histats.com

08:55

شنبه 17 تیر 1396
مثلا وقتی میگی کوریون میتونی بگی جیش، خیلی عصبانی باشی ازم میگی شاش، ولی یکی مثل این آدم میشه گه، خیلی دلشکسته یا مست اگه افتاده باشه میشه پِهن، حرفم اینه که غلظت هر آدمی فرق داره با اون یکی، سهراب به زحمت نعناست تُفه یا آبرنگ، شاملو دشواره یا دژخیم یا آیدا، همون قدر که فروغ جذامه زمستونه یا شاپور، موسولینی سیبیله همونقدر که خاتمی سه تیغه یا رهبر سیزده ساله مشقی، امراللّه عینکه اسد سنگ قبر همون قدر که تابستون ضحاک، هایدن شومینه ست یا شاید هم خواب بعداز ظهر همونقدر که زن پروانه ست یا عشق دام یا جاده هراز پاستا
کوریون , مزامیر ورشو

08:51

جمعه 16 تیر 1396
و تو نمیدانی من در این مکان از زمان که ایستاده ام چقدر دلم پرواز می خواهد، بی شباهت به تاب سواریِ دیروز که اوج پروازم با زمین، کمی بیشتر از دو قدم فاصله داشت و تو احتمالا هرگز، درک نمی کنی که چه اندازه غیر واقع است که آدم، دلش بخواهد که کشته باشد خودش را و بعد پیش خودش فکر کرده باشدکه لا، تقتلوا انفسکم و آن اندازه بیچاره مانده باشد که پا از لبه، که دست از سر خودش هم حتی؛ بردارد
کوریون , مزامیر ورشو

08:45

شنبه 10 تیر 1396
زور میزد ابراهیم باشه، از آتیش ردش کنه، بیاردش به فراغت اینور ویترین، بعد یهو برید؛ مثل خیلی ها، دست کشید از گلستانش، می گفت ابراهیم باید تنها پریده باشه تو آتیش؛ بی حوصله می گفت، دودل شده بود، می گفت شاید هم بت هامُ نشکستم، واسه همینه که گیر میکنم وسط جهنمش، سر که تکون می دادم؛ دلخور می شد، زورش می گرفت، من یکی ولی، فراغت کار دستم داد، یه عمر همین بودم؛ گیرِ جهنمی که پشت ویترین ها آماس می کنه، پریدن فراغت داشت؛ عین گلستانش، هیچ وقت نترسیدم، یادم هم نمیاد گیر کرده باشم، یا دودل شده باشم؛ وسط جهنمش
کوریون , مزامیر ورشو

08:41

یکشنبه 4 تیر 1396
می گوید می ترسم از تو، نمی شود با تو حرف زد اصلا، می گوید دل نازک شدی پسر، خیلی هم خوب می گوید، خیلی هم ملیح می گوید، اصلا مورمورم می شود وقتی نقطه می آید تهِ حرف هاش، توضیح می دهم که آدم، به ادامه دادن خودش مشغول است، به کشف دفتری که روزی، جایی جا می گذارد، به تدریج کردنِ خوابی که سال هاست دیگر نمی بیند، می گویم؛ با دلخوری می گویم، می توانی بنویسی حرف نمی زند، حرف حساب سرش نمی شود، آدم ندارد بشمارد، خواب ندارد ببیند، اصلا خاک بر سر سیزیفی که جای فروغلتیدن صخره‌اش را، از بَر باشد
کوریون , مزامیر ورشو

08:37

جمعه 2 تیر 1396
بعد گفتم تنهایی پنج روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم گلدسته هاست، کاشیِ مناره های یکشنبه، سومی را یادم نبود، چیزی نمی گفتم اما، از روی دست من می نوشت، فکر کردم، حقیقتا فکر کردم، بعد گفتم تنهایی سه روز است، روز اول شمعدانی هاست، روز دوم مناره هاست، مسقطی های پنج شنبه، روز سوم گمان است، گمان این که شاید چیزی، شاید همه چیز، به روز پنجم کشیده می شد
کوریون , مزامیر ورشو

08:29

پنج‌شنبه 26 اسفند 1395
میگه اینجوری قیافۀ مادر‌مرده ها رو نگیر به خودت، کثافت های مثل تو رو باهاس مثل سگ کُشت، سرمُ می‌گیرم بالا، سرشُ می کنه اونور، سرآستینِ سفید کتشُ میندازه پشت کمرش، ته حرفشُ می‌گیره که اگه کمکم نکرده بود، تا حالا آژان ها سرِ گردسوزُ تفی کرده بودن، موهاش جوگندمیه، یعنی گمون میکنم که جوگندمی باشه، یاشار اون موقع ها یه بار بهش گفته بود دکتر! الانِ که اینا به جوگندمی هات پا میدن، زمستونت اگه بزنه، دیگه از این خبرا نیس.. بعدش زده بود زیر خنده، من نخندیده بودم، پرسیدم یاشار؟ جوگندمی چیه؟ بلندتر خندیده بود، گفته بود موهاش
کوریون , مزامیر ورشو

08:24

سه‌شنبه 24 اسفند 1395
زمان یک اتفاق مریض است، من این جمله را خیلی دوست دارم؛ زمان یک اتفاق مریض است، خیلی جاها توی مهمانی ها یا توی حیاط بیمارستان یا وسط بحث های جدی، یکهو این جمله را می گویم، هیچ کس نمی فهمد یعنی چه، خودم هم هیچ وقت نفهمیدم منظورم از این جمله چیست، اما چیزی که خوشحالم می کند این است که کلماتش بهم می آید، بهم آمدن چیزها مهم است، سهل انگاریست که آدم، وقتی این طور بی کلمه دارد می رود، دست کم به شکل آمدن چیزها، دقت نکرده باشد
کوریون , مزامیر ورشو

08:18

پنج‌شنبه 19 اسفند 1395
و من در بلند، چون تو را که لبخند می زدم هی، که نشسته ای و خسته ای و آسمان شاهزاده های کوچکت را، ستاره وار پر می کرد کسی که من نبود و آخ می کشید سرم در حقارت سِنت های نزدیک، ببخشید ولی، چند دلار می شد این گل؟
کوریون , مزامیر ورشو

08:15

شنبه 14 اسفند 1395
دستم را چند مرتبه روی حوله می کشم، بعد چند بار حوله را روی صورتم می کشم، دوست دارم خیالم راحت باشد که تمام مولکول های آب را به خورد حوله داده ام، اصلا یکی از چیزهایی که حالم را افتضاح می کند همین خیس بودن حوله هاست، هیچ وقت درست و حسابی خشک نمی شوند، همیشه حداقل چندتا مولکولِ آب لای پرزهاشان می ماند، واقعا وحشتناک است که آدم بفهمد یک مولکولِ آب ممکن است چندین میلیون سال عمر کرده باشد، بعد وقتی آدم خیس می شود، کلی مولکول پیر و چروک با یک مشت خاطرۀ مشکوک و طولانی دراز می کشد روی پوستش؛ برنزه می کند و با نی نازک پلاستیکی، آب توی آناناس ها را مک میزند، متوجهید؟ اوه مسلما نه، شما برای فهمیدن این چیزها بیش از اندازه کسکشید
کوریون , مزامیر ورشو

07:47

چهارشنبه 13 بهمن 1395
من اسکادران نمی فرستم، ردیفِ کشتی و توپ، هنگ هنگ سرباز، یه پری می فرستم؛ بیهوش روی تخته، سرگردون روی آب، با همون ساحلتُ فتح میکنم، با همون شهرتُ غارت می کنم، این خوبه که بدونیش، که اگه دست به قبضه نمیبرم، اگه نزدیک شمع، پرگارم روی نقشه نمی چرخه، از هیبت شهر تو نیست، ترس سیاه لشگر تو نیست، دیشب، افسونگرم توی چادر بود، زمانم بوی ته میداد، وگرنه یادت مینداختم اون بار، چیجوری فرمانرواشُ ورداشته بودم، تو رو چیجوری گذاشته بودم جای اون
کوریون , مزامیر ورشو

05:25

دوشنبه 4 بهمن 1395
لونا! لونا! نمی بینی؟ بارون گرفته! رخت ها رو از رو بند جمع کن! با کاردک افتاده بود به جان روزها، که غروب را بتراشد از دیوار، بتراشد از من، لب به زخم وا کرده بودم که دوباره صدا زد لونا! رخت ها! دلم ریخته بود؛ تنم خراشیده، دستم بوی رنگ می داد، چکّه چکّه می چکیدم از خودم، بی وطن تکیه میزدم؛ به اقلیم مردۀ دیوار، ایستاده بود، افتاده بود به جان رخت ها؛ ملافه ها و بندها، برنمی گشت، چیزی نمی گفت، زیر آواز میزد و ابر، سایه می انداخت، روی بوته های دور، روی درخت مجاور، روی شیروانی نزدیک، کسی نمی آشفت، چیزی نمی جنبید، روز بر نمی گشت، غروب بود و می بارید، قطره قطره سُر می خورد، شامه از بوی کاهگل پر بود، خزه از پای دیوار، بالا می خزید، میان سینه ام، روی دست هام، پشت پلک بسته ام می دوید، و اندوه لبخند نقشی که روی دیوار، فرسوده و خراشیده به پایان می رفت، خاطر هیچ کس را نمی آزرد
کوریون , مزامیر ورشو

04:22

پنج‌شنبه 18 آذر 1395
چی چی رو لا ادری ام؟ من اتفاقا خیلی هم ادری ام، ادریم از ادری تو، یه سر و سه تا گردن هم بلندتره، فقط دلم نمیخواد ادریمُ نشونت بدم، ادری هر آدمی مال خودشه، اونی که ادری نشون این و اون میده ادری بازه؛ پولِ وقت میذاره تو جیب ادریش، من اتفاقا خیلی هم میان کنشی ام، گرچه قوری رو چسبونده باشم رو لنز تلسکوپت، گرچه تهش بپرسم ئه مگه من چسبوندم؟ اتفاقا اگه در حضیض احتضار، بشینی پیشم و خیلی ادری دار ازم بپرسی که اگه مردی اگه دیدی نبود چی؟ بهت میگم نشانه هاش کافی بود، نشانه هاش واسه من کافی بود، چی آخه از عشق بزرگ تر؟ حتی اگه ماهُ چسبونده باشه رو تلسکوپم؟
کوریون , مزامیر ورشو

03:59

یکشنبه 30 آبان 1395
سیل که میاد کمدها رو آب میبره، ماشین ها رو، آلبوم عکس ها رو، مبل و تلویزیون و یخچالُ، فروکش که میکنه جعبه کفش ها میمونن، ساعتی که دستت نمی کردی، کارتن های ته انباری، لنگه دمپایی ها، صندلی پلاستیکی ها، خرده شیشه ها، همه چی از سیل شروع میشه؛ از کبودی ابرها؛ از چیزهایی که آب بردتشون، دمپای گلی شلوارتُ بر می گردونی، چندتا تا میزنی تا زانو، کرخیِ پاهاتُ میکنی تو گِل ها، ساعتُ ورمیداری میبندی دور مچت؛ کار نمیکنه، با لنگه دمپایی ها عنکبوت میکشی، خسته میشی، پرتشون میکنی واسه سگ های دور؛ سگ های بدخوابِ کنج دیوارها، دم تکون نمیدن؛ پوزه شونُ فرو میکنن تو قلبِ دست هاشون و چرتشون میبره، یخ میکنی، کارتن های وارفته رو می چینی دور خودت، چونه اتُ فرو میکنی تو یقه ات، لم میدی رو صندلی پلاستیکی ها؛ میشی گواه، گواهِ سیلی که نباریده، بعدش هیچی دیگه مثل قبلش نیست، هیچی دیگه مثل قبلش نمیشه، نه ساعت خواب رفته سیلُ یادشه، نه خرده شیشه ها نه سگ ها نه عنکبوت ها نه کف خیس صندلی سفیدها، از اون سیلِ نباریده تو می مونی، تویی که قاتیِ کمدها نرفتی، تویی که ساعتِ رو مچت خوابش برده
کوریون , مزامیر ورشو

03:30

سه‌شنبه 4 آبان 1395
این پست دربارۀ مورچه هاست، کمی خشتک دارد، قدری کشکک، یک متر جوی و سه موزاییک و چند شمشاد، دو اینچ خراش دارد و صدای رفو، این پست دربارۀ کسی ست که عاشق مورچه هاست، و کمی خشم دارد با خودش، و قدری دلتنگی توی جیب هاش، و چند کشالۀ کشیدۀ پا و درد زانوی چپ دارد هنوز، این پست دربارۀ کفش هاست؛ لژدارها پاشنه ها مدیوم ها اسمال ها، و بندِ نبسته دارد هنوز، کمی سرپنجه دارد و اندکی؛ دیوار پشت باغ
کوریون , مزامیر ورشو

03:15

جمعه 23 مهر 1395
به هیس افتادم، مثل شیر گازی که باز مونده باشه، پهن قدم زده باشه اتاقُ، از درز دراور رفته باشه تو، لباس ها رو بو کرده باشه، سرک کشیده باشه از گوشۀ کنار زدۀ پتو، بغل کرده باشه سردِ تنُ، خمیازه کشیده باشه، تکیده داده باشه به دیوارها، صورت چسبونده باشه به شیشه؛ بیرونُ تماشا کرده باشه، سبک قدم زده باشه تا زیر دوش، تا کنار حوله های سفید؛ تا درِ باز شامپو، رفته باشه لای درز دکمه ها؛ دکمه های کنترل، زل زده باشه به اپرای روسی ، هو کشیده باشه و ته سیگارِ کج مونده؛ زمین نخورده باشه ازش، نشسته باشه کف کفپوش، سربِ آگهی روزنامه رو بغل کرده باشه؛ قابِ کج اسب ها رو، پر شده باشه از اتاق، پر شده باشه از خودش، از سفیدِ پشت پرده ها، ترسیده باشه از خودش، برگشته باشه توی لوله ها
کوریون , مزامیر ورشو

02:45

یکشنبه 4 مهر 1395
محراب سبز خریدم، از این فرآوری شده ها، آنتی بیوتیک نخورده ها، سبز؛ مطلقِ سبز، سبز بدنه، سبز آشوب، سبز دستبند، من خاکریز عفونی ام؛ گاز اعصابم، زرد زردم وسط کشتار خرید، سرخ سرخم وسط صلح فروش، بحران تقسیم ام وقت انتخاب، های شیخ حبّذا! تسبیح پراگ مبارک
کوریون , مزامیر ورشو

02:34

چهارشنبه 31 شهریور 1395
یه عقرب کوانتوم تو اتاقمه، بُعد زمانُ ماسکه کرده از شش و بیست دقیقۀ عصر، از خود چهارشنبه ده شهریور تا همین امروز و دقیقا همین ساعت، از کف دست هام از زیر دمپایی از گوشه های دیوار از حفره های سقف از توری پنجره رد میشه؛ مرز نداره، مرگ نمی فهمه، عصرها سوار آسانسور میشه، یه دور میره ته کوچه، زیر چتر پهن برگ ها، زیر زردی چراغ های برق، سلفی می گیره از خودش، بعد دوباره بر می گرده؛ زل میزنه بهم، به خط لبخند روی گونه ام، دمشُ بلند میکنه رو سرش، که یعنی ایناهاش، با این زدم کشتمت، میکُشه مکث می کنه اتفاق نمیافته، پی رو فشار میدم تا چهار رقم اعشار، جی رو میزنم تا بی وزنیِ همکف، شب ها میرم زیر یرقان چراغ های برق، عصرها سوار دوچرخه شهریور تهرانُ رکاب میزنم، صبح خسته بر میگردم، خسته خوابم میبره، یادم میبره آخریش بود؛ آخرین نود و پنج، پنج صبح می پرم از خواب، دوباره بر میگرده، زل میزنه بهم، به خط اشک روی گونه ام، دمشُ بلند میکنه رو سرش، که یعنی ایناهاش، با این زدم خودمُ کشتم
کوریون , مزامیر ورشو

01:37

یکشنبه 20 تیر 1395
به مامان گفتم دیگه اون دمپایی آبیه رو نمی پوشم، داشتم خودمُ نصف می‌کردم با تیغ، زری توپ پلاستیکیم دستش، وسط گریه هاش جیغ می زد، عصر همون جا واستاد، اونقدر که سینه سرخ ها خوابشون برد، مامان هم اینجا بود، روی همین بهار خواب، یادم نیس خوابش برده بود یا نه، اگه دیدیش بگو لاتاری برده، بهش حالی کن لاتاری یه تیکه کاغذه، با لات بازی فرق داره، مرغ آبی رنگمُ کشتن، دیگه فرقی نداره می فهمی؟ "مرغ آبی رنگ من، مرده"
کوریون , مزامیر ورشو

01:04

چهارشنبه 26 خرداد 1395
نشانش دادم گفتم آهان، همین یکی ست، همین را بپیچ مستقیم برو تا آخرش، پیش خودم گفته بودم که اهمیتی ندارد اگر که اسم جایی را عوض کرده باشند یا اسم کسی را، به زمان چیزی دست برده باشند و این ها، همین که آدم جایی را که باید بپیچد می پیچد، به اسم کسی که باید اشاره می کند و زمان را همین طور می گیرد می رود تا انتهاش کافی ست، رو کردی به من که جلوتر بن بست است و اینجا آخرش که بیهوا پریدم وسط حرف هات، دلم نمی خواست گمان برده باشم تو را، ماها فقط عمیق تر نفس زده بودیم که چرخ زدن از یادمان نرود، هی توی هر دور گفته بودند سه، شمرده بودیم یک، تو اما حالا هر جا که می خواهی بایست، میان آن ها بایست، کنار آن ها بایست، من دیگر دست از شمردن بر نمی دارم، دست از رسیدن نمی کشم، دست خودم را می گیرم و با خودم حرف می زنم و فراموش هم نمی کنم، هرگز فراموش نمی کنم که تو می توانستی مرا نجات داده باشی، می توانستی مرا نجات داده باشی
کوریون , مزامیر ورشو

00:42

جمعه 14 خرداد 1395
گفته بودی آخرش یک روز، در صدای کفش یک پائی پروانه می شوی، رو کرده بودی به دیوار، دست به نرده ها گرفتی، لی لی کرده بودی تا پایین پله ها، آرام و بی حوصله؛انگشت اشاره از پاشنه بیرون می کشیدی، بی انتظار کسی که آمده باشد؛ دستت را عقب کشیده باشد، بی هوا رفته بودی و من، دست به شکل اتفاق نبرده بودم، دست به پنجره نبرده بودم، دست به نرده ها نبرده بودم و در صدای کفش یک پائی، از پنجره برای همیشه، بیرون پریده بودم
کوریون , مزامیر ورشو

00:33

جمعه 7 خرداد 1395
خواب بودم، سارگینا می‌رقصید، محال بود بتوانم طناب را دوباره پایین بکشم، عصر بخیر استاد، دوباره چه تصمیمی گرفته‌اید؟ خیال دارید باز هم از کلودیا بنویسید؟ نه، دیگر نه، دیگر در توانم نیست، دیگر به سیرک به نوازنده ها راضی نمی شوم، می روم همان جا زیر میز، درست همان جا تمام اش می‌کنم؛ خداحافظ کلودیا، خداحافظ کلودیای مغمومِ من
کوریون , مزامیر ورشو

00:32

پنج‌شنبه 6 خرداد 1395
گاهی خودم را با صدای بلند گوش می کنم، گاهی می روم روی دیوار، از ورامینِ دامنت می افتم، مادرم زنگ می زند که دست، از سر گربه ها بردار، می خندم می گویم گربه بازی توی خون من است، زن خوبی ست، ناچار همسر خوبی بوده، نفرین می کند و از ارتفاع کودکیِ درخت می اندازدم، امروز خروس طولانی را کُشتم، بِسمل دستم را بردم توی جوی، توی شطّ تنش شستم، تو با سقوط برگ ها می رنجی؛ تو با فرو ریختن دیوارها، دلزده تر از قاصدک های بی مقصد، خسته تر از تنِ تاریک فانوس ام، نمی فهمی ام نمی پرسی ام نمی آیی ام
کوریون , مزامیر ورشو

00:10

یکشنبه 26 اردیبهشت 1395
لم داده توی راه راه پیراهنش، می‌گوید سلامتی بیراهه ها، ریز می خندد و پشت دستش را روی رگ های گردنش می کشد، می گوید آدم، راه را این جا گم می‌کُند؛ این جا درخت هاش آبی می شود؛ حوض هاش ماهی، می خندم و یقین دارم که به یاد می آورم، به خاطر می آورم که نزدیک تر از این ها بودیم؛ نزدیک تر از نیمه های پیراهن، یا حوض ماهی ها
کوریون , مزامیر ورشو

00:06

شنبه 21 فروردین 1395
زن ها سرکش تر میشن وقتی پشت کمرشون پروانه می کشی، یا مثلا از این طرح‌های بهم ریخته، زن ها باهاس پشتشون به پروانه‌ها باشه، به طرح‌های بهم ریخته‌شون، خودشون حواسشون نیست، من ولی حواسم هست، آخه فقط من می‌دونم چرا، این تاتوها این قدر به این زن میاد
کوریون , مزامیر ورشو