histats.com

09:10

یکشنبه 15 مرداد 1396
من آخه سگ باز نیستم، یعنی تا حالا نشده سگ بذاری جلوم بازش کنم، بجاش جارو برقی باز کردم یا کلید پریز تلفن یا فایل ورد، یعنی اینطوریه که تا مجبور نشم چیزی رو باز نمیکنم، می خواد کفتر باشه یا زن یا رفیق، همیشه فقط می بندم، درُ رو خودم یا پیچ هر چیزی رو سرجاش، سگ اما فرق داره، من میگم سگُ نباید بست، باز کردنش هم کار من یکی نیست، توفیری نداره سگ باشه یا رتیل، مار باشه یا بیوۀ سیاه؛ جونور جماعت منزجرم میکنه، مورمورم میشه لیس بزنن، دم تکون بدن یا پشم و پرشون بریزه برام، اینجوری بودم؟ نه که نبودم، اینجوری شدم، مطلقا هم ربطی به سگ و زن و رفیق نداشته؛ ندارم دیگه، به دال گفتم خسته ام، استیصال نیست؛ پوچی یا افسردگی، گفتم وا دادم، دلم میخواد تموم شه؛ زودتر، خیلی زودتر.. تموم شدن هم شده عین چشم، اونقدی عنشُ در اوردن که دیگه نشه شعر گفت براش، مردم ولی دلیل میخوان؛ همونقدر که سگ ها استخون، گفتم خلق نداشتم ردّ نذاشتم نصفه موندم، عین تک تک ثانیه های گفتنش هم، حواسم بود که چرت و چرنده حرف هام؛ استخون پرت کردنه، هرچی فکر میکنم خسته نیستم، یعنی دیروز به کاف گفتم خسته ام، کلمه اشُ پیدا نمی کنم، می تونم یک میلیارد سال حرف بزنم ولی نمی تونم یک میلیارد سال واسه پیدا کردن یدونه کلمه ساکت بمونم، یادش انداختم چند ماه پیشُ، که دوره ات گذشته سرهنگ؛ اسلوموشن، پوکه.. یادش نبود، بعد حرف خودمُ کادو کرد داد به خودم؛ دوره ات گذشته سرهنگ.. چند روز پیش ها دست کشیدم تو پشم و پر سگش، چند روز قبلترش تو پشم و پر یه سگ دیگه، اولیه دم تکون داد، آخریه دیگه نلرزید، من دل سگ لرز ندارم، جونور هم که باشه، دست میکشم زیر گلوش پشت کمرش که ترسِ دنیاش بریزه، من یکی لنگِ دم تکون دادن ها نیستم، یا اقلا اونقدرها نبودم، اینا بازی تازه ترهاست، تتو خورده ها، ریش پف پفی ها و پیرسینگی ها، بازی محفلِ علف کشیده هاست، من تهش تو آینه سینه ریز دیده باشم، تو اسکله؛ دریا
کوریون , اکتاو آبی

08:57

سه‌شنبه 20 تیر 1396
بد است که آدم وسط تابستان بخاری روشن کند، یاد خمیدگیِ برگ پتوس ها گوشۀ تاخوردۀ فرش ها بیافتد، یاد عروسک های پشت پنجره و چند پتو بجای تشک
کوریون , اکتاو آبی

08:54

جمعه 16 تیر 1396
کمی لبخند میزنم، آن قدر کم که از خواب بیدار نشوم
کوریون , اکتاو آبی

08:52

جمعه 16 تیر 1396
در یکی از همین لحظه هاست که انگار قرار است صدای آدم بلند شود که آخ، گریه دارم
کوریون , اکتاو آبی

08:38

شنبه 3 تیر 1396
دلم لک زده واسه نارنج های شهرک، واسه کلاغ هاش، واسه این که فقط یه بار دیگه اون قدر تنهایی واسه خودم راه برم که کفشم، پشت پاهامُ بزنه
کوریون , اکتاو آبی

08:31

سه‌شنبه 1 فروردین 1396
کسی تنه می زند، می رود توی مغازه ای که ایستاده ام و زل زده ام به اتیکتِ قیمت هاش، آن طرف تر هنوز، بساط آکواریوم و لامپ های صد است؛ گوشه ای از پیاده رو که سبزه ها را برده اند کنار هم نشانده اند، ببخشید آقا! زن جوانی اجازه می گیرد، کنار میکشم و راه می افتم، زل میزنم به ویترین ماهی ها، می پرسم چقدر می شود، توری را فرو می کند توی آب، پولش را که حساب می کنم، یک سوراخ دیگر هم میگذارد روی جای ماهی ها، جوری که حواس کسی را پرت نکرده باشد؛ کیسه را میبرم بالاتر، اجازه می دهم با رفقاش خداحافظی کند، خر است، نمی فهمد، کِز کرده گوشۀ تیز نایلون، دوباره راه میافتم و توی سرم، خط فرضیِ حرکت ماهی هاست، به این فکر میکنم که پیش از رسیدن توری، دنیاشان را دوست داشته اند یا نه؟ هوا بوی خوبی دارد، بوی سردی دارد، آدم دلش می گیرد، دلش تنگ می شود برای خیابان های اسفند
کوریون , اکتاو آبی

08:17

سه‌شنبه 17 اسفند 1395
مسلما من اشرف مخلوقات نیستم، اما قطعا بی شعورترین ستاره دریایی تاریخ ام، هی دستم هی یکی یکی پاهام قطع میشه، هی کوتاه میام، هی دوباره با ذوق درستش می کنم، سینه صاف میکنم که دیدی؟! دوباره تونستم! درستش کردم خودمُ! اولین بار تو اون کلاس های عصر بود، با بوی ساندویچ های خیار گوجه و نیکمت های سه نفره و تندی لامپ های صدش، با پرچم مثلثی هایی که هیشکی حال نداشت بعد از دهۀ فجر، از در و دیوارها جمعش کنه، بد سنیه واسه این که ستاره دریایی نشونت بدن، بهت بگن ایناهاش! اینُ میبینی؟ وقتی یه جاش کنده میشه میشینه یه گوشه خودشُ ترمیم میکنه، چرا باید اینُ میدونستم؟! چه هلاکی بود که عوضِ گیم اور شدن تو آتاری، دلهره ام بشه آزمون های ورودی؟ که چی؟! فکر کردن به جونوری که معلوم نبود دهن و کونش چه فرقی داره با هم، نه استعداد می خواست نه درخشان بود، من ولی نشستم یه گوشه که رو تخته سبزها با گچ صورتی واسم بنویسن که ستاره ها هم میمیرن، حتی همونایی که چشمک میزنن، یاد گرفتم عوضِ جمع کردن عکس فوتبالیست ها، عوضِ تف زدن به تتو آدامسی ها، بشینم به این فکر کنم که زمینِ زیر پام تو آسمون ها، واسه هیشکی چشمک نمیزنه، خانوم معلمم بهم گفته بود نترس! مرده.. مرده کاری نداره باهات.. من حتی همون موقعش هم داشتم به این فکر میکردم که رژ قهوه ای به هیچ زنی نمیاد، یه نیم ساعت بعدش هم رو تخته گچُ از کمر شکست، با اعتماد بنفسی که بچگی ماها بهش میداد خندید و نوشت که عروس های دریایی هیچ وقت نمیمیرند.. می دونی؟ گاهی دیگه زورم نمیرسه به خودم، وامیستم بالا سر خودم، یه بشکن میزنم که هی! هی! حواست کجاست! پرسیدم می دونی چرا ستاره دریایی ها، اون همه زودتر از ستاره های تو آسمون میمیرن؟ بلندتر بگو؟! آفرین! درسته .. چون غرق میشن زیر آب.. بعدش یهو کلاس کف میزنه برام، بغل دستیم با آرنج میزنه به پهلوم که دمت گرم، سربلندمون کردی! پامیشم از کلاس میرم بیرون، پامُ از لای نرده ها رد میکنم و میشینم رو موزاییک ها، سرمُ می چسبونم به نرده و کفش هامُ یک در میون تاب میدم تو هوا، حواسم هست گوشۀ کاپشنم نگیره جایی، حواسم هست هی سر بلند کنم که اگه اومدن دنبالم زودی پاشم برم، این دفعه ولی میخوام به اولین کسی که اومد دنبالم و شالگردنمُ کیپ کرد دور لب و دهنم، هر چی که یاد گرفتمُ یه جا بگم، میخوام همۀ کلاسُ تعریف کنم واسش، میخوام اونقدی حرف بزنم که دیگه چشامُ تندیِ لامپ های صدش نزنه، میخوام بهش بگم فک کردی چی!؟ فکر کردی اگه ترمیم بشی نمی میری؟! ته تهش میمیری، چشمک بزنی نزنی، برق بزنی تو آسمون ها و برق هم که نزنی؛ باز هم میمیری، میخوای نمیری؟ عروس شو! برو ته ته اقیانوس، همون جا بمون، به هیشکی هم چشمک نزن!
کوریون , اکتاو آبی

08:12

سه‌شنبه 10 اسفند 1395
چرا؟ چرا؟! چرا حالا که این همه مه شدم برات، گم نمیکنی منو؟!
کوریون , اکتاو آبی

07:58

چهارشنبه 13 بهمن 1395
نشین از اونایی که دماغ شونُ که عمل میکنن بهش میگن بینی، نشین از اونایی که پشت شون که گرم شد، به شونۀ روزهای بدبختی هاشون میگن هر جایی، نشین از اونایی که آدمی که سیگار می کشیده باهاتون، یه روز بشینه و سیگار بکشه براتون
کوریون , اکتاو آبی

07:49

چهارشنبه 13 بهمن 1395
دلم یجوریه، انگار برق ها رفته، یه گوشه اش بخاری نفتی روشنه
کوریون , اکتاو آبی

07:41

چهارشنبه 13 بهمن 1395
یه جوری نیگام نکن که انگار من خیست کردم، من جا گذاشتم چترتُ، من یادم رفته سلسله جبالِ خبر صبح رادیو رو، یه جوری نباش که وانمود کنم انگار، یادم نیست، من بودم که تن دادم، من بودم؛ که نمونده بودم
کوریون , اکتاو آبی

07:37

چهارشنبه 13 بهمن 1395
من هنوز هم می تونم وسط اون همه گریه بخندونمت، این گزاره اون قدر ساده ست، که نتونی مصداقِ دوست داشتن بدونیش
کوریون , اکتاو آبی

07:18

دوشنبه 11 بهمن 1395
یادمه کوچه پایینی بودم داشتم میرفتم دکّه، سیگار بگیرم، راه برم، زنگ زدم زودتر تکلیفت روشن شه، که قرار بذاریم، که ببینمت؛ که فردام پر شه فقط، بعد دوباره روز بعد، بعد دوباره آدم بعدی، که بگذره فقط، آدم گاهی نمیدونه، که منتظر موندن واسه جواب یه اس‌ام‌اس، چقدر سرنوشتش فرق داره با زنگ زدن
کوریون , اکتاو آبی

07:14

یکشنبه 10 بهمن 1395
آه پروانۀ دیر وقت! برای حفره های تور من، بی اندازه کوچکی، بی اندازه زیبایی!
کوریون , اکتاو آبی

07:11

یکشنبه 10 بهمن 1395
یه جوری نبودی که منِ نبودنی هم دردم گرفت
کوریون , اکتاو آبی

06:29

شنبه 9 بهمن 1395
حیرت آوره که تسلیم شدن، اون همه دلتنگت کنه
کوریون , اکتاو آبی

06:28

شنبه 9 بهمن 1395
قدِ همین نصفه سیگار، با تو فرصت دارم
کوریون , اکتاو آبی

06:27

شنبه 9 بهمن 1395
تنها فرقش با بقیه اینه که ندونسته قلب آدمُ میشکنه
کوریون , اکتاو آبی

06:23

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
باران آمده بود، تو آمده بودی، مادرم می گریست
کوریون , اکتاو آبی

06:19

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
تو خوب و بدت درهمه، مثل نفع و ضرر شراب
کوریون , اکتاو آبی

06:15

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
زیر پلک های من، به خواب رفته بودی، بی تاب کرده بودی، بی خواب کرده بودی
کوریون , اکتاو آبی

06:11

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
آن قدر سرد بودی که پوستم را از تو دزدیده باشم و بی پناه، پناه برده باشم به آن پلیورِ پارسالی
کوریون , اکتاو آبی

05:55

چهارشنبه 6 بهمن 1395
چهارسال تموم، سرم بود و شیشۀ مینی بوس های حرمت
کوریون , اکتاو آبی

05:53

چهارشنبه 6 بهمن 1395
صورتت یادم رفته
کوریون , اکتاو آبی

05:50

چهارشنبه 6 بهمن 1395
باید می رفتی، تا دوباره زیر چترم، باران بگیرد
کوریون , اکتاو آبی

05:47

چهارشنبه 6 بهمن 1395
کاش موهاتُ سشوار نکشی
کوریون , اکتاو آبی

05:43

چهارشنبه 6 بهمن 1395
کوچیده بود، بوی تو از کوچه‌هاش
کوریون , اکتاو آبی

05:42

چهارشنبه 6 بهمن 1395
بهم گفت خوشبخت، لبخند زدم گفتم خودتی
کوریون , اکتاو آبی

05:15

جمعه 1 بهمن 1395
شاید هم، شالگردن می خریدم برات
کوریون , اکتاو آبی

05:05

سه‌شنبه 28 دی 1395
مردت اونی بود که وقتی تنش بوی سیگار ارزون قیمت میداد، ازت خجالت نمی کشید
کوریون , اکتاو آبی

04:26

سه‌شنبه 30 آذر 1395
من شاه قلعۀ خودم بودم، یه قلعه با دیوارهای سنگی بلند، اونقدر بلند که کماندار نخواد سر برج و باروش، اونقدر محکم که منجنیق ها، تهش یه لک سیاه بندازن روش، من شاه باروی خودم بودم، جام طلا دستم بودم، غروبُ تماشا می کردم و با سرآستین، چکه های واینُ پاک میکردم از لب و دهن و حرف هام، خراجُ خرج دیوار می کردم، چاره چی بود؟ من شاه یه مشت کشاورز بودم، دیوار اگه می ریخت، شوالیه نداشتم؛ سرباز و سواره و صدر اعظم، دستم اگه لرزید، اگه بازش کردم در بزرگ چوبی رو؛ حیلۀ جنگ ام نبود، تسلیم محض ام بود، تو نفهمیدیش، دونه دونه شونُ کشتی، قتل عامش کردی ملتِ بی پناهمُ، گوشه گوشه اشُ سپردی به خندۀ سواره هات، مشعل هاشون خرمن ها رو سوزوند؛ پرده ها رو خونه ها رو آذوقۀ انبارها رو، تو حتی بچه ها رو کشتی، تو حتی پیرمردهاشُ کشتی، صف به صف شوالیه فرستادی که لکاته گردن بزنه، بیرحمی؛ نه چون می جنگی، نه چون فاتحی، نه چون سردارِ اون همه زره پوشی، بیرحمی؛ نه چون اگه وقتِ تسلیم قلعه، لبم میلرزید و می گفتم اینا، فقط یه مشت کشاورزن، بیرحمی؛ نه چون اگه نکشتی منُ، بیدار نگه داشتی که خورشید، رو باروی قلعه ام بلند شه، روی باروی خودم، روی باروی قلعۀ خودم تلِ کشته هامُ ببینم، گوشه گوشه خندۀ سربازهای مستتُ ببینم، بیرحمی؛ نه چون اگه پرچم قلعه رو، با خنده کوبیدی تخت سینه ام، بیرحمی؛ چون پیک فرستاده بودم، من نامه مهر کردم شبش؛ نجنگ، نکش، قلعه مال تو
کوریون , اکتاو آبی

04:15

شنبه 13 آذر 1395
در بلفاست گم شده باشد یا هفت حوض، فرقی نمی کند، آدم ها که می روند، گریه ام می گیرد
کوریون , اکتاو آبی

04:11

پنج‌شنبه 11 آذر 1395
می آزارد اما، بوی تسکین می دادی
کوریون , اکتاو آبی

04:08

سه‌شنبه 9 آذر 1395
پنهانت می کنم، پیدایت نمی کنم
کوریون , اکتاو آبی

04:06

دوشنبه 8 آذر 1395
من کلا آدمِ هیچی رو به خودش نگیرنده ای ام، یعنی شما کف دست هاتُ بذار رو گوش هام، خیلی مستاصل زل بزن توی چشم هام، بهم بگو آدم نباید این قدر خر باشه، واکنش من چیه اونوخ؟ معلومه که می خندم، خنده هام که تموم شه بهت میگم این قدر سخت نگیر به خودت، طعنه هم نمیزنم، مطلقا نظرم همونیه که دارم بهت میگم، حتی ممکنه دلم بسوزه واسه ات؛ که چرا به خودت میگی خر؟ این قدر خرم یعنی، بعید هم نیست یهو فشارت بدم؛ بغلت کنم، آخه من کلا آدمِ بقیه رو بغل کننده ای ام؛ زن و مرد پیر و جوون شهری و روستایی دیوث و قرمساق کارمند و بیکار دشمن و دوست بجز سگ و سوسک، هر جنبندۀ غمگینی رو بغل میکنم، هر جنبندۀ شادی رو بغل می کنم، دلم بگیره سر کیف باشم بغل میکنم، بعد یهو یکی میاد، کف دست هاشُ میذاره رو گوش هات، زل میزنه تو چشات و میگه بغل کننده خر است، می فهمی؟ چی بگم بهش؟ معلومه که هیچی نمیگم بهش، بجاش مشتمُ میذارم زیر چونه ام، از خودم می پرسم یعنی اونی که خر نباشه بغل نکننده ست؟ اینطوری که نمیشه آخه، اگه اینجوریه صد سال سیاه نمیخوام خر نباشم پس، آخه من کلا یه خرِ این مدلی نتیجه گیرنده ای ام، میخوام بگم دارم واقعا واقعا و واقعا مقاومت میکنم که این به خودش نگرفتن ها این بغل کردن ها رقیق نشه در من، غمگینم میکنه فکر کردن به این که یه روزی برگردم و نیگا کنم به خودم و ببینم که شدم عین شماها، بعد اونوخ دیگه چیکار میشه کرد آخه؟ حتی دیگه بغل هم نمیشه کرد، من به هیچ وجه دنیای اون شکلی رو دوستش ندارم، من حتی دنیای این شکلی رو هم دوستش ندارم، حیفه که آدم هیچ شکلی از دنیاشُ دوست نداشته باشه، حیفه که آدم نمیتونه بیشتر از خود خر، خر باشه، یعنی میتونه ها، شما خوب ها، گچ رنگی های رو تخته سیاه، شما سه تا ستاره جلو اسمشون دارها؛ شماهایین که نمیذارین
کوریون , اکتاو آبی