histats.com

دنیا جای یادم نمی رود ها، جای یادم نمی آید هاست

07:52

چهارشنبه 13 بهمن 1395
یه جوری از دست رفت که پاشنه اش دیگه، پرز فرشُ ندید، حالا ولی وایستاده، انگشت اشاره گرفته سمت من، آدم گاهی می مونه، نمی فهمه تو این روزهایی که از عمرش مونده، باید به پرز فرش ها نیگا کنه؛ یا به انگشت های اشاره شون
کوریون , صلوات ختم کن

07:16

یکشنبه 10 بهمن 1395
یکی از سرگرمی های محبوب من بیرون گود نشستنه، عاشق وقت هایی ام که خیلی بیرونِ گودی میگم لنگش کن، بزن زیر لنگش، لنگشُ گاز بگیر، لنگتُ بزن وسط لنگ هاش، تو بیا برو گم شو بیرون با اون لنگ کردنت، ترجیحا شالگردنم هم رنگیه، موهام هم وقتی بیرونِ گودم لزوما جوگندمی؛ و یقینا بهم ریخته ست، صورتِ چهارتیغ با دو سه تا چروک بلند، پالتوی تنم هم بوی ادکلن مهمونی دیشبُ میده، خب این سرگرمی محبوب منه، اما به هیچ وجه سرگرمی اصلیم نیست، سرگرمی اصلی من وسط گود وایستادنه؛ خیلی مو مشکی و تیشرت پوشیده و بیلاخی، لازمه خاطرنشان کنم که بیلاخی طیف رنگ نیست؛ پوست پیازی و فیلی و سوسنی و هکذا، یا شاید هم هست و من یکی این یکی رو دیگه نشنیده بودم ازتون، بیلاخی یجور استخون بندیه، حالت های صورتمه وقتایی که وامیستم وسط گود و بیرونِ گودی ها، جر میدن خودشونُ که تو بیا گم شو بیرون با اون لنگ کردنت و من، تنها کاری که لازمه انجام بدم، صرفا نشون دادن صورتمه و بس
کوریون , صلوات ختم کن

06:56

یکشنبه 10 بهمن 1395
مستفرغم کرد، کلمۀ بهتری پیدا نمی کنم براش
کوریون , صلوات ختم کن

06:51

یکشنبه 10 بهمن 1395
برنده اونی نیست که خوب بازی میکنه، برنده اونیه که سکوها رو بشناسه، قبل این که بره توی مستطیلش، یاد بگیره چیجوری دریبل بزنه، بلد باشه کجا از گوشه، کجاها از عمق نفوذ کنه، کجاها تکل بزنه، کی خطا بگیره، کی باندُ از دور مچش وا کنه، بکوبه زمین و بی اجازه بازی رو ول کنه، دست کم اینجوری نمیشه ذخیرۀ بازیِ ادامه، نمیشه بازندۀ هو شدۀ نیمکت ها، دست کم اینجوری پشت کثافت خنده هاتون نمی مونه، پشت عاشقانه های دستمالی شده تون، پشت نوشته های مزخرف پشت مانتو هاتون
کوریون , صلوات ختم کن

06:49

یکشنبه 10 بهمن 1395
خانم شما احمقید و حماقت شما عاشورایی ست
کوریون , صلوات ختم کن

06:47

شنبه 9 بهمن 1395
مثل گربه ای که روی کاپوت گرم ماشین ها میشینه، برفِ شب کاری میکنه باهات، که رنگ و برند سواری ها، به تخمت هم نباشه
کوریون , صلوات ختم کن

05:58

چهارشنبه 6 بهمن 1395
بی شعوری قطعا یه حدی داره اما لزوما نه برای تو، تو یکی حتی توی آشغال بودنت هم چیز خاصی نداشتی
کوریون , صلوات ختم کن

05:23

یکشنبه 3 بهمن 1395
بله درسته همشون یه گهن، شما هم که خوشبختانه، یه عمره که به گه خوری عادت کردین
کوریون , صلوات ختم کن

05:22

یکشنبه 3 بهمن 1395
تو صرفا چیزی رو می بینی که من نشونت میدم، و این بیشتر از اون که به هوش من مربوط باشه، به حماقت تو وابسته ست
کوریون , صلوات ختم کن

04:18

یکشنبه 14 آذر 1395
وضع و حال من حال و وضع منه، هزار بار با هزار جور مثال بهتون نشون دادم که اگه همین جمله های تخمی رو یکی مثل افلاطون گفته بود چجوری شورت از پاتون در میاورد، بعد چون من میگمش فرم گزارش تخلف پر میکنن واسم، مرض دارم مثال میزنم؟ مرض دارم و مثال میزنم، ملت درون هر آدمی فاحشۀ خودشه، این جمله آخریه مطلقا هیچ مفهوم خاصی نداره اما بعنوان مثال بذار یادت بندازم که اینو اگه براهنی گفته بود قطری شیاف کرده بودین به خودتون، وضع و حالم بترتیب خوب و بد بود و حال و وضعم از جمعه تا حالا بترتیب بد و خوب و ریدمون و شوکه و دایورت، من همیشه باید فرار کنم، من همیشه باید دنیا به تخمش ترین آدم دنیا باشم، من همیشه باید تنها راه حلی که به ذهنم میرسه جاخالی دادن باشه، من جای خالی چیزها شده ام، الان این جملۀ آخری رو بینی و بین اللّه نمی شد اقلا تو این شب شعرهاتون که اتفاقا عصرها برگزار میشه، با پلک روی هم گذاشته خوند؟ به خاک رفیقم که میشه، خاک تو سرش که هنوز خاکش نکردن، خاک تو سرش که رید به تمام هفته ام، تهش دو روز دیگه راه میرم تو خیابون و دوتا لوند و سه تا مخنث و یکی و نصفی کاپل میبینم و یادم میره، تهش هایده رو دوبار بذارم رو ریپیت که حتی یادت هم میبرن از یاد و یه سری هم تکون بدم و خشتک جینُ دو سه بار بالا پایین بکشم که جا واکنه و استیبل بشه و موقع پیاده روی نیفته وسط دست و پا، هیچ خشمی هم ندارم و مادر تویی که داری تو ذهنت به پنج گانۀ سوگ من فکر میکنی رو سابیدم، این جوری بنویسم راضی میشین؟ یا مثلا بنویسم گا اسلش ی ستاره سه تا یک ستاره مربع ی خط فاصله دم خط بعد؟ عن تو قیافه و ضد ارزش و دنیاتون، من اگه میخواستم نهج البلاغه بنویسم که دیگه وبلاگ نمی نوشتم، من اگه قرار بود سر رو شونه بذارم و هق هق کنم که واسه یه مشت بچه سال عقده ای تازه به دوران رسیدۀ هم قد شمع کیک تولدم حرف نمیزدم، شاشیدم تو این دنیایی که من نخواسته و توی تونسته هنوز توشه، ریدم تو دنیایی که آدم هی راه میره و هی سوگ تازه اشُ می پذیره و هی یاد نمیگیره بعد پذیرفتنش چه گهی باید بخوره، ریدم تو این دنیایی که آدم باید به همۀ گه خورهای دورش جواب پس بده، ریدم دهن تویی که فکر میکنی دلتنگیت اون چیزی بود که امروز بهش احتیاج داشتم، شاشیدم به رفاقت هایی که تهش یه خدافظی ساده هم نداره، بیزارم ازتون از همه تون
کوریون , صلوات ختم کن

00:47

یکشنبه 16 خرداد 1395
یکهو وسط حرف ها، حواسم رفت به تو که آن گوشه داشتی به شکل مفتضحی دست تکان میدادی و می خندیدی و اشاره می کردی که بپّر دیگه کس کش اسکل بی خایه و هی پشت همۀ آن دری وری ها، یک کسره و یک لبخند می گذاشتی و من داشتم با خودم مرور می کردم که جوابت را چه جوری  بدهم که دهنت را سه تخته گچ بگیرد و یک طوری هم که کسی خبردار نشود و دلت نگیرد، به تو بفهمانم که اولا شنا بلد نیستم و در ثانی این سمتی که من ایستاده ام، زیادی عمیق است و مهم تر از این ها اینکه با مایوی چسبانِ قرضی نمُردن، چیزی کم از مردن ندارد و اصلا یک جورهایی این طوری خیس شدن، زهار آدم را می ریزد، دست کردم توی مایو، فندک و پوستیژ و کفتر درآمد، هیچ جوابی در نیامد، دست کردم توی آب، نرم کننده و لاتاری بیرون کشیدم، هیچ جوابی اما بیرون نیامد، شتر از کوه می زادم آن ساعت، با سه پُک سیگار تمام می کردم که پریدم، به خط آبی آن پائین نگاه کرده بودم که صاف، رفته بود توی دیوار، انتخاب کرده بودی، انتخاب کرده بودم که پریدم، خیال کرده بودم وقتِ پریدن می دانم، خیسِ شیرجه بودم هنوز که دست انداختی دور گردن تماشاچی ها، از زهار من برایشان گفتی، از مایوی چسبان قرضی ام برایشان گفتی از شرحِ نعوظِ من برایشان گفتی و مثل یک جندۀ بی همه چیز دست به دست شدۀ بی کسرۀ بی لبخند، نشستی خیال کردی با خودت، واقعا خیال کردی که زیر آب، صدای خنده هایت را نمی شنوم؟
کوریون , صلوات ختم کن