histats.com

دنیا جای یادم نمی رود ها، جای یادم نمی آید هاست

08:03

دوشنبه 2 اسفند 1395
کاش اصلا روانی بودم، کاش می شد همه چیز را ناگهان فراموش کنم، ناگهان فراموش کردن خیلی بهتر از فراموش کردن است، راستش زیاد مطمئن نیستم که این دو اصولا چه فرقی با هم دارد، حوصله هم ندارم به این فکر کنم که اصلا فرقی بین این دو حالت وجود دارد یا نه، متاسفانه نقش من در کائنات، بسیار مهم تر از فکر کردن به چیزهایی ست که با تو در میان می گذارم
کوریون , صحاری

07:46

چهارشنبه 13 بهمن 1395
آیا فکر می کند که بیهوده رهایش کردیم؟ بله آقا، دقیقا داشتیم به همین فکر میکردیم
کوریون , صحاری

07:44

چهارشنبه 13 بهمن 1395
تا حالا صدای نبضتُ از زیر بالشت شنیدی؟ میخوام بگم خونه اینجوری ساکت بود اون روز، انگار بعد از ساعت استخر نشسته باشی رو صندلی و بوی کلر پیچیده باشه تو دماغت
کوریون , صحاری

07:24

سه‌شنبه 12 بهمن 1395
سه کام حبس، سه ساعت آزادی
کوریون , صحاری

07:00

یکشنبه 10 بهمن 1395
چه دلیلی داره آدم ها همدیگه رو درک کنن؟ کدوم احمقی اینُ گذاشته بنای رنج کشیدن و رنجوندن؟ چرا باید سر در بیاری که یه آدم دیگه از چی غمگینه؟ از چی دلخوره؟ چی نا امیدش کرده؟ که چی بشه آخه؟ چرا انقدر متظاهر و مزخرفین؟ چرا دست از تظاهر کردن بر نمیدارین؟ کی آخه اون همه وقت داره؟ کی آخه زورش به رنجِ دنیا میرسه؟ تهش یکی رو اونقدری دوستش داری که واسش رنج بکشی، بذاری بفهمه که تو فرصتِ کم زندگیت، حواست به دلخوری هاش به غصه هاش به زخم های تنش بوده، همین! اما تظاهر نکن! وانمود نکن که درک میکنی، ته زورت شریک شدن؛ ته عرضه ات شریک کردنه، درک کردن ممکن نیست، نباید هم که ممکن باشه، چه اهمیتی داره که بدونی چی کی رو چیجوریش میکنه وقتی تهش، ته ته همش، هیچ کاری واسه هیشکی، از دست هیشکی دیگه ساخته نیست؟
کوریون , صحاری

06:22

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
یقین دارم که این محاصرۀ یک نفره، مرا فاتح این نبرد نخواهد کرد
کوریون , صحاری

06:07

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
تاریخ در بضاعت من نیست، تکرار در بضاعت من نیست، آغوش در بضاعت من نیست
کوریون , صحاری

06:06

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
در واقع یکی از هزار شعفی که گم کرده بودم، همین دلتنگی هاست، حال و هوای خوبی دارد، مثل خاکریز و قمقه، شهوتِ هلاک میدهد به آدم
کوریون , صحاری

06:03

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
زندگی همچنان مزخرف است، چون چیز مزخرفی به اسم زندگی وجود دارد
کوریون , صحاری

05:52

چهارشنبه 6 بهمن 1395
از من چیزی نمی ماند، کتاب های قطع جیبی حتی
کوریون , صحاری

05:48

چهارشنبه 6 بهمن 1395
کارت اعتباری؟ بیمه؟ تاکسی؟ برف؟.. همین ها؟ همین ها کافی ست تا کسی، کسی را بخاطر آورده باشد؟
کوریون , صحاری

05:28

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
ماها یه مشت مهره داریم، نه از اون مهره هایی که با نرمی نوک انگشتت میکشی روش و یادت میره کی بودی و کجایی و کی رفته ازت، حرفم این مهره هاست؛ همینایی که دستمونه، همونایی که دستمون بود، هر کی که پاشُ گذاشته تو این گه دونی، پونزده شونزده تا مهره گذاشتن تو جیبش، نشوندنش اونور میز و بهش گفتن بشین! بازی کن! میشه زود باخت، میشه بد باخت، میشه خوب برد، اصلا میشه کاسپارف شد، تهش ولی سالن همونه، صفحه همونه، میز همونه، آدم میشینه نیگا میکنه به خودش، چیجوری بازی کرده بودم این همه سال؟ برد برد پات باخت پات؟ حتی صدای فریاد زدنش هم مضحکه، بده که بیرون مونده وایسته پشت دست، بده که بیرون رفته به جورِ حرکتِ مهرۀ توی بازی مونده ها گیر بده، بدتر از اون اینه که متاسفانه هنوز هم گاهی یادم میره که اینا تهش؛ اول و آخرش، فقط یه بازی کسشعرِ دیگه ست
کوریون , صحاری

05:20

یکشنبه 3 بهمن 1395
نمی دونم، گاهی واقعا فکر میکنم که دیگه باید خودکشی کنم، یعنی احساس میکنم تنها گهی که نزدم تو زندگیم این بوده که خودمُ مثل لوستر آویزون نکردم از سقف، یه جملۀ مزخرفی هم داشتم که آدم های بزرگ به خودکشی فکر میکنن اما، این آدم های کوچیک اند که خودکشی میکنن آخرش، خوب لایک می خورد، آدم تا وقتی خوب لایک میخوره اهمیتی نمیده به درستیِ حرفاش، الانِ این روزهام اگه زیر اون جمله کامنت می خواست بذاره، واسه منِ اون روزهام می نوشت که تعریفت از بزرگ و کوچیک چیه شما؟ این شما رو هم حتما ته کامنتش می نوشت، و مسلما واکنشی به جوابِ سوالی که پرسیده بود نشون نمیداد، دوباره اونور خط زرد وامیستم، اونقدر صبر میکنم که تو بلندگو بگه لطفا از لبۀ سکو فاصله بگیرید، بعد فکر میکنم به آدم هایی که خسته دارن برمیگردن خونه، یا نا امید دارن میرن سر کار، یا برگۀ محضر دستشونه، یا چک پاس نشده شون ریده تو اعصابشون، یا نون شیرمال خریدن، یا تو تلگرام دارن به اونی که دوستش دارن میگن زود میرسم یا به اونی فکر میکنم که ممکنه نیم ساعت نتونه بگه؛ تو ماهواره اینُ میده بیس پنش تومن من با هفتاد و چهار درصد تخفیف میدم پنش تومن، نقطۀ نابودی آدم ها اون جاییه که شروع میکنن به همه حق دادن؛ به هر کی غیر از خودشون، کمک یه بار بهم گفته بود آدرنالینت کمه، احتمالا منظورش این بود که انقدر مثل اون قورباغه هه نشستی تو آب، که آب کم کم جوشید و نفهمیدی و مردی، من فکر میکنم بدترین چیز در مورد آدم ها اینه که نمیتونن صریح باشن، همیشه یه چیزی نمیذاره یه چیزی رو بگن، یاد گرفتم خودمُ بنشونم جلوی خودم، با انگشت اشاره و انگشت بلندِ بیلاخ، دماغمُ فشار بدم و بگم هی! بهم بگو چته؟ کی اذیتت کرده باز؟ باز چی دیدی که ترسیدی؟ هان؟ به این هم اعتقاد دارم که آدم فارغ از جنسیتش، فارغ از سن و سالش، باید بلد باشه خودشُ ناز کنه، باید مثل پنچ انگشتِ باز شده ای که میکشی تو پشم و پر سگ ها، گاهی موهای خودتُ بهم بریزی، گاهی خودتُ ناز کنی، گاهی هوای خودتُ داشته باشی، دارم موهامُ بهم میریزم این روزها، یهو واسم مهم شده که آب پز نمیرم، دیشب مثلا، دوباره وایستادم پشتِ خط زردها، وایستادم نزدیک نیمکت ها، به تو فکر کردم، به این که مجبورم این جنگُ با نفس زدن ببرم، بدون این که بذارم یه قطره خون حتی، سُر خورده باشه کف دست هام
کوریون , صحاری

05:01

یکشنبه 26 دی 1395
من یه جور سکوت هم دارم که اسمشُ میذارم سکوت، توقع داشتی اسمشُ بذارم مخلوط کن؟ اصلا چرا باید واسه چیزی که یه اسمی روشه اسم میذاشتم؟ حالا اسم هم که نه اما صفتش میشه سیلی، یعنی اینطوری باید شروع میکردم که من یه جور سکوت هم دارم که اسمشُ میذارم سکوتِ سیلی، یا شاید هم مضافش میشه سیلی، سکوت سیلی سیلی است؟ آم.. هم آره هم نه، الان نمی تونم تصمیم بگیرم که سیلی صفتشه یا مضافش، همیشه از زبان فارسی متنفر بودم، دلیلی نداره که آدم یاد بگیره چطور، اون چیزی که داره مصرفش میکنه رو، همونطوری مصرف کنه؛ خیلی بی مصرفه بنظرم، مثل همین سکوت سیلی، ساکت میشم که خوابونده باشم زیر گوشت، دلم نمیاد، واقعا دلم نمیاد صورت تو یکی رو سرخ کنم، من یه جور سرخ هم دارم که اسمشُ میذارم سرخ، حتی میتونم اسمشُ بذارم مخلوط کن، الان که دارم فکر میکنم می بینم واقعا اهمیتی نداره که روی اون چیزی که یه اسمی روشه یه اسم دیگه بذارم، نمیتونه صفت باشه، صد درصد مضافه، مضاف بر این ها این که بطرز هولناکی براش ممکن نیست، تعمد و حواس پرتی نیست، میخوام بگم تعریف نشده تو دنیاش؛ فهمیدن چیزهایی که داره این همه آزارم میده
کوریون , صحاری

05:00

یکشنبه 26 دی 1395
مهم ترین بخش زندگی من، اون بخشی از زندگیمه که هیچ اهمیتی نداره؛ منظورم بیدار شدنه، غمگین ترین بخش زندگی من هم اون بخشی از زندگیمه که هیچ ضرری برام نداره؛ منظورم خوابیدنه، بین این غم همیشگی و اون استیصال هر روزه، یه آدمم که فقط راه میره، گاهی هندزفریشُ در میاره و آدرس هارو اشتباه میده، گاهی یه کافۀ خوب میبینه و سرک میکشه فقط، بیشتر از این نیستم، بیشتر از این هم نمیخوام باشم
کوریون , صحاری

04:50

دوشنبه 20 دی 1395
بدیش اینه که هر وقت می بینیش خوبه، یعنی اون بخش از مغزش که تحلیل میکنه الان دیگه باید سوگوار باشی، الان سردت شده ها، الان واقعا عصبانی شدی، دقیقا همون بخشِ مغزش خراب شده، یه چند تا تیکه بزرگ از لوپ مغزشُ ورداشتن و بجاش لُپ و غبغب گذاشتن واسش، ببینید من واقعا آدم تاثیر گذاریم، یعنی حال کنم باهات، بخوام بخندی میخندی؛ هر چقدر هم که عن باشی، بعد واقعا یکی دوبار سعی کردم حالش انقدر خوب نباشه، یکم معمولی باشه، یذره آدم باشه، دلم خواسته ببینم وقتی حالش خوب نیست چیجوریه، نتونسته، واقعا از پسش بر نیومده، باز هم چشاش برق میزنه، فک و دهنش مثل خمیازۀ اسب آبی باز میمونه، یه تیکِ ریزی هم داره تو شونۀ راستش که از بس وول میخوره، وسط اون همه تیک دیگه اش گم میشه، با هم از این فلافل ها خوردیم، من هیچ وقت درک نکردم چرا آدم باید واسه چیزی که قیافه اش شبیه سنگ پاس، مزه خاک ارّه میده و تهش با نفخِ معده ولت میکنه تو کوچه خیابون ها پول هم بده، واسه همین گذاشتم اون حساب کنه، یعنی در واقع حساب کردم دیدم اگه من حساب کنم ممکنه فکش از اینی که هست هم بازتر بشه، حالا که ماها خیلی خوشحال داریم پول هم میدیم واسه اینا، دیگه چرا خیارشورهاتون بوی جوراب میده؟ گوجۀ لهیده نذارین کاهوی کرمو نذارین، انقدر سخته؟ با مردم مهربون باشین، درخت بکارین، نایلون پرت نکنین تو طبیعت، تورو خدا تو استخرها نشاشین، انقدر بوق نزنین، انقدر الکی پاچۀ همدیگه رو نگیرین، پارتنرهاتونُ وسط خیابون نمالین، ته سیگارهاتونُ پشت سرتون خاموش کنین، تو انتخابات حضور حداکثری داشته باشین، فلافل هم اگه دوست ندارین نخرین که نصفشُ بندازین دور، بعد دقیقا وقتی من نشستم و دارم با این شدت و حدت به صلاح امتم فکر میکنم، بر میگردم و می بینم نشسته اینورم لب جوی، ماتحتش روی لبۀ بلوک شبیه دلمه سبز شده و گذر عمر که هیچ، سگرمه های تو هم رفتۀ من هم نیششُ نمیبنده، ته خالی نونِ ساندویچشُ گاز میزنه و میگه دیروز اخراج شدم، بعدش هم بلند بلند میخنده
کوریون , صحاری

04:41

جمعه 10 دی 1395
یکی از بزرگترین لذت های زندگی من، سیگار کشیدن کنار استخره، یکی از بزرگترین ترس های زندگیم هم؛ افزایش سطح رطوبت محیط به دو یا سه لیتر آبه، یعنی شما یه تشت آب بذار جلوم، همچنان می خندم، یه تشت دیگه بذار، رنگم میپره، دو تا تشتُ با هم قاتی کن؛ دار فانی رو می بوسم و میذارم کنار، سلمونیمُ عوض کردم، حامد یه بلوندیِ مو لَخته، یه سفید تپلِ خوش خنده، یه بامزی عسلی خوشتیپ، می گفت یکی از مشتری هاش گفته آدم از چیزی می ترسه که تو زندگی قبلیش؛ یه بلایی سرش اورده، بعد ذوق کرده بود از این یادآوری، عسل می چکید از کنار شونه و قیچیش، فارغ از تاکسی ها که عموما و همچنان؛ محافل سیّار سیاست و جامعه شناسی اند، آرایشگاه ها هم دارن تبدیل میشن به لژهای مخفی و سرّی تئوری ها، دارم میرم استخر؛ از اون استخرها که میشه کنارش نشست و سیگار کشید، سه تا مایو داشتم تو کشو؛ دست نخورده و نو، مشکی و راه راه و پلنگی، من چرا باید توی کشوهام مایو داشته باشم؟ چرا همیشه عادت دارم زنگولۀ ترس هامُ ببندم به خودم؟ جمعه که به این ساعتش میرسه؛ پنج و شش عصرش که میشه، انگار مرده اتُ خاک کردی، گریه هاتُ کردی، خرماهاتُ خوردی، نشستی تو اون اتوبوس ها و داری بر میگردی؛ بر میگردی که دوباره زندگی کنی، دوباره فردا، دوباره روز بعدش، دوباره تا اتوبوس بعدی، واقعا خوبم، حالم خوبه این روزها، شکایتی نیست، دارم آماده میشم برم استخر، مایو بپوشم و کنار ترس بزرگ زندگیم، بخندم و سیگار بکشم
کوریون , صحاری

04:31

یکشنبه 5 دی 1395
عصر می بارد روی ساق هایم، شهر می گندد دور استخوان هایم
کوریون , صحاری

04:28

چهارشنبه 1 دی 1395
ببین ما چقدر خوب هستیم، ببین چگونه دو دستی، به طنابی که فرو می ریزد، دل بستیم
کوریون , صحاری

04:19

سه‌شنبه 16 آذر 1395
خب شما یادت نمیاد، در حقیقت ابدا اصراری هم ندارم که یادتون بیاد که یه سایتی بود به نام سایوک، یه سرویس دهنده ای بود مثل همین بلاگ اسکای، من بودم و اون بود و دو تا آدم غیر از من و اون و دو تا مدیرهاش، اون زمان هایی که شلوار شیش جیب مد بود یا نبود و ما پای مردم می دیدیم و فکر می کردیم که ئه از اینا مد شده؟ اونجا می نوشتم، روزی سه بار اسمشُ عوض می کردم تا تهش رسید به میرا، بعد تو کتابفروشی دانشور فهمیدم میرا اسم یه کتابه، حالت پیش فرضِ من خیلی خاص تر از اونم که اسم یکی دیگه روم باشه باعث شد که یه چند ساعتی بی اسم بمونه، یعنی اسمش شد هیچی، بعد خب همون دوره هایی بود که بدون عنوان و بدون نام و بی نام و من نام ندارم و هیچی مد شده بود و شعر می شد و کتاب می شد و چاپ می شد و می فروخت حتی، یا شاید ما فکر می کردیم که مد شده که فروخته، یا مد نشده بود و ما اصلا بهش فکر هم نمی کردیم اون روزها، سایوک رفت بغل رقاصۀ کلیپ های منصور، سِرورش داون شد و مدیرهاش متواری و اون یه چند سالی رفاقت کرد و دو تا آدمِ غیر از من و اون هم که خب، بطرز فجیعی در اثر سانحۀ جانگداز رانندگی کشته شدن، یعنی من از صمیم قلب هر شب آرزو میکردم که برن زیر تریلی، از نظر منِ اون روزها، اونایی که راجع به فستیوال ها برنده ها همایش ها، هرمنوتیک و هژمونی و تاریخ و سیاست، کتاب قاچاق و فیلم کالت، سیگار بعد و قبل و وسط سکس و دوالیسم حرف نمیزدن، حق حرف زدن که هیچ، حق نفس کشیدن هم نداشتن، حدِ آغشتگیم به وجدِ ابرانسان بودن، شعری پس مینداخت که توش جسیکا آلبا و وزغ و سبد و پیک نیک و شابک داشت، فضای چیدمانی و ابسورد، اسم نقاشی و سن کارگردان، یه مطلعِ آگاهِ پاپیون زده سیگار برگ می کشید پشت کیبوردش، روایت کردن مد نبود اون روزها، یا بود و ما فکر می کردیم مد نیست، یا دلمون میخواست اونایی که روایت میکنن برن زیر تریلی، حتی یادمه عکس سیاه سفید میذاشتم توش؛ از این عکس ترسناک هنری ها، از این زن های موهاشونُ باد بردۀ گونه استخونیِ دهه هشتادی، از اون بارونی سیاه پوش های بی صورت، آینۀ میز گریم و دکلته، پیک نصفۀ کنار ژتون، ماکروی جوراب شلواری راه راه، واید اتاق خالی هتل و این جور چیزها، یادم نیس، شاید هم عکس نمیذاشتم، یه چیزی می خواستم بگم یادم رفت، متاسفانه دیگه اصراری هم ندارم که یادم بیاد
کوریون , صحاری

04:17

یکشنبه 14 آذر 1395
مرگ، شیشه های خالی نوشابه بود
کوریون , صحاری

04:16

یکشنبه 14 آذر 1395
کاش خیالِ خیال بودن تو، این اندازه حقیقت نداشت
کوریون , صحاری

04:13

جمعه 12 آذر 1395
رنگ از روی پاییز می پرد، وقتی اتفاق تویی
کوریون , صحاری

04:12

جمعه 12 آذر 1395
تو تنها، شبیه تنهایی ات شده بودی
کوریون , صحاری

03:45

چهارشنبه 19 آبان 1395
مثل کوچه؛ بعد گل کوچیک
کوریون , صحاری

02:57

یکشنبه 11 مهر 1395
یادم میاد میرزا، فردای روزی که صلاحی رفت، یه یادداشت نوشته بود که عمران کودکانه هاشُ پشت سیبیلش قایم می کرد، دیدی یه وقتایی یکی یه چیزی میگه که تُک زبونت بوده؟ اونقدر به دلم نشست که یادم نرفته این همه سال، منم همینم یحتمل، من البته مشکل سبیل ندارم، دو ماه میذارم ذکام میشم میندازم گردن پشت لبم از ریشه میزنمش، من مشکلم لبخنده، پوزخند نه دقیقا همون لبخند، پنجاه میلیون ساله که مشکل لبخند دارم، مطمئن نیستم چی کی و کجا رو پشت لبخندم قایم میکنم، اما حتی اون روز، بعدِ همون یادداشت هم، لبخند زده بودم، لبخند به وضوح رو صورتم اضافه ست، اگه اختیار حالت احمقانۀ صورتم دستم بود، ترجیح میدادم یه رگۀ ملموس خشونت می داشتم بجاش، زخم قمه و ترَک ابرو که نه؛ سادۀ خشونت هم کافی بود برام، باهات موافقم که می شد یه دماغ باریک، سربالا یا دست کم غیر سینوسی رو بذارم تو اولویت اولم اما، اون دیگه مشکل بیننده هاست و دقیقا و ابدا و هیچ وقت، مشکل بیننده ها مشکل من نبوده و نیست، هیچ آدمی اون قدر وقت نداره که جای بقیه زندگی کنه، هیچ آدمی اون قدر وقت نداره که حتی جای خودش زندگی کنه، هیچ آدمی اونقدر وقت نداره که وقتشُ خرج لبخندش کنه؛ خرج اضافه های صورتش، فروشنده رو دیدم امروز؛ تو خلوتِ چهار عصرِ باغ فردوس، یه سر رفتم کافه؛ نشستم و بلند شدم، یه ریزه بارون هم گرفت؛ بی اثر و کم رنگ، از اون بارونایی که  توی نوربالای ماشین ها میشه دید، رو صندلی های پاساژ نشستم؛ زیپ هودی رو بالا کشیدم و لبخند زدم، پیتزا سفارش دادم، خوردم و ورم کردم و سیگار کشیدم و لبخند زدم، مامان زنگ زده بود ریجکت کردم و لبخند زدم، دست دراز کرد تراکت بده یکه خوردم و شوخی کردم و لبخند زدم، تصمیم گرفته بودم پیاده برگردم، از پارچه سیاه ها ترسیدم و تو ترافیک موندم و لبخند زدم، بهشون گفتم بعد شام میام ونک، گوشی رو خاموش کردم و شام نخوردم و لبخند زدم، امشب حوصله حرف زدن نداشتم، حوصله حرف زدن ندارم این روزها، در تنم خرچنگی ست عمران، خرچنگی که مرا می کاود
کوریون , صحاری

02:53

پنج‌شنبه 8 مهر 1395
پنج شنبه صفر کلوینه؛ سفیدِ تورنسل، پنج شنبه خط افقه؛ صبح دریاست، برنج گذاشتم؛ یه دم کنی گل گلی روش، قهوه سازُ روشن کردم، لُپ کشیدم از پنجره، غیژِ خیابون بلند شد، یادم بنداز بهت بگم آهنگ جدیدۀ سیروانُ دوست دارم؛ سوزن سوزن شدنِ پوستُ زیر تیشرت؛ زیر کجِ آفتاب مهر، شهرِ قبلِ ظهرُ نمی فهمم؛ خودِ وقتِ دوازده امُ، اف گفت دو روز دیگه میریزی تو گوشیت؛ بعدِ این که گفتم زدبازی رید با این آلبومش، اف یو اف، چه می دونی آخه چه حالیم، این روزها "یه قاب عکس خالی ام"، خالی ام و یه پیک پُر عرق ریختم؛ آویشن دیگه، هنوز نزدم زیرش؛ لایک بهم، یه رول هم پیچیدم یواشکی؛ آویشنُ بشوره ببره، شب عروسیه رو پشت بوم، مالکِ سگ سیاه زن میگیره، صاحبِ سگ سفید شوهر، مامانشون زنگ زد که قدمت روی چشم، پیچوندم که تهران نیستم، برم جوراب پیدا کنم، لباس بپوشم، دو تا کار دارم امروز تا شب، دومیش از اولیش راحت تر، اولیش از دومیش واجب تر، هلاکِ آدم، گیجیِ وسط واجب و علاقه ست، همینه که هلاک نمیشم، چاییم سرد شد، دیرم شد، وعده به شب
کوریون , صحاری

01:53

جمعه 22 مرداد 1395
بیسکوئیت ها خوشمزه اند، عصرها دلگیرند، تابستان خیلی کثافت است
کوریون , صحاری

00:56

جمعه 21 خرداد 1395
من هر بار، ماهی مرده را توی آب می اندازم و آرزو می کنم که کاش، دوباره زنده ببینم اش
کوریون , صحاری

00:41

چهارشنبه 12 خرداد 1395

شیبِ خوبی داره پریدن، دلخوریِ خوبی داره سقوط

کوریون , صحاری