histats.com

08:14

جمعه 13 اسفند 1395
ایکاروس
کوریون , سک

08:13

چهارشنبه 11 اسفند 1395
من از آدم های این شهر، از ته ماندۀ اعتبار کارت شارژ، از مسافرین محترم ایستگاه پایانی، از گم شدن توی جمعیت، از پله برقی های خالی، از خطی های آخر شب، از ویبرۀ گوشی، از این بهار آخر سال، از تو هم حتی خسته ام هیوا..
کوریون , صحاری

08:12

سه‌شنبه 10 اسفند 1395
چرا؟ چرا؟! چرا حالا که این همه مه شدم برات، گم نمیکنی منو؟!
کوریون , اکتاو آبی

08:11

سه‌شنبه 10 اسفند 1395
دنیا را کثافت برداشته، یک مشت الکی موفقِ هول و عجول، آدم آرزو می کند برگردد هزار سال قبل، یک مشت علف خشک پیدا کند بگذارد روی هم، بعد دو تا سنگ بردارد و جرقه درست کند، بعد چند تا شاخه کوچک بگذارد و فوت کند، بعد که آتش گر گرفت چهارتا چوب بزرگتر بیاورد و در حالیکه یک صبح تا غروب سرش فقط به همین کسشعرها گرم بوده، تمام قبیله دور تا دور بایستد و لخت و عور برای توانایی هایی خارق العاده اش هورا بکشد و کف بزند، آدم غیر از این چه می خواهد؟ همیشه به این بخش از حسادت هایم که میرسم، صورتم را می بوسد و می گوید مراقب خودت باش، مراقب خودم باشم؟ چطور مراقب خودم باشم؟ چطور چنین چیزی را از من می خواهد؟ هیچ کس برای من هورا نکشیده، هیچ کس برای من ایستاده کف نمی زند
کوریون , فانوس چروک

08:10

سه‌شنبه 10 اسفند 1395
زندگی شباهت خوبی با سیگار دارد، آتش کردن اولش می چسبد و مچاله کردن آخرش، میان این دو هرچه که هست بی حوصلگی ست
کوریون , جماهیر

08:09

دوشنبه 9 اسفند 1395
بت بزرگ، ابراهیم بود
کوریون , پاژ

08:08

یکشنبه 8 اسفند 1395
خندیده بود، خداحافظی کرده بود، چشم هایش برق می زد، ماتیکش برق می زد، دندان هایش برق می زد، آدم ها وقتی به اختیار خودشان خداحافظی می کنند می درخشند، این را وقتی تو هم داشتی می رفتی دیده بودم؛ می درخشیدی، کلمۀ بهتری پیدا نمی کنم، کلمه های بهتری که پیدا کرده بودم مضحک شده بودند؛ یگانه بودی، زلال بودی، می درخشیدی.. این آخری از همه افتضاح تر بود، احمقانه ست، حماقت از این بزرگ تر وجود ندارد که آدم، با کسی که روزگارش را سیاه کرده، مثل آفتاب سر ظهر حرف بزند
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

08:07

جمعه 6 اسفند 1395
چه چیز در دنیا، غم انگیزتر از آن است که دوست داشتن کسی، صرفا به یک احترام ساده بدل شده باشد؟
کوریون , جماهیر

08:06

پنج‌شنبه 5 اسفند 1395
گاهی میشینم فکر می کنم دریا تنهاتره یا قاصدک ها.. تکرار شدن های طولانی سخت تره یا پریدن های خیلی خیلی کوتاه؟ یادته اون ماژیک شش تایی هارو؟ دوتاش همیشه خشک بود، الان دیگه هر شیش تاش خشک شده، اون تلفن خونۀ راه دورُ یادته؟ خرابش کردن، حبیب آقام رفته، شاید هم.. دیگه آخه همه بلدن خودشون شماره بگیرن.. تابستون ها مسافر میاد؛ بیشتر دم عید.. خیلی ها خونه هاشونُ اجاره میدن، به بابا میگم دستت تنگه، یه هفته عیدُ تو چادر می خوابیم، بعدش تا خود تابستون راحتیم، میگه نه.. میگه آدم خونه شُ اجاره نمیده، بابا خونه شُ دوست داره من تابستونا رو، تابستون خیلی خوبه، عاشق هوای شرجی ام، عاشق این که باد اون همه برگُ بریزه به هم، عاشق این که عصرها پشت شیشه ها عرق کنه، بعد بیدار شی فک کنی بارون اومده، پنجره رو وا کنی ببینی هیچ جا خیس نیس؛ نه کف زمین، نه روی دیوارها، نه سفال های شیروونی های روبرو، فقط پیرهنِ تن بچه ها خیسه؛ چسبیده به گودی کمرشون، اون هم از بس که دوئیدن دنبال توپ، عاشق اینم که گرما بوی دریا رو بلند کنه، بیاره از پنجره بریزه توی هال؛ پای سفره کنار قاشق چنگال ها پارچ استیل ها، عاشق این که وقتی دارم از ایستگاه تاکسی تا خونه، سنگ ها رو یکی یکی شوت میکنم و گل میزنم به چاله ها، جیغ جیرجیرک ها بلند شه از گرما، تابستونا قناسی خونه قدیمی ها غنیمته، سایه میندازه، جون پناه میسازه تو کوچه.. قد قناسی خونه قدیمی ها که دوستم داری.. مگه نه؟ این که آدم فقط باشه، از این که چی می تونست باشه خیلی بهتره، مهم تر نه ها، بهتره؛ مث درخت های توت، که چتر از توت افتاده شون هم غنیمته، الان گوشه گوشه کنار دیوارها سبزه، هی تیکه تیکه کوچه ها رفته زیر سایۀ درخت ها، برگ ها می خورند بهم، صدای پاک کردن برنجِ توی سینی میدن شاخه ها، تونستی تصورش کنی؟ تونستم گرمت کنم وسط این همه یخبندون؟ بهش فک کن، به صدای جیرجیرک های توی کوچه، دیوونه بازی سینه سرخ های جالیز، گنجشک های روی بند رخت، به صدای شستن قابلمه توی آشپزخونۀ همسایه، قاتی صدای خاله بازی بچه ها، خاله زنک بازی بزرگ ترها.. بوی برنج آدمُ با خودش میبره، آدمُ میبره به این که الان دیگه بچه ها از مدرسه برگشتن، امتحان هاشون تموم شده،دخترها مقنعه های خیس عرقشونُ در میارن و پسرها کیف هاشون پرت میکنن یه گوشه، دوچرخه هاشوننُ ور میدارن و تند تند رکاب میزنن که با اسکناس مچاله های کف دستشون، ماست بخرن واسه ناهار، می دونم نتونستم، نتونستم نشونت بدم که اینا هنوز زنده ست، که زندگی همین پیرمردهان که سوار دوچرخه زنگدار هاشون از کنارت رد میشدن، همون پیرزن هایی که وقتی بیرون خونه مینشستن بهت میگفتن به مامانت سلام برسون، یادشون هم نمی اومد که مامانت خیلی وقته رفته، زندگی همین مغازه کوچیکۀ سر نبشه، جعبه نوشابه هایی که چیده روی هم، اون کایت هایی که بچگی ها با هم کِش می رفتیم، تو چطور فکر کردی اگه زمستون شه یادم میره تابستونا رو، تو چطوری یادت رفته اینارو؟ چرا آخه.. چرا نتونستم، نتونستم کمکت کنم.. نتونستم یادت بندازم اون روزها رو؟
کوریون , ها کردن به شیشه های مات