه پِهن، حرفم اینه که غلظت هر آدمی فرق داره با اون یکی، سهراب به زحمت نعناست تُفه یا آبرنگ، شاملو دشواره یا دژخیم یا آیدا، همون قدر که فروغ جذامه زمستونه یا شاپور، موسولینی سیبیله...
  • 08:54 (جمعه 16 تیر 1396 14:51)
    کمی لبخند میزنم، آن قدر کم که از خواب بیدار نشوم
  • 08:53 (جمعه 16 تیر 1396 14:40)
    و من متاسفانه هنوز هم خوب میدانم که یک شهر فراموش شده، الزاما یک شهر متروکه نیست
  • 08:52 (جمعه 16 تیر 1396 14:38)
    در یکی از همین لحظه هاست که انگار قرار است صدای آدم بلند شود که آخ، گریه دارم
  • 08:51 (جمعه 16 تیر 1396 14:23)
    و تو نمیدانی من در این مکان از زمان که ایستاده ام چقدر دلم پرواز می خواهد، بی شباهت به تاب سواریِ دیروز که اوج پروازم با زمین، کمی بیشتر از دو قدم فاصله داشت و تو احتمالا هرگز، درک نمی کنی که چه اندازه غیر واقع است که آدم، دلش بخواهد که کشته باشد خودش را و بعد پیش خودش فکر کرده باشدکه لا، تقتلوا انفسکم و آن اندازه...
  • 08:50 (سه‌شنبه 13 تیر 1396 18:33)
    گوشۀ بشکن ام زخم شده، از این پوست پوست شدن های گوشۀ انگشت، کم آبی بی آبی ها، فقر ویتامینی ها، کمبودِ جدول تناوبی های دورِ ناخن، بعد من عادت ندارم ناخن بخورم، اون هم چون چیزی تو زندگیم نیست که بخوام بخاطرش استرس بگیرم، من فقط ممکنه گاهی بخاطر بعضی حرف ها یا بعضی چیزها یا جورِ زندگی بعضی از آدم ها گریه کرده باشم که اون...
  • 08:49 (سه‌شنبه 13 تیر 1396 16:05)
    یکی از متداول ترین سیلی هایی که گاهی توی زندگی میخورم نتیجۀ اعتقاد راسخم به خداحافظی کردنه، این که آدم ها رو بی خدافظی پشت سرت ول نکنی؛ حتی اگه خیلی جاکش بوده باشن، خب این یک مرض است، دقیقا با فعلِ است، کمک میگفت؛ زر هم میزد البته، که این یه جور کنار اومدن با عذاب وجدانه؛ عوض کردن جای مقصر، یه جور کنترل کردنه، بهش فکر...
  • 08:48 (یکشنبه 11 تیر 1396 17:07)
    من که خب البته بُتی چیزی نیستم، هیچ وقت هم دلم نخواسته باشم، یا شاید هم زیاد دلم نخواسته باشم، یا شاید هم فول تایم دلم نخواسته باشم، واسه همین هم رفتم، باید هم می رفتم خب، هر کی جای من بود می رفت، در مورد بت شدن حرف میزدم، این که بتی چیزی نیستم، با این حال بین این جماعتی که در گذر تاریخ، از سنجاق قفلی و آلت راست کرده...
  • 08:47 (یکشنبه 11 تیر 1396 16:27)
    بی خبری، بی پایان ترین خبری ست که از تو می رسد این روزها
  • 08:46 (یکشنبه 11 تیر 1396 15:49)
    شرحِ سرامیکِ سرد
  • 08:45 (شنبه 10 تیر 1396 15:41)
    زور میزد ابراهیم باشه، از آتیش ردش کنه، بیاردش به فراغت اینور ویترین، بعد یهو برید؛ مثل خیلی ها، دست کشید از گلستانش، می گفت ابراهیم باید تنها پریده باشه تو آتیش؛ بی حوصله می گفت، دودل شده بود، می گفت شاید هم بت هامُ نشکستم، واسه همینه که گیر میکنم وسط جهنمش، سر که تکون می دادم؛ دلخور می شد، زورش می گرفت، من یکی ولی،...
  • 08:44 (جمعه 9 تیر 1396 22:17)
    خب من شطرنج باز نیستم؛ ماهر و چمپیون و خادم الشریعه، تهش بلدم اسب اِل میره فیل ضربدری رخ مستقیم، ولی بازی میکنم، گاهی اگه تو پارک گاهی اگه تو جمع گاهی وسطِ اسکرین، واسه آدمی مثل من دروغ هولناکه، مثل سگِ دُم گم کرده گیجم میکنه، اون هم نه چون خودم نگفتم یا نمیگم هیچ وقت؛ چون سر در نمیارم ازش، یه مهارته که واقعا نمی...
  • 08:43 (جمعه 9 تیر 1396 21:54)
    از نعوظ برای چیزی دور
  • 08:42 (چهارشنبه 7 تیر 1396 14:02)
    گیرم که تعزیتی هم باشد، سیاهپوشِ محبوب من است، پدربزرگ-مردۀ غمگینی ست، نسبت به آدمی که پدربزرگش می میرد؛ زیادی غمگین است، این ها اما دلیل خوبی نیست که آدم، اَنعام گوش کند و چهارچشمی زُل نزند به اندامش، خرما مِک بزند و خَرِ زن ها نشود، نامزدش هم خوب است، کنار سربریدن گوسفند سیگار می‌ کشد، از فلسفۀ عینی، از آبسترۀ انزوا...
  • 08:41 (یکشنبه 4 تیر 1396 17:45)
    می گوید می ترسم از تو، نمی شود با تو حرف زد اصلا، می گوید دل نازک شدی پسر، خیلی هم خوب می گوید، خیلی هم ملیح می گوید، اصلا مورمورم می شود وقتی نقطه می آید تهِ حرف هاش، توضیح می دهم که آدم، به ادامه دادن خودش مشغول است، به کشف دفتری که روزی، جایی جا می گذارد، به تدریج کردنِ خوابی که سال هاست دیگر نمی بیند، می گویم؛ با...
  • 08:40 (یکشنبه 4 تیر 1396 17:05)
    آدم به روزنه محتاج است، حتی برای دیدنِ مهتابی که می داند
  • 08:39 (یکشنبه 4 تیر 1396 00:16)
    برای آشیانه ای که بر دوش می بریم، درکِ زیستگاه، عمیقا سانتی مانتال است
  • 08:38 (شنبه 3 تیر 1396 01:42)
    دلم لک زده واسه نارنج های شهرک، واسه کلاغ هاش، واسه این که فقط یه بار دیگه اون قدر تنهایی واسه خودم راه برم که کفشم، پشت پاهامُ بزنه
  • 08:37 (جمعه 2 تیر 1396 16:10)
    بعد گفتم تنهایی پنج روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم گلدسته هاست، کاشیِ مناره های یکشنبه، سومی را یادم نبود، چیزی نمی گفتم اما، از روی دست من می نوشت، فکر کردم، حقیقتا فکر کردم، بعد گفتم تنهایی سه روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم مناره هاست، مسقطی های پنج شنبه، روز سوم گمان است، گمان این که شاید چیزی، شاید...
  • 08:36 (پنج‌شنبه 1 تیر 1396 04:38)
    مباد که از اندوه ات، شانه خالی کرده باشم
  • 08:35 (یکشنبه 14 خرداد 1396 09:30)
    از اینجا رفته اند آقا، و کلاهش را، صاف می کند روی سرش
  • 08:34 (شنبه 30 اردیبهشت 1396 14:12)
    گیر می کنند هنوز، لای چرخ دنده های ساعت یا پره های هواپیما، آن پروانه ها، که قدر پیله نمی دانند
  • 08:33 (سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1396 04:04)
    شاه بابا مرده جیران، شاه بابا مرده
  • 08:32 (یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 08:47)
    تو دوست داری بمیری؟ دوست ندارم زندگی کنم -خب این یعنی دوست داری بمیری؟ مردنُ که نمیشه دوست داشت.. تو اینُ میگی! -تو هم داری از من می پرسیش
  • 08:31 (سه‌شنبه 1 فروردین 1396 03:46)
    کسی تنه می زند، می رود توی مغازه ای که ایستاده ام و زل زده ام به اتیکتِ قیمت هاش، آن طرف تر هنوز، بساط آکواریوم و لامپ های صد است؛ گوشه ای از پیاده رو که سبزه ها را برده اند کنار هم نشانده اند، ببخشید آقا! زن جوانی اجازه می گیرد، کنار میکشم و راه می افتم، زل میزنم به ویترین ماهی ها، می پرسم چقدر می شود، توری را فرو می...
  • 08:30 (جمعه 27 اسفند 1395 08:30)
    گوئیدو
  • 08:29 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 19:44)
    میگه اینجوری قیافۀ مادر‌مرده ها رو نگیر به خودت، کثافت های مثل تو رو باهاس مثل سگ کُشت، سرمُ می‌گیرم بالا، سرشُ می کنه اونور، سرآستینِ سفید کتشُ میندازه پشت کمرش، ته حرفشُ می‌گیره که اگه کمکم نکرده بود، تا حالا آژان ها سرِ گردسوزُ تفی کرده بودن، موهاش جوگندمیه، یعنی گمون میکنم که جوگندمی باشه، یاشار اون موقع ها یه بار...
  • 08:28 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 19:30)
    پرسید می‌دونی کلاویه چیه؟ گفتم همون هاس که فشارش میدن؟ گفت اوهوم، این اوهومِ آخری رو تعمدا جوری گفته بود که حالت گونه اشُ عوض نکرده باشه، سر در نمیارم ازش، همیشه دم دم های عید سر و کله اش پیدا میشه، میاد واسه دیدن همه، یه سرکی هم می کشه اینجا، بی اجازه برگ های زرد گلدونُ جدا میکنه، جمع شون می کنه کفِ دستش، پارسال که...
  • 08:27 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 19:17)
    بعدش هفت تا گاو ماده، هفت تا گاو نر‌ُ خوردند، به اینجاش که رسیدم، زیر چشمی نیگام کرد، سینی غذا رو گذاشت جلوم، در اتاق‌ُ بست و رفت
  • 08:26 (پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 02:23)
    دنیا جای یادم نمی رود ها، جای یادم نمی آید هاست
  • 08:25 (چهارشنبه 25 اسفند 1395 19:31)
    باید زودتر از پاییز می رسیدم به باغ، زودتر از برف به قله ها، زودتر از انتها به تو
  • 08:24 (سه‌شنبه 24 اسفند 1395 02:01)
    زمان یک اتفاق مریض است، من این جمله را خیلی دوست دارم؛ زمان یک اتفاق مریض است، خیلی جاها توی مهمانی ها یا توی حیاط بیمارستان یا وسط بحث های جدی، یکهو این جمله را می گویم، هیچ کس نمی فهمد یعنی چه، خودم هم هیچ وقت نفهمیدم منظورم از این جمله چیست، اما چیزی که خوشحالم می کند این است که کلماتش بهم می آید، بهم آمدن چیزها...
  • 08:23 (دوشنبه 23 اسفند 1395 17:33)
    گاه جای خالی چیزها از چیزی که جای خودش را خالی گذاشته، تلخ تر است، این راز کوچکی ست که باید فراموش کرد، سیگارش کرد، کشید و بیرون داد، به سرفه افتاد و دور انداخت
  • 08:22 (یکشنبه 22 اسفند 1395 15:31)
    افتادم پترو، دیوار حاشا بلند بود، زخرف التیام نمی گرفت، متاسفم، از برفی که می بارد، از بارانی که خواهد گرفت، این اما، آخرینِ اشاره های من است برای تو، بی آن که بدانم، دست می کشم، به چراغ سفیدِ کوپۀ قطار، چیزی نهنگ را به ساحل می کشد، چیزی هنوز مضطربم می کند، که اضطراب، شکل صمیمانۀ اضطرار است پترو! چای ریخته بودم، چای...