histats.com

08:01

شنبه 16 بهمن 1395
ببین من یادمه تو اون سوئیتی که بودیم، بیست و پنج بار تو بیست و چهار ساعتِ شبانه روز، جای وسایل خونه رو عوض میکرد، یه کاری میکرد که دفعۀ بیست و شیشم بلند شی یه چک بخوابونی زیر گوشش که بتمرگ دیگه راه دستشویی رو بستی، بعد الان اسم و فامیلش رفته رو تابلو زردها؛ کنار ساختمون های نیمه کاره، من اگه یه روز نوبل بردم نصف پول جایزه اشُ میدم و شرکتشُ ازش میخرم، اون نصفۀ دیگه اش هم میدم به یکی که منُ از یکی از پنجره هاش پرت کنه پایین، زنگ زد گفت دیر میرسم تو برو بالا تا بیام، گفتم بالاش کجاست، جواب داد پیش همون دختر احمقه؛ فلانی، نتیجه گیری هاشُ بلدم، احمقه چون بهش نمیگه مهندس جون یه ماچ بده صبح شد، مهندس جون بگذار دکمه های پیراهن ات را ببندم، مهندس جون ماماجون زنگ زده بری خونه جون، اما خب، غیر از متن روی تابلو زردها و رنگ موی کنار شقیقه ها، زمان منش و سبک نتیجه گیری آدم ها رو هم عوض میکنه، اگه قرار بود حدس من درست از آب در بیاد، احمق جون نباید بهم می گفت کوریون جون الان مهندس جون میرسه، هی پا انداختم رو پا، ورداشتم اون یکی پامُ انداختم رو اون یکی پا، با ممارست یاد گرفتم که اگه هر هفده ثانیه شیفت کنم، هیچ کدومش خواب نمیره، ببینید، بوت واقعا شکنجه بوده تو قرون وسطی، یعنی طرف تجاوز میکرده بوت پاش میکردن، طرف خراب بوده بوت پاش میکردن، اعتصاب غذای خیس میکرده بوت پاش میکردن، پاهاش خواب نمیرفته بوت پاش میکردن، شما برین تاریخُ بخونین اگه دروغ گفته بودم بهتون، تف کنین تو مونیتور، سه تا از این گلدون ها که هیچ وقت برگ هاشونُ شونه نمیکنن صبح ها که از خواب پامیشنُ گذاشته بودن دور تا دور، احمق جون سرش تو تلگرام یا اینستاگرام یا یه سوراخ سمبه ای مثل همین ها جون بود، کافی بود لب هاش با خط افق مماس شه تا برقش چشاتُ کور کنه، متنفرم از این زن های اجق وجقی که همه چی شونُ از استور گت کردن و اینستال کردن رو خودشون، عین میکادو همشون تهش یجوری عین هم میشن آخرش، من از لغت جا افتاده بندرت استفاده میکنم، یعنی حتی یادم نمیاد یه شعر آبگوشتی گفته باشم که توش چیزی جا افتاده باشه، اما خب واقعا جا افتاده شده؛ کت شلوار کراواتی دکمه سر آستینی اونطوری، البته تعریفی که ارائه دادم، هیچ ربطی به جا افتادگیش نداشت، شما میشه یقه اسکی و بوت هم بپوشی و جات بیافته، خودشه که خیلی خوب شده، غلیظ و باصرفه؛ مثل این مایع ظرفشویی های توی تلویزیون، امیدوارم احمق جون خودشُ بندازه بهش که زندگیشُ یه کم روغنی، یه کم براق، یه کم رقیق تر کنه واسش، غلیظ زندگی کردن سخته، پرسید چیکار میکنی؟ الکی گفتم فلان جا کار میکنم، حتی واسش شرح وظایف شغلشُ توضیح دادم، توضیح دادم ریسک فاکتورهاش چی هاست، کارانه هاش کی واریز میشه و چرا هیچوقت از قائم مقامش خوشم نیومده، یجوری تو انتزاع شغل نامرئی خودم فرو رفتم که میکادیوس اومد بند بوت امُ سفت کرد تو پام، گفت کاش می اومدی اینجا، یه نیگا به در و دیوارش انداختم و یدونه از این لبخندهای بیا برو درتُ بذار زدم براش، من اگه میخواستم بیام اینجا، صد سال پیش یه اینجایی شده بودم مثل تو، من خودم رفتنی ام، من خانم هایده ام؛ یه سی چهل سایز تنگتر البته، بیام اینجا چیکار؟ که جا بیافتم؟ یه میکادوی دیگه بشم وسط گلدون ها؟ ایناش هیچی، کارمُ چیکار کنم؟ همینجوریش هم این یارو قائم مقامه طاقچه بالا میذاره واسم، سیگار نمیکشه دیگه، با افتخار با انگشت میشماره که اِن سال و اِم روز و شت ساعته که سیگار نکشیدم، بنظر من آدم ها اعتیادشون به یه چیزُ، صرفا با اعتیادشون به یه چیز دیگه جایگزین میکنن، حالا الان حرفِ سیگاره، این یکی مثلا از اعتیاد به سیگاری بودن، خودشُ لِخ و لخ کشونده به اعتیادش به سیگاری نبودن، قضیه خیلی بزرگتر از این حرفاست، من دارم دست های پشت پرده اشُ می بینم، یعنی کلا چند ساله پشت پرده که وامیستم، یه جورج اورول لایتی تو چشامه، شما هر بعدی از زندگیتُ که نگاه کنی همینه، هی یه چیزی رو ور میداری که جا واسه یه چیز دیگه وا شه، هی جای خالی وا شده دهن وا میکنه، هی دلت میخواد یه چیز دهن پرکن پیدا کنی، هی پر شده هاتُ.. کوریون!؟ جانم.. بیا پایین! پایینش کجاست؟ پایین منبرت، کنار اون پاساژ قشنگه؛ اون جا، خب تو کی میرسی؟ زود میام، خب آخه دیگه کی؟ سیگارت که تموم شه، خب بیا.. انداختمش.. عه! نندازش تو خیابون! چرا لج میکنی آخه؟ کوریون!؟ جانم.. تو ولی داشتی در مورد یه چیز دیگه می نوشتی ها، چه فرقی داره! هیشکی نمیشنوه! آدم همیشه مشغول فروختن چیزیه که خریدار نداره.. اون دو سه تا؟ اونا چی؟ دیگه واسم مهم نیست.. خر نشو خب؟! دارم میام! نمیخوام.. باز پا کوبیدی زمین؟! نخیرم.. پاهام خواب رفته.. شیفتِ هفده ثانیه ات هم جواب نمیده؟ نه! خب باشه داد نزن! دارم میام، می شنوی؟ با تو ام! جانم.. دارم میام ها! باشه..
کوریون , رمز چهار تا یک

08:00

جمعه 15 بهمن 1395
میگه شیز چیتینگ آن می، میگم دن چیت دم بک، نگاه میکنه میگه می دونی جمله ات غلطه مگه نه؟ من واقعا چرا دارم با شماها زندگی می کنم؟ چرا قواره قواره طنز محزونمُ خرج کفن تون می کنم آخه؟ گفتم آره، می دونم، مثل تو که باید می دونستی این زن؛ زن نمیشه برات، مردها در این حالت دو دسته اند، اونایی که بهت فحش مادر میدن، اونایی که رُل سیگاری ها رو بازی میکنن، یه نخ سیگار ورداشت، انگشت اشاره کشید رو گوشیش، چپ و راست کلیک کلیک که ایناهاش، داشت می خندید تو عکس، زن ها عادت دارن تو عکس ها بخندن، مردها عادت دارن عکس خنده ها رو نگه دارن، چی باید می گفتم؟ چه چیت برازنده ای پوشیده؟ کاش وی دگرباره در سرانجام خویش بنگرد؟ بجاش گفتم اوم، من وقتایی که میگم اوم از وقتایی که میگم اوهوم بی ادامه ترم، مکث کرد، ساکت شد، اونقدر حرف نزد که آیه نازل شد ای کوریون برخیز و از این شهر برو، اما خب نرفتم، هیچ ایده ای در مورد این که کجای این کلانشهر ایکبیری بودم نداشتم، هیچ ورودی مترویی هم اون دور و بر نبود، من با کلۀ حلبی و قلب قرمز پارچه ایم تا مقلب القلوب تحویلِ سال، گمشده و پیدا نشده اکسید می شدم گوشۀ خیابونا، بعد باید یدونه از این عکس های سیاه و سفیدمُ پرینت میگرفتین، زیر نامبرده کم توان ذهنی ست یه شماره تلفن هم میذاشتین، پرسیدم کی هست حالا؟ این دیگه آخه چه سوال مزخرفیه؟ مگه تحریریۀ اطلاعات هفتگیه؟ چه مرگم شده؟ هی سال به سال عقل و اشاره و مصلحتم زائل تر شده، جواب داد نمی دونم؛ حس میکنم فقط، وسط حس کردنش فینگ هم کرد، مثل یه بچه خوک سرما خورده خِرت کشید و با کنجکاوی، به محتویات دستمال توی دستش نیگا کرد، مو به تن آدم راست میکنه این دیوث، یه تنه میتونه سطح آلاینده های محیطی رو جابجا کنه، میشه با طناب ببندنش سر سجیل، باهاش اسرائیلُ از نقشه محو کنن، آگار پلیتِ آنفولانزا و سفلیس و سارس و افسردگیه، تا شعاع بیست و هفت مایلیش هر تنابنده ای رو خشک میکنه، بند بند هر خشک شده ای رو وا میکنه، یه کاری میکنه که بند واشده ات چرک کنه کف زمین، بذار دقیقا وسط همین کثافت و عفونت یه چیزی بگم تا یادم نرفته؛ من به هیچ وجه من الوجوه نباید تو هیئت ژوری باشم، تصورکن همین الان نشستی روبروم، من هم دارم می پرستمت، یهو پا میشی و پامُ عمدا لگد میکنی، همین الان گناهکار؛ اعدام با گیوتین میدم بهت، یه همچین سیستم قضایی وحشی و منتقمی دارم، بخاطر همینه که معتقدم سیستم قضایی دنیا خیلی بهتره، خیلی هم کارآمدتره، دنیا آخه دار مکافاته، یعنی مکافاتُ دار میزنن با دنیا، یعنی هیشکی به مکافات کارش نمیرسه تو دنیا، واسه همینه که اینجوری با ریشخند، لای همدیگه می لولیم و وحشت نمی کنیم، زنش ولی خوشکله، خوشکل بود؟ لولی وش لولیدنی بود؟ اینشُ دیگه نمی دونم، یادم هم نمیاد، با این حال یادمه قبل از دورۀ انزوای طولانی بهش گفته بودم فلانی، اگه من واسه تو شوهر میشم اینم واست زن میشه، احمق ماچم کرده بود اون روز، از ته موندۀ زائل نشدۀ مصلحتم استفاده کردم و یادش ننداختم اینُ، یکی از چیزهایی که بهم انرژی ادامۀ حیات میده همین دیدی بهت گفتمه، این دفعه ولی نه قارچُ خوردم نه سکه رو جمع کردم، بجاش قلب پارچه ای قرمزمُ ورداشتم و گذاشتم رو حلبیِ سرم، من به هیچ وجه نمی تونم قبول کنم که هیچ راهکاری نداشته باشم، در واقع من کاملا مجبورم که راجع به هرچیزی تو دنیا نظر بدم، همیشه باید یه جملۀ قصاری قصیده ای پندی اندرزی لبخندی کوفتی دردی زهرماری چیزی داشته باشم، چیزی به ذهنم نمی رسید جز فحش؛ به خودش یا مثلا به زنش، قبلنا اینجور موقع ها کمک می گرفتم، شبش با ایمیل یا فردا عصرش با موبایل، یادم اومد کمک ام کار نمیکنه، منم و همین دو تا چرخ؛ چرخ سرنوشت و اون یکی چرخه که آدم دوباره اختراعش نمیکنه، کمک ام اینجور وقتا همه چیزُ برعکس می کرد، مثلا می گفت همش تو سر خودته، تو منفی نگری تو خری، عین همینا رو تحویلش دادم، بعد احساس کردم دارم شبیه کمک ها حرف میزنم، یه ذره از چشمۀ حکمت خودم هم اضافه کردم و گفتم ببین کسکش خودت هم کم نریدی، الان هم زیادی داری واکنش نشون میدی، اونجا البته گفتم ری اکشن، چون احساس کردم شکل فحوای بیاناتمُ شکیل تر میکنه، گفتم اینا میراث دوران تباهته، تکرار هر تصویری یه تصور قطعی میسازه واست، یه ذهنیت مطلق از ماهیت تکرار شده، حالا اینجوری و انقدر وزین هم که نگفتم، در واقع بهیچ وجه این کسشعرها حتی به ذهنم هم خطور نکرد اونجا، اونجا فقط لج کردم و فحش زشت دادم، اون هم هی لن ترانی بار کرد و لیچار پس داد، اما خب، آدم موظفه که فحوای وبلاگش هم مثل بیاناتش، فرهیخته و شکیل بنظر برسه، چرا که انسان معاصر در عصر موازی ارتباطات، که پوستۀ تخم مرغ اخلاق بر دیوارۀ سیطرۀ فزونی زده کوبیده شده است، ترک خورده شده و در آسیب شناسی فرمی تروما، هژمونی عرفی توده را دچار آریتمی موضعی ویتامین آ صرفا برای استعمال خارجی نموده و صِرف این که در این مقال نمی گنجد منتج به آن می گردد که مقاله مطلقا گواهی ندهد که عظمت اگر در کجای ناتانائیل می بود بهتر می بود، فلهذا حاصل جمع تضارب آرا متفق القول بیانگر آن است که سرکشی هیوم از اصل معْظمِ لانه کبوتری، آشیانۀ مشتمل بر فعالیت های مندرج در بند۴ تبصرۀ یازده اپیزود هفت گیم آو ترونز را متبادر نموده و لیکن خاطرنشان می سازد که نامبرده در پی هتک حیثیت کنشگری اجتماعی، به تحمل هفتاد ضربه زندان و اعلام در ملا عام محکوم و مژدگانی خویش را دریافت نمایید
کوریون , رمز چهار تا یک

04:44

چهارشنبه 15 دی 1395
از صبح از این ساعت روز متنفرم، از هرچه کادو و تبریک و عید هم متنفرم ولی خب خداییش نیستم ها، فقط یهو یاد ترانه اش افتادم و چون شاهین از نظرم یه ابله جیغ جیغوئه و من مسلما جیغ جیغو نیستم؛ جملۀ اولُ اصلاح میکنم به این صورت که از صبح و این ساعت روز حال نمیکنم باهاش، بله خب، از نظر گرامری بخوای حساب کنی، الان باید با همین یدونه جمله ازم سلب تابعیت بشه، ولی خب شما در نظر نمی گیری که من اگه این ساعت روز بیدار باشم، احساس میکنم ده صبح امتحان ریاضی دارم، دهنم مزۀ خشکیِ بعدِ مسواک و زبونم مزۀ کره مربا و سینوسم بوی نون پنیر گردو میده، برگه خط دار دارم میذارم تو کیفم و دو تا خودکار ورداشتم و صبح بخیر ایران داره پخش میشه تو هال، گشتم دنبال سوغاتی هایده، دو سه شب پیش مجبور شدم دوباره دانلودش کنم، تو گوگل زدم وقتی میای صدای پات، بعد بهم گفت نع، اسمش سوغاتیه، اسم باید یه کلمه باشه کلاینتِ کندذهنِ عزیزم، خوبه خودتُ غرغروی این ساعت روزُ هیچ وقت ندیدۀ دلشوره گرفتۀ سوغاتی گم کرده صدات کنن؟ معلومه که جواب میدادم آره اگه انقدر تپش قلب نداشتم الان، من این همه فول آلبوم میخوام چیکار وقتی تهش اون همون یدونه آهنگی که یهو گاهی هوس میکنمُ پیداش نکنم؟ چرا هی هر چی که جاده اس رو زمین به فولدر من میرسه آخه؟ ریختم تو گوشیم، یعنی دارم تلاش میکنم بچپونمش تو گوشیم، پرسید کپی کنم و جایگزینش کنم؟ گفتم اوهوم، تیکِ واسه بقیه شون هم همین کارو بکن هم زدم و لام تا کام هیچی نگفت که برو بابا بقیه نداشت که، خب اگه نداشت چرا تیک داشتی پس؟ تو یکی دیگه با من کل کل نکن که الان یجوری قولنج کردم از دلشوره که میتونم دونه دونه دنده های کمرمو با انگشت بشمرم، بعد خب از اونجایی که وقتی امتحان داری تاکسی گیرت نمیاد، گیرت میاد ترافیکه، ترافیک نیست در مدرسه بسته است، درش بازه حوزه عوض شده، حوزه عوض نشده روح مورفی حلول کرده و داره بصورت زنده توی همۀ تلویزیون ها هرّ و کرّ میخنده به ریشت؛ این احمق تیکی هم ادا اطواری شده و همچنان و هنوز داره یه فایل ساده رو واسه انتقال آماده میکنه، خود خانم هایده رو که قرار نیست از لای این کابل مشکیه ردش کنی که؟ خودش هم بود رد شده بود توی این فرصتی که دوتا اسپرسو خوردم و مسواک زدم و ته شیشۀ ادکلن قبلیه رو انداختم دور، هی توی اون مستطیلِ درازِ خالی، یه مستطیل سبزِ منُ ببین دارم میرم - منُ بیین دارم میام؛ میاد و میره و کاپی نمیکنه که نمیکنه، من واقعا تحمل اینو ندارم، کاپی؟ کاپی واسه اوناست که آهنگ نمیریزن تو گوشیشون، بخوان بریزن با کابل رابط نمیریزن، رادیو جوان و ساندکلود و اسپاتیفای و نحوۀ صحیح تلفظ این چیزها رو سرشون میشه، من فقط نیگا میکنم به این پارکبان توی کوچه که وقتی نباشه؛ خانم دکتره نمیدونه خنده اشُ واسه کی تکرار بکنه، گل های خواب آلوده اشُ واسه کی بیدار بکنه، یه کبوتر تپلی نشسته پشت پنجره، فکر کنم پارکینسون داره؛ یه ریز داره هد میزنه، تو دنیای کبوتریش احتمالا داره شهرام شب پره گوش میده، من هم قبل امتحان ثلث دوم ام نشستم و دارم فکر میکنم که دست کبوترهای عشق دقیقا کجاشونه و چیجوری میخواد دونه بپاشه هایده جان؟ تپل مپلی عزیزم؟ قربون قد و بالای از کابل رد نشده ات، خدا واقعا چندبار رحمتت کنه اما چرا باید وسط شعر به این قشنگی یه کبوتر بذاری که با دست هاش دونه می پاشه؟ ئه پنجره اش رفت، مستطیلش به مقصد رسید، پرتقالمُ بخورم برم پایین و خانم هایده اگه تو هندزفریم پرسید؛ مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه؟ من و باقر سر تکون بدیم که اوهوم اوهوم؛ یه چیزی تو مایه های مونا مونا، بعد باقر بگه مخلص آقای معندس، از نظر باقر آدم ها یا ماشین پارک شده ان یا معندس، حتی به خانم دکتره هم اگه روش بشه میگه نوکرم معندس، بعد سیب اگه بچرخه و بشه زن زندگیش، شب ها بهش میگه دِ انقدر پارک نکن تو مطب، یذره زن خونه باش معندس، من مطمئنم این بهترین چیزی بوده که تا حالا واستون نوشتم، پرتقالم تموم شد، پاشم برم بیرون که بی تو نگیره نفسم و حالا فدای یه تار موت که به هرچی که میخوام هم نرسم
کوریون , رمز چهار تا یک

04:30

پنج‌شنبه 2 دی 1395
مداد رنگی ها رو تیز می تراشیدیم که قدش کوتاه نشه، یه برگه آ چهار بر میداشتیم، خرده تراشیده های رنگی رنگی رو می ریختیم روش و با انگشت انقدر می سابیدیم که یه طرحِ ابر و بادِ چرب و چیلی در بیاریم ازش، تازه حتی همین هم حاصل خلاقیت نسل خودمون نبود، یادمه اینُ از مبارکه یاد گرفتم، اون هم از معلم نقاشیش؛ یا معلم پرورشیش یا حرفه و فن یا حالا هر چی که صنف شون بود، من که مجبور شدم لب هاشُ ماچ کنم، یعنی بهم گفت اینجامُ ماچ کن تا بهت بگم چیجوری درستش کنی، کاش اون هم مجبور شده باشه اونجای معلمشُ ماچ کنه، نمی فهمیدم؛ واقعا هیچ ایده ای نداشتم، بوی لب های تفیش حتی الان هم که دیگه زیادی می فهمم، همچنان داره معذبم میکنه، در واقع الان که بهش فکر میکنم می بینم که زن ها رو باید از دوره هایی که ما مردها ازش حرف میزنیم بکشن بیرون، حرفم هم این نیست که بگم ریشۀ بیتابی ماها، دلسردی ها دلتنگی ها و دلخوری های ماها اینه که مال دوره هایی بودیم که از ماچ بوی تف شُ می فهمیدن و دلخوشی اون روزهاشون الان ها، تو سطل پلاستیکی های کنار میز تحریر بچه هاست، اتفاقا اگه بنا به خنده های از ته دل باشه، دست کم ماها اصالتِ خنده داشتیم؛ هنوز هم داریم، ما اونایی بودیم که بابا مامان هامون به خودشون اجازه میدادن که اسم مونُ بذارن مبارکه، یعنی بجای سهیلا که بعدتر مد شد یا آرام و دریا و مریم که همیشه مد می شد و از مد می افتاد و یا حتی آنیتا و شروین و کاملیا و اسم هایی که وقتی سبیل در می اووردیم از لای قرآن هاشون در می اومد، یهو ورداشته بودن اسمشُ گذاشته بودن مبارکه، مگه استادیومه؟ مگه نائب قهرمان لیگ برترُ پیچیدین تو قنداق؟ بعد خب اون طفل معصومِ متجاوز اگه الان ازدواج کرده باشه، روز عروسیش هی بهش میگفتن مبارکه مبارکه؟ بچه اش که بدنیا اومده بهش میگفتن ایش شاللّه که قدمش مبارکه؟ من حتی چند تا مثال دیگه هم میتونم بزنم اما ماخوذ به حیا بودنم اجازه نمیده، ضمن این که بهرحال هر جور حساب کنی آدم نباید راجع به معشوقه اش حرف زشت بزنه، یعنی اون دوره ای که ما از توی تخم مرغ هاش در اومدیم، عشق آتشین و جیگرسوزش می شد نیگا کردن های یواشکی و توی مهمونی لبخند زدن و این چیزها، لب و لوچه معادلِ سه شکم زاییدۀ این روزها بود، یعنی اگه من آدم نرمالی بودم اون دوره ها، باید دختر همسایه مون شب های تابستونُ میزدم رو کاست، شلوار گشاد می پوشیدم و با کاپشن بادی زیر پنجره اش پیر می شدم، بعد شما توقع دارین از مبارکه های اون روزها چی بیرون بیاد؟ یه اسم غیر مگدالین؟ من بار اولی که شنیدمش فکر کردم یجور مولتی ویتامینه، از ایناها که روش عکس گل کلم و ماهی و خورشید و یه زن ورزشکار داره، بعد خب اگه به این راحتی میشه اسم های اینجوری گذاشت و از هیشکی؛ نه اف دی ای و نه حتی دوست خوبم عیسی مسیح هم تاییدیه نخواست؛ چرا اون روزی که لخ و لخ رفته بودم ثبت احوال، که ته موندۀ اسم بابا رو از ته اسمم پاک کنم نذاشتن؟ هشتاد و پنج میلیون تبصرۀ قانونی و شرعی هم ردیف کردن که اسم کوچیکت هم الا و باللّه عوض نشدنیه؟ اینُ می خواستم بگم که لات و دریدۀ اون نسل میشه کوریون، پرروتر و لجبازترش میشه من، نه اسم عوض کردم؛ نه هیچ بدعتی بپا کردم، نشستم یه گوشه و ته خلاقیتم شده این که سه جور سیگار مختلف بخرم، توتون هاشونُ قاتی کنم، بار بزنم و بکشم و بگم اووم لایک یا اَه شت، تازه نسل ما نسل جنگ هم بود، نه از اون نسل هایی که اتوبوس اتوبوس میرفتن و وانت وانت بر میگشتن، یذره بعدترش، دورۀ اونایی که یه روز وسط گل کوچیک، همبازیتُ صدا میزدن که بیا باباتُ اوردن، یعنی ماها جنگُ دیدیم؛ نجنگیدیم، همین هم شد عادت بزرگ شدن هامون، من ولی باید واسه مگدالین ها بجنگم، یعنی من همیشه احساس میکنم که یه رسالتی دارم که هیشکی بهم واگذارش نکرده، اما خب مثل این برادران نماینده که احساس تکلیف میکنن؛ من هم یهو احساس مشق میکنم؛ خصوصا اگه واسه مگدالین ها باشه، چاره ای نیست، باید پاشم برم؛ پاشم برم معلم نقاشی بشم؛ یا پرورشی یا دینی یا حالا هرچی که تهش یه ابر و بادی، یا یه مه و خورشید و فلکی اقلا بمونه ازم
کوریون , رمز چهار تا یک

04:23

پنج‌شنبه 18 آذر 1395
من بطور کلی یه حالتی تو چشم هامه که غم خودش باهاش میاد، یعنی تو حالت عادی چشام این حالتیه، متاسفانه عموما هیچ وقت تو حالت عادیم نیستم، تا جایی که یادم اومده همیشه تو حالت غیرعادیم بودم، چون تنها حالتیه که حالت دور و بریامُ عادی میکنه، تنها حالتی که حالتتُ عادی میکنه، حالت عادی دور و بری هاته؛ دور و بری هایی که بطور کلی یه حالتی تو حالت هاشونه، که غم خودش باهاش میاد
کوریون , رمز چهار تا یک

04:09

سه‌شنبه 9 آذر 1395
گه می خورَد درخت اناری که باغچه، نشستم و بهش گفتم بشین یه شعر بخونم واست، بعدش هم قاه قاه خندیدم از مراتب کسمغزی خودم، هزار تومن پولی نیست که آدم اتفاقی رو تماشاچی کنه، سر خم کرد روی شونۀ راستش، نشست، منزجرم کرد نشستن اش، عادت ندارم در معدود لحظاتی که غافلگیر می کنم غافلگیر بشم، شعر نصفه رو وا دادم، یه قطعۀ فاخر و مردمی خوندم براش؛ مسلما از ایرج میرزا، بیستون قرمز کشیدم باهاش، و برای اولین بار احساس کردم نسبت به این آشغالی که من تو زندگیم می کشم، همیشه اون بیرون، یه چیز آشغال تر هم هست، خنده اش خشک شد وسط شعر؛ قاتی اخم و دود سیگارش، در فقه من کسی که توی کمتر از ده دقیقه دوبار غافلگیرم کنه عین نجاسته، خودمُ تطهیر کردم ازش، حوصله نداشتم، پیش نمی اومد، شعر مثل عشقه، مثل شاشه؛ باید بگیره، نمی گرفت، یعنی بعد از اون دوره های پیش پا افتادگی که آدم واسه استاد و رانندۀ سرویس و حراست دانشگاه و همکلاسی های چاق و لاغرش شعر خفیف و هزل عفیف میگه و برگه برگه دست به دست میشه تو لابی و پیش خودش فکر میکنه پرچم زده رو هیمالیا، شاش بند شده بودم، یهو تو اتوبوس تندروها، تو ترافیک ولیعصر سنگ انداختم، فاتح مستراح کیفیتم شدم، اونقدری که چند ساعته شکلِ مباهات گرفته صورتم؛ شکلِ ایموجی زردهای مسنجر مرحوم، یک جور کیف ناکی میشه برم و پشت در دستشویی های پارک بنویسمش، توی در مینی بوس خطی های شمال؛ زیر سلفون های سبز؛ کنار عکس شیلا خداداد و نیکی کریمی، میشه رو کاشی سفیدهای قهوه خونه ها نوشتش؛ زیر تابلوی اون پیرمرده که پشت همۀ قلیون ها نشسته و نگات میکنه، چپق میکشه و سر کج کرده و مشتشُ گذاشته زیر گونه اش، غافلگیرت نکنه اگه یه روزی، همین شعرُ کامل کردم و بردم روی سن؛ انتلکچوال دات اورگ؛ عام المنفعه، بدون بلیط های چند ده هزار تومنی، شک ندارم این یکی دیگه حتما می فروشه، چند ده هزار تومن، خیلی ها رو تماشاچی میکنه
کوریون , رمز چهار تا یک

04:03

جمعه 5 آذر 1395
تمسک نگهبان کراوات زدۀ بیمارستانه، وصل و متصل به قریۀ کراوات زده های درس خونده، مشاهیر مقیم تابلو نئونی ها، مفتخرِ متصل به مفتخرهای از پارکینگ و آسانسور در اومده، بیشترین چیزی که عذابم داد شکل نفس کشیدنش بود، بیشتر عذابش هم صرفا واسه این بود که هی خودمُ تصور می کردم که آخرش یه روز، همین جوری میافتم روی تخت و مثل کفتار تیر خورده خرخر میکنم، بوی بیمارستانُ دوستش ندارم، نت اولش سردیه؛ الکله، نت میانیش استیل و بوی ناهار ماسیده به دیوارهاست، نت پایانیش هم مریض و مهتابی سفیدها و استفراغ و بتادین و کرید و احوالپرسی، هیچ وقت هم از اون دسته آدم هایی نبودم که همراه فلانی بودن خوشحالم کنه، من هیچ وقت همراه هیشکی نبودم، من همراه خودم هم نبودم هیچ وقت، وضعیت شوآف مملکت هم یجوریه که هرچی به محتضر یا مرده یا بیهوش روی تخت نزدیکتر باشی، سلبریتی سردست بردنی تری محسوب میشی، حتی اگه اون محتضر پیژامه پوش، تهش یه اسمورف دیگه باشه وسط اسمورف اوارد؛ وسط دسته های گل و پارچ خالی آب و پرستار خوشکل و اخموی اتاقش، من اگه بنا بود قاتل زنجیره ای بشم، از این قفل و فیتیش زده های پرستارها می شدم آخرش، اتفاقا بر خلاف این که ابدا واسم اهمیتی نداره که همراه کی محسوب بشم، بشدت واسم حیاتیه که وقتی از تایم ناهارم میزنم و تو آینه چک میکنم که موهام شاخ نشده باشه و آژانس میگیرم که برم جایی که بوی استفراغ و بتادین میده و هی صبر می کنم و هی صبر می کنم و هی صبر ایوب به خرج میدم تا نوبت برسه به اسمورف زردی که واستاده پشت سر اسمورف آبی های صورت خسته، اون محتضر قرمساقی که هنوز ریق رحمتشُ سر نکشیده، چاک دهنشُ وا کنه و بگه شرمنده کردی قدم رنجه کردی ای پدر و مادرم به فدایت یا حتی مختصرتر کنه و از اون فحش هایی بده که ثابت میکنه خیلی ندار بودیم با هم و بعدش سر بذاره و با طیب خاطر بره و به درک اسفلش واصل شه، مامان یه کنستانترۀ سه تا آیت الکرسی یه حمد نمی دونم چندتا قل هو الله داره که وقتی مریض میشه آدم؛ خوبش میکنه، یه ته استکان تو بیکاریه پشتِ ازدحام ایستادن ریختم تو پیک ملکوت، سه هفته ست حرف نزدم باهاش، سه تا سورۀ بقره هم واسه خودم خوندم و بک اسپیس زدم و ببخشیدُ نفرستادم که شفا نگیرم یه وقت، نوبتم هم که رسید دستمُ عین اون جادوگر قرمزۀ گیم آو ترونز گذاشتم رو سینۀ محتضر و چندین مرتبه با خلوص نیت ذکر یا اسنو یا اسنو گفتم و امیدوار موندم که یهو بگه عهههه و بلند شه و بشینه و بشه مثل روز اولش و نشد، از کل سر و گردنش قربتاً الی اللّه یه لب بیرون مونده بود از بانداژ و دو تا چشم و نوک دماغ و رد کمرنگ رژ افِ روی گونه اش که هرچقدر هم که ندار اگه بودیم با هم، هیچ کدومش بوسیدن نداشت، سینه اش هم که بوسیدنی نبود و تازه اگه من استعارتا اون جادوگر قرمزه باشم، ترجیح میدم همیشۀ خدا دست به سینه وایستم و دستم به سینه های خودم باشه، عوضش مثل رستمِ سهراب مرده کف دستمُ گذاشتم کنار بالشت و آدیوس آمیگو گفتم و توی راهرو به سرپرستار چشمک زدم و یواشکی به یکی از این نگهبان هایی که چون کراوات میزنن، بهشون امر مشتبه میشه که پروفسور سمیعی اند بیلاخ دادم و واستادم جلوی دکۀ روزنامۀ سر کوچه، تو تلویزیون کوچیکه یه گل زده بودیم؛ یک هیچ بودیم، اس اس آث میلان گویان هندزفری گذاشتم تو گوشم و یه پاکت سیگار خریدم و یه تماسُ ناموفق گذاشتم و روزم برگشت و خنده هام برگشت و شونه بالا انداختن هام برگشت و عصرم شد مثل دیروز عصر و دیروزترش و دیروزترترهای قبلش
کوریون , رمز چهار تا یک

03:56

یکشنبه 23 آبان 1395
فاز و فضاش شده عین واکینگ دد، یه مشت پیج متروک، آرشیوهای سوخته، ملافه سفیدهای روی پیوندها، آدم های تاراج شده، دیوار سوخته ها، دور فانوس نشسته های یواشکی، ترسیده های پشتِ کنار زدۀ پرده ها، عین ازم پرسیده بود چرا دوباره می نویسی؟ کی میخونه کسی هم میخونه؟ یدونه از این لبخندهای «رهاش کن بره رئیس» زدم بهش، فیلمش هم دیدم آخرش، پنج میلیون ساله هی یادم میره بهت بگم کجاش شبیه من بود اون عن آقا؟ من اگه بیشتر از یه ساعت ساکت بمونم جوونه میزنم، برگ در میارم، میوه میدم، سیب میافته ازم، جاذبۀ زمینُ کشف میکنم، اورکا اورکا میگم، لخت می دوئم تو کوچه ها، هندی کم میخرم، مستند میسازم، جایزه میبرم، سه در چهار میگیرم واسه هالیوود ریپورتر، افسرده میشم، میرم میشینم تو بار، شیشه قدیمی گرونه رو سفارش میدم، با دستمالِ زیر پیک لب هامُ پاک میکنم، با خنده خدافظی میکنم، گوشۀ کنار رفتۀ کتمُ برمی گردونم رو سگک کمربندم، به همون یدونه تویی که ته خشابُ تو جیب بغلم دیدیش میگم هیش، با شستم، با انگشت اشارۀ دست چپم، چونه اتُ میارم بالا، بهت میگم رهام کن برم رئیس، بعدش هم رهات میکنم میرم رئیس، کلتُ میذارم رو قلبم، شلیک می کنم، خیلی غیرقابل باورنکردنی می میرم، باورم نمیشه اما آنجلا زنه؛ منزه، علیا مخدره، سکسی، هات، هات داگ میخرم، وبلاگ میزنم تو بهشت، اولین اشرف کائنات میشم که تو هر هفت تا آسمونش یه وبلاگ داشته، اینا تازه همش مال یه ساعت از سکوتمه، ایراد دومی که به این عن انگاریت وارده اینه که من آدرس و اتوبان و بزرگراه حالیم نیست، مسافر هم اگه باشی تهش می پرسی شما واقعا چیزهایی هست که نمیدانی مگه نه آقای کوریون؟ چیزهایی هست که نمی دانم؟ شما بیجا کردی همچین فکری کردی، من همۀ چیزهایی که هست را می دانم، اصلا تو همون یه ساعت، دستی می کشم، سرمُ بر می گردونم عقب میگم لوک ات می، بعدش که لوکیدی ات می، تمام چیزهایی رو که می دونمُ به زور فرو میکنم تو حلقت، تمام چیزهایی که حتی مطمئن نیستم می دونمُ فرو میکنم تو حلقت، تمام چیزهایی که می دونم که نمی دونمُ فرو میکنم تو حلقت، انقدر حرف میزنم که گریه ات بگیره بگی گه خوردم، برگردی بری فرودگاه، نسیه هم حسابش کنم، نقدت به هیچ وجه من الوجوه وارد نیست، حالا بعدا میام دربارۀ فاز و فضای بلاگستانِ این روزها هم حرف میزنم که ایدۀ جملۀ اولم بیات نشه، شاید هم اومدم و نزدم، شاید هم نیومدم و نزدم، شاید هم یدونه از این لبخندهای «رهاش کن بره رئیس» زدم به جاش
کوریون , رمز چهار تا یک

03:51

جمعه 21 آبان 1395
ترکیب زیبایی و هوش خیلی غم انگیزه، غره بودم اون روزها، هر دو تا صفتُ ورداشتم واسه خودم؛ نفهمیدمش، ما مردها هیچ وقت هیچی رو نمی فهمیم، حرف ها رو مثل اسباب بازی بچگی هامون میکنیم تو دهنمون، تف تفیش می کنیم و با چشم گرد و لُپ بیرون زده و سیبیلِ ماژیکی نیگاش می کنیم و پرتش می کنیم یه گوشه، بعدش یا یه چیز دیگه ور میداریم و تف تفیش می کنیم یا بغض می کنیم واسه شاشیدن تو چیزی که واسه شاشیدن پامون کردن یا چنگ میندازیم رو سر کچل بغل دستی مون یا آروم میشینیم که یکی ماژیکِ پشت لب هامونُ پررنگ کنه، تازه مثلا من یکی قرار بود یکی از هموناهایی باشم که دست به کمر راه میرن تو مهدِ ماژیکی ها، پوزخند و پتانسیل دست به کمر بودنشُ داشتم همیشه، تهش این شد که نشستم و با کلمه هاش ور رفتم، آرامشُ گذاشتم اولش، گذاشتم آخرش؛ ترکیب آرامش و هوش خیلی غم انگیزه، ترکیب زیبایی و آرامش خیلی غم انگیزه، قد نداد به یقینِ اون روزهام، آرامشمُ بهم ریخت، خیلی ساده فراموش کردمش، عجیبه واقعا حیرت آوره که وقتی به یکی مثل خودم نگاه می کنم، آدمی رو می بینم که از بین این همه صفت، تهش دو تا صفت داشته که شک نداشته که داشته؛ سهوا فراموش کننده، عمدا فراموش نکننده، البته بدیهیه که اینایی که نوشتم، هیچ ارتباطی به حیرت و شگفتی دو سه خط اون طرف ترم نداشته و نداره و اصلا یه مدعیِ ماژیکیِ دست به کمر نزدۀ یه زمانی پوزخند زدۀ بی کمالاتی مثل من که اومده بود فقط همون جملۀ اولُ بنویسه و بره رو چه به شگفتی و حیرت سعدیا، اما خب وقتی تو گیومه باشه و اسم کتگوریش کاست باشه، مسلمه که نوشته های خودم نیست، مثل این که تو گیومه بنویسم حی علی الفلاح، بعد بیای واسم بنویسی اینُ شیعیان حضرت ابالفضل تو اذانشون میگن، اونم هزار و چهارصد سال قبل از شما یه چشمک هم بذاری تهش، بعضیاتون یه جوری کسخلین که انگار پولشُ حساب میکنن باهاتون
کوریون , رمز چهار تا یک

03:37

پنج‌شنبه 13 آبان 1395
نسل ما به ته مونده هاش رسید، پاترول های کمیته وقتی ماها شکوفه کرده بودیم، یا داشت گوشۀ مکانیکی خاک می خورد یا سبز و سفید پاک کرده بودن ازش؛ گذاشته بودنش به مزایده، خیلی زودتر از کشف اللّه اکبر و لباس فرم های نارنجی، خیلی قبل تر از این جهاد نکاحی های ماتیک زده، یه عده فاشیست که احتمالا عمو و پسرخاله های چند پشت دورترِ خودت بودن، ترکِ موتور یورتمه میرفتن تو کوچه ها، اخم میکردن و گیس می بریدن از ملت، بذار یه مثال یواش تر بزنم برات، فکر کن داری راه میری واسه خودت، یهو یکی سیگارتُ بگیره از دستت، یه پک هم بزنه، چشمک هم بزنه که چطوری فلانی؟ آشناست؛ ولی خب شما هم میرینی به خودت، بعد اون دوره یه سری ذخیرۀ نا آشنای انقلابی داشتیم که صاف صاف راه میرفتن و سلام هم نمیکردن و دنبالۀ موهاتُ قیچی می کردن و تنها کاری که غیر ریدن بر می اومد ازت این بود که مثل دختر همسایه مون بشینی تو آشپزخونه و گریه کنی و دور و بری هات بهت بگن عیب نداره دوباره بلند میشه، عیب نداره دوباره بلند میشه؟ این چه وضع حرف زدنه جلو بچه؟ داشتم اینُ عرض میکردم که اون داعش بود این یکی قطر ایرویز، میگه سپاه داره می دزده، خب بدزده، دمش گرم و کون لقت، همین تویی که میگی کاشانک یهو کونتُ میذاری رو صندلی و در تاکسیُ جلوی دیدگان بی پناه من می بندی هم دزدی خب، یا توی دیوثی که دو کیلو گوجه ازت خریدم نصفش هنوز مثل خاطرۀ باغ سبزه دزدی خب یا تویی که یه کیلو قهوه میخری چهل و هشت تومن یه فنجونُ میدی پونزده تومن دزدی خب یا تویی که اون بدبخت بی جهیزیه رو از شهر ری میکشونی تهران و حقوقشُ نمیدی و بیمه اش هم نمیکنی دزدی خب و خب هرکی قد و قوارۀ زورش دزده خب تو این مملکت، یه سری پارادایم کسشعر داره این ملت، هی نسل به نسل فرو کرده تو خودش و از تو خودش در اورده و فرو کرده تو نفر بعدی، از بمبئی که نیومدن اینا، فک و فامیل و رفقای دور و نزدیک خودتونن، زورتون میگیره؟ خب به من چه آخه؟ برم نارنجک ببندم دور کمرم تو استانداری خودمُ منفجر کنم که تو کسخل بیسواد هیچی نشدۀ به همه دادۀ خفیف بهم بگی دمت گرم، تو خوب می جنگی سرباز؟ بمیر بابا با اون جنگت
کوریون , رمز چهار تا یک

03:17

جمعه 23 مهر 1395
میخوام یه فیلم بسازم به اسمِ ترانسفر شاش به دنیاش، ژانرش هم حماسی تخیلیه، داستانش از یه الکترون شروع میشه، یعنی دوربین تو سکانس اول رو الکترونه، مطلقا جلوه هاش ویژه نیست، یعنی تا زمانی که من بتونم یه تهیه کننده برای فیلمی به این اسم پیدا کنم، حتما تکنولوژی به جایی رسیده که دوربین های سینمایی بتونن از برانگیختگی الکترون ها فیلم بگیرن، داخلی _شب _میان مدارِ هستۀ دوم پردازنده، اینجوری گفتم که فاز فیلمنامه بگیردت، الکترونه برانگیخته میشه، کل مدارُ برانگیخته میکنه، پردازنده اش از این پردازنده مهم هاست، مثلا تو نیروگاه مرکزی ویرجینیا؛ بخش تنظیم ولتاژ برق، از این جا به بعدش میشه مثل سیر تکامل آمینو اسید به رضاشاه، طول میکشه توضیح دادنش، حوصله ندارم تایپ کنم، بعدا تو فیلم نامه اش بخونید، خلاصه منفجر میشه همه جا، یه جوری که سفینۀ نجات دهنده هم نتونه لند کنه، روی دو سه تا از دیوارهای فرو ریختۀ در معرضِ دوربین، گرافیتی زدن که نجات دهنده در گور خفته است، بعد چون همه جا منفجر شده اینستاگرام هم دیگه نیست، برق هم نیست که حتی یه سلفی بگیری از خودت و گرافیتی ها، میخوام بگم فیلمه انقدر سیاه و جشنواره ایه، بعدش بازمونده ها یکی یکی پیدا میکنن همدیگه رو، بین بازمونده ها حتما باید یه دافِ به چند نفر پا دهنده وجود داشته باشه تو فیلم؛ گیشه هنوز که هنوزه مهمه برام، یه تمدنِ بدویِ بدون برق و جهیزیه شکل میگیره، رشد میکنه این کلونیِ نوپا، پوستر فیلم باید عکس دافه باشه که سوئیشرت سبز با پیراهن لی تنشه مثلا، نشسته و تکیه داده به دیواری که روش برعکس نوشته نوپا، آرنج دست راستشُ گذاشته رو زانوی چپش، یه کنسرو خالی لوبیا رو مثل سیگار گرفته دستش، کف دست چپشُ گذاشته رو گونۀ راستش و به شونۀ چپش نگاه میکنه، حالا این که سگ هم باشه تو پوستر فیلمم یا نه، جزو چیزهاییه که بعدا بهش فکر میکنم، تمنا میکنم بلند نشین، سالنُ تا پایان فیلم ترک نکنین، ادامه اش اینطوریه که کلونیه بزرگ میشه، اوایل فیلم واحد پولشون مشته، بعد دوست پسرِ اصلیِ اون دافه، قلدرهای فیلممُ با مشت میزنه؛ مدنیتُ حکمفرما میکنه، بعد واحد پولشون میشه غذا، بعد خب طرف می اومده حساب میکرده، اون یکی پولُ می خورده میگفته تو که پول ندادی، دعوا می شده هی، یه مقداری چاشنی طنز هم داره فیلمم، بعدش میشه خون، خب این لایۀ پنهانِ فیلم منه که بخاطرش نخل طلا میبرم، شما مخاطب عادی فقط حق داری واسه آدم هایی که تو فیلم خوش حسابند و جوون مرگ میشن گریه کنی، تا میرسه به شاش، یعنی ارز رایج کلونی میشه شاش، فیلم اشارۀ باریکی داره به خودپردازِ گوشۀ کادر، رو خودپردازه نوشته چینوت، من علاوه بر گیشه دوست دارم منتقدین و مجلات رو هم راضی نگه دارم با این فیلم، و خب شاش هم مثل ریالِ خودمونه، طرف میگه این سیب ها چند؟ اون یکی میگه یه روز شاش، بعد این یکی میگه مرد حسابی داری گرون حساب میکنی ها، بعد سیب فروشه میگه اصلا برو از یکی دیگه بخر، بعد این یکی میگه نه بدش من، بعد شلوارشُ میکشه پایین؛ تا فرداش همون موقع می شاشه به محل کسب یارو، در این بخش از فیلمنامه دارم خیلی زیرکانه و زیر پوستی، مقولۀ تجارت جهانی رو به چالش می کشم، بدون اینکه دولت یا سازمان ملل یا نهادهای امنیتی منُ به چالش بکشن، و خب کلونی بو میگیره، دافه این بار یه تاپ مشکی تنشه؛ با جین زاپ دار، من بشدت روی انتخابِ المان های این فیلمنامه کار کردم، هنرمند باید تو همه چیز شدید باشه، دوست پسر اصلیه میگه اینطوری نمیشه دوستان، هفتۀ قبل سی و دو نفر از ماها بخاطر عفونت از بین رفتن، باید یه فکری کرد، اون پیرمرد سیاهپوسته که خیلی تک پر بوده تمام فیلم، از پشت درخت میاد بیرون و میگه اگه شاش پوله، پس هر کی کمتر خرج کنه پولدارتره، آه از این نقطۀ فیلم، آه از این نقطۀ فیلم، من خودم هربار به اینجاش میرسم اشک تو چشام حلقه میزنه، دوست پسر فرعیه میگه پس از این به بعد هرکی کمتر بشاشه اعتبارش بیشتره، هرکسی هم اندازۀ همون اعتبارش خرید میکنه، همه سر تکون میدن یعنی باشه، دوربین از فراز ملکوت، از بین ابرها میاد روی قلۀ برف گرفتۀ کوه ها، میاد پایین تر، از روی شاخه ها و برگ های مه گرفته میره روی تنۀ درخت ها، مثل توی تماشاچی قدم میزنه، از بین درختا میگذره، نزدیک میشه به جایی که دود سفید نازکی بلند شده ازش، یه فضای باز بزرگ؛ بین درخت ها؛ با یه عالمه آدم مرده، دوربین ثابت میشه، ایستا زل میزنه به کلونی مرده، صدای یه نفس عمیق میاد، دوربین شمرده شمرده  زوم میکنه روی یکی از اون درخت های اون دور دورها، یهو مثل برگشتن یه آشنا برمیگرده، هیشکی نیست، نه راوی نه تصویربردار، پس کی داشته فیلم میگرفته تو این صد و نود و هفت دقیقه؟ اینجاست که دیگه چیپس هاتون هم تموم شده، بعضیاتون هم یهو بیدار شدین، بعضیاتون دارین کاپشن تنتون میکنین که تیتراژش که اومد سریعتر بزنین به چاک؛ برین سیگار بکشین، یا از تماس های از دست رفته تون دلجویی کنین، دود سفید یهو فرو میشینه؛ مثل پیرمردی که زده باشی زیرِ عصاش، کف جنگلُ برگهای خیس پر کرده، نم نم داره بارون میباره، دوربین زوم میکنه رو خاکستر هیزم ها، یهو یه صدای آخیششش میاد و فیلم تموم میشه، خوشبختم خوشبختم از این که این شاهکارِ نابخشوده رو، به پایان باز سپردم، خوشبختم، خوشبختم که شاش را به دنیای تو کشاندم، اینا جمله هاییه که قراره تو جشنواره بگم، یه حالتی هم داره صورتم که مثلا من آماده نبودم خدایی، اگه میدونستم قراره بیام پشت میکروفن یه متنی چیزی آماده میکردم قبلش، جایزه رو که گرفتم بر میگردم میام ایران، پاپیونُ که وا کردم زنگ میزنم بهت، شاید هم نه، شاید دوباره نشستم و چهار تا عددُ گذاشتم کنار هم و کوریونُ آپ کردم، ته هنرمند از ته فیلم هم بازتره، کاش این هم پشت میکروفون میگفتم؛ حیف شد، خیلی حیف شد، عیب نداره حالا، بمونه واسه جایزۀ بعدیم
کوریون , رمز چهار تا یک

03:09

یکشنبه 18 مهر 1395
من اگه جای الیاس علوی بودم، یه شعر اینجوری هم میگفتم که از حسین، ظروف یکبار مصرفش می ماند؛ از من ته سیگارهایی که تو را دوست داشتند، فوق العاده ست این آدم، خیلی بهتر از خیلی خوب های منتخب شماها، اونقدر خوبه که من وسط این همه چیزی که یادم رفته و اون همه چیزی که یادم نمیاد، وسط هپروت های فطرسی؛ یادم نرفت اون صدای تو قرآن قرآن قرآنشُ، یاد گرفتم پوست نارنگی رو میذارم تو زیرسیگاری، یعنی یاد که نگرفتم کشفش کردم در حقیقت، کشفش هم که نکردم، کپی دستکاری شده درست کردم از زیرسیگاری های قهوه خوردۀ کافه ها، سیگارُ که خاموش میکنی بوی بخاری میده، بوی همون وقت ها که پوست نارنگی ها رو میذاشتیم رو ارج، یادم باشه بعدا یه یادداشت رادیکال سوسیالیستی بنویسم من باب تظلم خواهی از تعطیلی کارخونۀ ارج، حالا اگه یهو وسطش هم فهمیدم که برو بابا خبرش خیلی قدیمیه یا اصلا تعطیل نشده یا گل ام آفساید بوده، باز هم به روی خودم نمیارم و به شادی پس از گلم ادامه میدم، ظهر دال بیدارم کرد، مصرانه؛ با فشار چند صد ثانیه ای روی شاسی زنگ، دوتا دیگه نذری اورد؛ فسنجون، زرشک پلو با رونِ درشت، چرا مرغ هاتون انقدر عضلانی اند؟ چرا انقدر دور بازو دارن آخه؟ یه شاعرِ واگرا مثل من، که دور بازوش به زحمت اندازۀ کِش دور ظرف نذریه، چطور روش بشه رونشُ به نیش بکشه آخه؟ سوال از اون مهم تر اینکه؛ چرا دست برنمیداره؟ اصلا سر ظهر نذری از کجا پیدا میکنه با اون لبخند شیرازیش؟ اتفاقا جهد و وجدی که من در این شیرازیِ نازنین دیدم، تمام پیش فرض های قومی رو پاک کرده از ذهنم، تو پارکینگ صبح به صبحِ جمعه که من خوابم، سطل کف و اسفنج به دست ماشین میشوره بدون استثناء، خوابم از کجا میدونم؟ خواب به خواب که نمیرم که، میبینم آخرش، همچنان و هنوز یدونه از اون چند تا شیشه یا قوطی یا دست سازشُ هر چند وقت یه بار، یازده و نیم دوازده شب در میزنه و میده، نمی نوشم نمی فهمه، منم نذری میدمش به آر، کش و روبان هم نمیبندم، الان باز چند روزه فاز شیعۀ پیغمبر ورداشته، قفل نذری کرده و چقدر خوبه که کلیدش پیدا نشه، اصلا کلید این قفلُ باید قورت داد، بس که منوی نذریش انتخابیه؛ ئه! نوشابه زرد.. یهو فرداش مشکی میشه مثه پیراهنش، نذری باید سبزی پلو ماهی باشه؛ فرداش سبزی پلو ماهی میاره مث پیرهنش، خب سبزی پلو ماهی مثل پیرهن هیشکی نیست، جز دوست خوبم خوانندۀ مردمی و ورزشکار جواد یساری که فول آلبومشُ محرم به محرم میریزم تو گوشیم، ولی خب اگه نمی گفتم سبزی پلو ماهی میاره مثل پیرهنش، ریتم روایتم خراب میشد، خب خراب بشه که بشه؟ بعد چطوری اون خرابِ رو سیاهِ تو دماغی، رووش بشه بره روضۀ ابی عبداللّه؟ فرمایشاتی می فرمایید مادمازل، فن پیج چاووشی که نیست؛ وبلاگه، اون هم فاخر، اون هم با آموزه های فلسفی و عمیق، بعدش نشستم چندتا از این یادداشت های قدیمی کوریونُ آپ کردم، چون احساس کردم در این روزهای دلگیر، موظفم خیلی دلگیر بنظر برسم اما خب نشد، آدمِ اون نوشته ها رو یادمه، خوبیش اینه که مخاطب اون نوشته ها رو یادم نیست، و فارغ از همۀ این ها، تجریش نارنگیِ نارنجی نداشت، زردهاش هم بوضوح تو آب باطری خوابونده بودند، الان هم چایی ریختم واسه خودم، اگه حدّ فشلِ یادداشت اجازه میداد، الان پنبه هم گذاشته بودم لای انگشت هام؛ داشتم لاک میزدم براتون، زرشک پلو رو گرم کردم و خوردم، درد سوگواری هم پیچید تو احشای داخلیم، یه ساعت و نیمه دارم چایی نبات میخورم روش، حقیقت اینه که ما می میریم که هیئت محل جایزه برده باشه جناب علوی، بپوشم و برم ته سیگار پرت کنم جلوی هیئت ها، یه کم شما سوگواران ترگل ورگل و عمیقا متاثر شده رو دید بزنم و سوژۀ جدید در بیارم ازتون، اجرش هم این باشه که الیاس یه شعر جدید بگه، دال هم دست از سر قیمه اوردن برداره امشب؛ انشاء اللّه
کوریون , رمز چهار تا یک

02:42

یکشنبه 4 مهر 1395
چه حیف که عیسی؛ نجار بود، مصیبت است که آدم، به کاردستیِ خودش ختم شود
کوریون , رمز چهار تا یک

02:10

پنج‌شنبه 4 شهریور 1395
رسالت من، پاییدن هر شبۀ رمه ای ست که طوفان صبحگاه، آن را از هم می پراکنَد
کوریون , رمز چهار تا یک

01:47

شنبه 26 تیر 1395
دنیا جای تصادفات معنادار بود، تصادفا تو خیلی آدم گهی بودی و تصادفا من از آدم های گه، خیلی خوشم می آمد
کوریون , رمز چهار تا یک

01:46

جمعه 25 تیر 1395
خب الوعده وفا، گرچه اصلا دلم نمی اومد پست قبلی رو که یقینا یک شاهکار ادبی محسوب میشه رو  با دیگران شریک بشم اما خب مَرده و قولش و زیر قولش، بهرحال اگه همینُ شاملو خطاب به آیدا گفته بود الان داشتید توو تلگرام فورواردش می کردین، روی دونه برنج می نوشتیدش، کپی می کردین تو وبلاگ های فیک تون، متن سینه ریز دوست دختر هفتادیتون کرده بودینش یا حتی به لاتین برمی گردوندید؛ تتو می کردین روی گودی کمرتون، با این همه عالم واگراها مثل مویرگهای دور ویاگرا، همیشه سرخ و ملتهب و در رفت و آمده؛ در آمد و رفت منتقدین و حضرات مفسرین و والا مقامانِ نقاب دار و شنل پوش ها و سینه ستبرها و جنده ها، بعد خب من از اونهایی هم نیستم که وقتی میپرسی بهترین کتابی که خوندی چیه لبخند میزنن و میگن هنوز نخوندمش، گوشۀ لبُ جمع تر میکنن و میگن؛ چون بهترین کتاب منُ هنوز ننوشته کسی، من از اوناهایی ام که بهترین کتابی که خونده داستان راستان شهید دستغیبه، دِ آخه به تو چه؟! هم اسم کتاب قشنگه هم اسم نویسنده اش خوبه، موهوم و دلهره آور و اروتیکه، طرح روی جلدش هم که سبز و سفید بود، کلی هم داستان داشت راجع به دافِ خراب یزید که تایم به تایم و ساعت به ساعت، منی از دامنش جاری بود و این جور چیزها، برای پسر تازه بالغ شده اون سالهای دگم بی پستان که ته تشرف آدم به ارتباط، عکس هشتاد و پنج کرست مشکی روی ادکلن-قاچاقی ها بود، زیادی بهترین و آخرین و مخصوص ترین کتاب بود، الانُ نگاه نکن که طرف دانشجو میشه و میشه منتقد فیلم، کل کاری هم که باید بکنه اینه که کل داستان فیلمُ، اسم شخصیت ها رو، زندگی خصوصی کارگردانُ یک جا فرو کنه توی نقدش و اون لا به لاش هم چند تا نقل قول از فیلم و چند ردیف کلمه از کارت پستال های تبریکِ عید بچگیش بذاره و دود سیگارش هم که خب، لابد بپیچه توی موهاش، الانُ نگاه نکن که طرف پنج هزار نه اصلا ده هزار، نه اصلا همون هزار هزار صفحه کتابی که یک نفر دیگه یا چند نفر دیگه نوشتنُ میخونه و هیچ چیزی، هیچ چیزی حتی در حد تایم مانیکور ناخن توی زندگی تخمیش عوض نمیشه، خب البته یه چیزی هست که همیشه توی این آدما عوض میشه؛ این که هر جا که میشینن دو تا گیومه میگیرن دستشون و یه پاراگرافُ یه نفس از حفظ دکلمه میکنن و خب، البته که سیگار هم میکشن، میخوام بگم الانُ نگاه نکنین که هر کسی؛خود من اصلا، راه میره و غر میزنه و سیاه میکنه و سیاه بازی در میاره و نخل سرمه ای هم گیرش نمیاد، اون موقع ها فرق داشت، مرتبۀ رنج، شلوار نوی همکلاسی بود، پدر واقعی همسایه، دختر ابرو هشتی کلاس زبان، کِی قائل به هدف غایی، کِی در اضطراب چرایی و گه خوری اضافه بودیم اون وقت ها؟
کوریون , رمز چهار تا یک

01:45

جمعه 25 تیر 1395
تو مثل قطب جنوبی و من، پنگوئنی که هرچه غلت میزند، گرمت نمی کند
کوریون , رمز چهار تا یک

01:44

جمعه 25 تیر 1395
پست بعدیم مثل مرداب گوگوشه، مثل مرد تنهای شب حبیب، مثل کلیپِ عروسک شادمهره، مثل سیاه و سفید گلشیفته، یعنی در واقع بعد از پست بعدیم قراره زندگیتون به دو بخش تقسیم بشه، به قبل از خوندنش به بعد از خوندنش
کوریون , رمز چهار تا یک

01:36

شنبه 19 تیر 1395
بعد گفت ماگ گنده ای است، بدرد آبجو نمی خورَد، بشکه بوی خاک می داد و ما، به انتزاعی ترین شکل ممکن، آوانگارد بودیم
کوریون , رمز چهار تا یک

01:33

پنج‌شنبه 17 تیر 1395
اصولا توی این فرم های استخدامی، اون قسمتی که زده آشنایی با زبان، هرچی مربعِ ضعیف داره تیک میزنم، بعد توی اون قسمت مهارت هایی که دارید، میزنم گوگل ترنسلیتور، بعد الان برام یه چیزی فرستاده که من فقط دکمۀ رنگی کانفرمشُ می فهمم که این هم دقیقا مغلطۀ درک بصری و تیکِ بدنیه، یعنی آدم نمی فهمه داره با چی واسه چی در چه موردی و تا کی، موافقت، مخالفت، مفارقت یا معاشرت میکنه و این صرفا رنگی بودن یک بخش، یک شیء، یک روز یا یک لحظه، تو رو به این درک میرسونه که خب این دیگه فرق داره، باید فشارش بدی، هرچی هست همین جاست، درست زیر همین، تمام چیزی که می دونیش، تمام چیزی که نمی دونی و میخوای سر در بیاری ازش، همش زیر همین مستطیل رنگیه، بعدش هم که همه چی کار دسته؛ لقوۀ انتخاب و شهوت ارتکاب، کانفرمش کردم، دقیقا هیچ اتفاقی نیفتاد، دوباره کلیک کردم، دابل کلیک کردم رایت کلیک کردم و رنگش برنگشت، یه حالت معذبی داره ایمیل وقتی برچسب اسپم بهش میخوره، نه عکس هاشُ نشونت میده نه جایی می برتت، فقط زل میزنه بهت که ایناهاش، این مربع این بغلُ می بینی؟ تیکشُ بزن و دیلیتم کن، خب اینُ نمیخوام، یعنی در واقع رودربایستی نمیذاره، سامانتا یه چیزی میدونه، سامانتا حتما یه چیزی میدونه
کوریون , رمز چهار تا یک

01:17

جمعه 4 تیر 1395
امروز یه بلاگی دیدم که قهر کرده بود، یعنی واقعا قهر کرده بود، از این پستای "خداحافظ کلودیا خداحافظ کلودیای مغموم من" یا یه چیزی شبیه این پستای "کوچه پس کوچه های مجازی فرقی با حقیقی نداره بدرود" یا یه چیزی تو مایه های "ازت متنفرم که اینجا رو میخونی هرکی آدرس جدیدُ خواست کامنت بذاره" نوشته بود و رفته بود، سال دقیق رفتنشُ نمیگم اما شما فرض کن دقیقا 23 اردیبهشت 93، بعد از اونجایی که من عمیقا مسخِ سنگ قبر و کارت ویزیت و صفحۀ پروفایل آدما میشم و تو خواب راهم میبره این چندتا چیز، پروفایلشو دیدم؛ مرد، 54 ساله، سرگرمی فلان و الخ، خب ببین در این که جماعت وبلاگ نویس یه مشت فرتوتِ عقده ای شرمگینِ درونگرای ضداجتماعیِ فضول بودند تردیدی نبود، یعنی یه زمانی حد ابتلا به وبلاگ اونقدر بالا بود که روی ماها پژوهش میدانی و مطالعات خیابانی و شنود درون سازمانی انجام می شد و حالا انقدری از لای جرزمون باد میاد و از تارِ عنکبوتْ‌مرده مون نسیم میگذره که ملت از صرافت اسم گذاشتن و تحلیل کردن این خراب شده دست برداشتن و رفتن اینستا، رفتن ژاوی، رفتند سانتیاگو برنابئو عکس گذاشتن و کپشن زدن " همه خوبا" یا "اینم از قرمه سبزی تزیین شده در یک هوای عالی، جای همتون خالی" یا مثلا "یه سری آدمن که زندگی آدمن دوستتون دارم عزیزانم" یا حتی یه تک مصراع سرچی از گنجور یا حتی یه کپشن که قهر کرده، یعنی واقعا قهرکرده و از اونجایی که برای این آخری به سختی عکس پیدا میشه، یه عکس سیاه و سفید میذارن از یه صورتِ تکیه داده به شیشۀ بارونی یا یه سر پشمیِ مشکی روی زانوهای بغل شده یا صرفا یه مچ دست، من آنالیزورم یعنی تمام عمرم آنالیز کردم هر چیزی هرکسی هر اتفاقی رو آنالیز کردم و تقریبا همه اش هم غلط بوده اما مچ دست هیچ ربطی به قهر کردن و پشت سر جا گذاشتن نداره و آدم وقتی به اون حد از ابتلا برسه که مچ دستشُ بزنه، دیگه واسش کپشن نمیزنه، عاشق این کلمۀ کپشنم واقعا دوستش داشتم واقعا شیک و کراوات زده اس این کلمه، مثل عرق نعنا نفخ سنگینی سر دلتُ میگیره، خنکه این کلمه، این امریکنزها واقعا کلمه-کشفِر های گودی اند، بگذریم، 54 واسه تو عدده واسه شماها عدده چرا؟ چون درک نمی کنین، اما واسه ماها واسه مایی که اینجا یاد گرفتیم زندگی رو، واسه ماها هم عدده کسخل، درسته ماها یه گوشه نشستیم و سرمونُ گذاشتیم روی بلوکْ سیمانی های این جا و دورمون شرت کثیف و لنگه کفش و پیرهن پاره و یه عالمه سرنگه اما، واقعا فرقی با شماها نداریم بجز یه تحلیل، یه تحلیل فوق العاده ساده، این که 54 سالگی دیگه عدد نیست، هروئین مطلقه، خون بازیه، یه عالمه سرنگه لای همین ترکیبِ حرفی عددی و این چیزها رو، این جور آدم ها این فرم ویرونی ها رو تو عمارت ها و امارت ها و قصرها و سالن ها یادت نمیدن و من؟ دلم واسه خودم شتک زد، بیست سال دیگه مینویسم و میرم بعدش؟ نمینویسم و میام بعدش؟ من؟ من گه میخورم ادای پایان بندی پست های بقیه رو در میارم، پایان بندی کوریون بعنوان یه آنالیزور حرفه ای با سابقۀ نگارش پست با پایان باز اینه که از کلمۀ بگذریم به بعد اینطوری ادامه پیدا کنه؛ بگذریم، 54 واسه تو عدده، واسه من بی نهایته
کوریون , رمز چهار تا یک

01:05

پنج‌شنبه 27 خرداد 1395
از ما نیست، لختی اندیشید و گفت، کسی که با ما نیست
کوریون , رمز چهار تا یک

00:53

پنج‌شنبه 20 خرداد 1395
بعد بهش گفتم باور آدم از همۀ چیزهایی که داره مهم تره، پرسید خودت باورش می کنی؟ گفتم نه
کوریون , رمز چهار تا یک

00:37

یکشنبه 9 خرداد 1395
توضیح داد که این یک جور مدیریتِ از بالاست، توی راه خیلی به این فکر کردم که برای این آدم ها، پذیرفتنِ از پائین، چه شکلی باید باشد
کوریون , رمز چهار تا یک

00:27

دوشنبه 3 خرداد 1395
زن ها یا به طرز احمقانه ای زیرک اند، یا به طرز زیرکانه ای احمق
کوریون , رمز چهار تا یک