histats.com

08:41

یکشنبه 4 تیر 1396
می گوید می ترسم از تو، نمی شود با تو حرف زد اصلا، می گوید دل نازک شدی پسر، خیلی هم خوب می گوید، خیلی هم ملیح می گوید، اصلا مورمورم می شود وقتی نقطه می آید تهِ حرف هاش، توضیح می دهم که آدم، به ادامه دادن خودش مشغول است، به کشف دفتری که روزی، جایی جا می گذارد، به تدریج کردنِ خوابی که سال هاست دیگر نمی بیند، می گویم؛ با دلخوری می گویم، می توانی بنویسی حرف نمی زند، حرف حساب سرش نمی شود، آدم ندارد بشمارد، خواب ندارد ببیند، اصلا خاک بر سر سیزیفی که جای فروغلتیدن صخره‌اش را، از بَر باشد
کوریون , مزامیر ورشو

08:37

جمعه 2 تیر 1396
بعد گفتم تنهایی پنج روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم گلدسته هاست، کاشیِ مناره های یکشنبه، سومی را یادم نبود، چیزی نمی گفتم اما، از روی دست من می نوشت، فکر کردم، حقیقتا فکر کردم، بعد گفتم تنهایی سه روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم مناره هاست، مسقطی های پنج شنبه، روز سوم دلخوشی ست، درست همان جا که گمان کرده بودی که شاید چیزی، شاید همه چیز، به روز پنجم کشیده می شد
کوریون , مزامیر ورشو

08:29

پنج‌شنبه 26 اسفند 1395
میگه اینجوری قیافۀ مادر‌مرده ها رو نگیر به خودت، کثافت های مثل تو رو باهاس مثل سگ کُشت، سرمُ می‌گیرم بالا، سرشُ می کنه اونور، سرآستینِ سفید کتشُ میندازه پشت کمرش، ته حرفشُ می‌گیره که اگه کمکم نکرده بود، تا حالا آژان ها سرِ گردسوزُ تفی کرده بودن، موهاش جوگندمیه، یعنی گمون میکنم که جوگندمی باشه، یاشار اون موقع ها یه بار بهش گفته بود دکتر! الانِ که اینا به جوگندمی هات پا میدن، زمستونت اگه بزنه، دیگه از این خبرا نیس.. بعدش زده بود زیر خنده، من نخندیده بودم، پرسیدم یاشار؟ جوگندمی چیه؟ بلندتر خندیده بود، گفته بود موهاش
کوریون , مزامیر ورشو

08:24

سه‌شنبه 24 اسفند 1395
زمان یک اتفاق مریض است، من این جمله را خیلی دوست دارم؛ زمان یک اتفاق مریض است، خیلی جاها توی مهمانی ها یا توی حیاط بیمارستان یا وسط بحث های جدی، یکهو این جمله را می گویم، هیچ کس نمی فهمد یعنی چه، خودم هم هیچ وقت نفهمیدم منظورم از این جمله چیست، اما چیزی که خوشحالم می کند این است که کلماتش بهم می آید، بهم آمدن چیزها مهم است، سهل انگاریست که آدم، وقتی این طور بی کلمه دارد می رود، دست کم به شکل آمدن چیزها، دقت نکرده باشد
کوریون , مزامیر ورشو

08:18

پنج‌شنبه 19 اسفند 1395
و من در بلند، چون تو را که لبخند می زدم هی، که نشسته ای و خسته ای و آسمان شاهزاده های کوچکت را، ستاره وار پر می کرد کسی که من نبود و آخ می کشید سرم در حقارت سِنت های نزدیک، ببخشید ولی، چند دلار می شد این گل؟
کوریون , مزامیر ورشو

08:15

شنبه 14 اسفند 1395
دستم را چند مرتبه روی حوله می کشم، بعد چند بار حوله را روی صورتم می کشم، دوست دارم خیالم راحت باشد که تمام مولکول های آب را به خورد حوله داده ام، اصلا یکی از چیزهایی که حالم را افتضاح می کند همین خیس بودن حوله هاست، هیچ وقت درست و حسابی خشک نمی شوند، همیشه حداقل چندتا مولکولِ آب لای پرزهاشان می ماند، واقعا وحشتناک است که آدم بفهمد یک مولکولِ آب ممکن است چندین میلیون سال عمر کرده باشد، بعد وقتی آدم خیس می شود، کلی مولکول پیر و چروک با یک مشت خاطرۀ مشکوک و طولانی دراز می کشد روی پوستش؛ برنزه می کند و با نی نازک پلاستیکی، آب توی آناناس ها را مک میزند، متوجهید؟ اوه مسلما نه، شما برای فهمیدن این چیزها بیش از اندازه کسکشید
کوریون , مزامیر ورشو

07:47

چهارشنبه 13 بهمن 1395
من اسکادران نمی فرستم، ردیفِ کشتی و توپ، هنگ هنگ سرباز، یه پری می فرستم؛ بیهوش روی تخته، سرگردون روی آب، با همون ساحلتُ فتح میکنم، با همون شهرتُ غارت می کنم، این خوبه که بدونیش، که اگه دست به قبضه نمیبرم، اگه نزدیک شمع، پرگارم روی نقشه نمی چرخه، از هیبت شهر تو نیست، ترس سیاه لشگر تو نیست، دیشب، افسونگرم توی چادر بود، زمانم بوی ته میداد، وگرنه یادت مینداختم اون بار، چیجوری فرمانرواشُ ورداشته بودم، تو رو چیجوری گذاشته بودم جای اون
کوریون , مزامیر ورشو

05:25

دوشنبه 4 بهمن 1395
لونا! لونا! نمی بینی؟ بارون گرفته! رخت ها رو از رو بند جمع کن! با کاردک افتاده بود به جان روزها، که غروب را بتراشد از دیوار، بتراشد از من، لب به زخم وا کرده بودم که دوباره صدا زد لونا! رخت ها! دلم ریخته بود؛ تنم خراشیده، دستم بوی رنگ می داد، چکّه چکّه می چکیدم از خودم، بی وطن تکیه میزدم؛ به اقلیم مردۀ دیوار، ایستاده بود، افتاده بود به جان رخت ها؛ ملافه ها و بندها، برنمی گشت، چیزی نمی گفت، زیر آواز میزد و ابر، سایه می انداخت، روی بوته های دور، روی درخت مجاور، روی شیروانی نزدیک، کسی نمی آشفت، چیزی نمی جنبید، روز بر نمی گشت، غروب بود و می بارید، قطره قطره سُر می خورد، شامه از بوی کاهگل پر بود، خزه از پای دیوار، بالا می خزید، میان سینه ام، روی دست هام، پشت پلک بسته ام می دوید، و اندوه لبخند نقشی که روی دیوار، فرسوده و خراشیده به پایان می رفت، خاطر هیچ کس را نمی آزرد
کوریون , مزامیر ورشو

04:22

پنج‌شنبه 18 آذر 1395
چی چی رو لا ادری ام؟ من اتفاقا خیلی هم ادری ام، ادریم از ادری تو، یه سر و سه تا گردن هم بلندتره، فقط دلم نمیخواد ادریمُ نشونت بدم، ادری هر آدمی مال خودشه، اونی که ادری نشون این و اون میده ادری بازه؛ پولِ وقت میذاره تو جیب ادریش، من اتفاقا خیلی هم میان کنشی ام، گرچه قوری رو چسبونده باشم رو لنز تلسکوپت، گرچه تهش بپرسم ئه مگه من چسبوندم؟ اتفاقا اگه در حضیض احتضار، بشینی پیشم و خیلی ادری دار ازم بپرسی که اگه مردی اگه دیدی نبود چی؟ بهت میگم نشانه هاش کافی بود، نشانه هاش واسه من کافی بود، چی آخه از عشق بزرگ تر؟ حتی اگه ماهُ چسبونده باشه رو تلسکوپم؟
کوریون , مزامیر ورشو