histats.com

09:06

جمعه 6 مرداد 1396
واسه سلامتی خوب نیست، سکوت نفرت بار‌ُ با همین یه جمله پر میکنه، جمعه اگه باشه؛ یه نخ روشن می کنه میره پشت پنجره، اسمشُ نگفته هنوز
کوریون , اولئک الحشاشین

08:28

پنج‌شنبه 26 اسفند 1395
پرسید می‌دونی کلاویه چیه؟ گفتم همون هاس که فشارش میدن؟ گفت اوهوم، این اوهومِ آخری رو تعمدا جوری گفته بود که حالت گونه اشُ عوض نکرده باشه، سر در نمیارم ازش، همیشه دم دم های عید سر و کله اش پیدا میشه، میاد واسه دیدن همه، یه سرکی هم می کشه اینجا، بی اجازه برگ های زرد گلدونُ جدا میکنه، جمع شون می کنه کفِ دستش، پارسال که پرسیده بود گفته بودم همون هاس که سیاه و سفیدَن؟ اخم هاشُ کرده بود تو هم، کیفشُ برداشته بود و رفته بود
کوریون , اولئک الحشاشین

07:57

چهارشنبه 13 بهمن 1395
مثل فوم شیر بود، سرگل پنبه؛ نرم و سفید، رو لبت میموند وقتِ بوسیدن، نصفِ صورتی ناخن هاش سفید میشد وقتی، انگشتاتُ اونطوری فشار میداد، چش هاش اشکی بود؛ از این اشک حلقه ای ها، یجوری نازک بود پوست تنش، که نبض خون توی رگ هاشُ میشد دید، انگشتمُ که ول کرد، تو دلم بهش گفته بودم که تو هم یاد میگیری یه روز، یاد میگیری که اینطوری نخندی به غریبه ها؛ نذاری ماچت کنن، تو هم آخرش دندون در میاری، تو هم آخرش میدری، تو هم یه روزی آخرش، ریملِ خیست؛ سُر میخوره رو گونه هات
کوریون , اولئک الحشاشین

07:56

چهارشنبه 13 بهمن 1395
لب نداشت، مثل این بود که یکی، لبۀ کند چاقو رو گذاشته باشه رو لُپ هات
کوریون , اولئک الحشاشین

06:45

شنبه 9 بهمن 1395
من دقیقا نمیدونم با چه آدمی طرفم، فقط میدونم که تعمدا، زبونۀ کفششُ بیرون میذاره از دمپای شلوار جینش، ساعتشُ دور مچ دست راستش می بنده و ادکلنش، بوی کلوچۀ فومن میده
کوریون , اولئک الحشاشین

06:43

شنبه 9 بهمن 1395
یجوری ازت میره که نمی دونیش، که نمی فهمیش؛ مثل زبونه های آتیشی که از هیزم میره، یکی هم هست مثل این؛ که تا خاکسترت نکنه، نه می دونیش؛ نه می فهمیش
کوریون , اولئک الحشاشین

05:09

سه‌شنبه 28 دی 1395
چشم هاش یجوری بود که اگه بغل انگشت شستتُ می شد بکشی روش، صدای ملامین شسته میداد
کوریون , اولئک الحشاشین

05:08

سه‌شنبه 28 دی 1395
احتمالا از اون دسته آدم هایی باشم که برات می میرند و احیانا از اون دسته آدم هایی باشی که مرگ آدم ها رو باور نمی کنند
کوریون , برزخ مکروه

04:37

سه‌شنبه 7 دی 1395
مکث می کردی؛ وقتی به خنده می افتاد، آن قدر که سیگار، کنج لبت خیس می شد و روشن نمی شد
کوریون , اولئک الحشاشین

04:21

چهارشنبه 17 آذر 1395
نیزار روی آب بود؛ تن سبز و دل تهی، آخ که نمی آمد؛ به آشکارِ لبخندش، به تنِ سرد دست هاش، به رودی که فرو می ریخت هر بار هر بار هر بار؛ میانِ وسعت دریا، اسکله داشت پشت چشم هاش؛ مهِ آرامِ پشت پلک، ریز ریز خرده چوب ها، بطری های خالی آب، ردِ جا ماندۀ کفش ها، صدف صدف صدای دریا می داد؛ صدای بسترِ رود، صدای پرنده ای؛ که میان نیزار می دود
کوریون , اولئک الحشاشین

02:52

چهارشنبه 7 مهر 1395
یک شالیزار ابرو داشت پشت چشم هاش؛ هاشور پرپشت روی بوم، نفس می کشید، لبخندش حتی؛ خونِ دویدۀ توی گونه هاش، می دانست، یقین داشتم که می دانست، چطور میشود زنی، این چیزها را نداند؟ این چیزها را نفهمد و عصر پاییزش را، میان رخوت دست کسی؛ که چیزی از ابرو نمی داند، حرام کند؟
کوریون , اولئک الحشاشین

02:01

سه‌شنبه 26 مرداد 1395

مثل سگ بو می کِشه اومدنِ یاشارُ، یاشار که از ایران رفت، یه مدت گم گور شد، بعد خبرش رسید که با یه ارمنی نامزد کرده، از اون شنیده ها یه بچه موند دستش، عاشق یاشار بود، عاشق ماتیک صورتی، اسم دخترشُ یادم نیست

کوریون , اولئک الحشاشین

01:52

پنج‌شنبه 21 مرداد 1395
مثل گلابی لهیده افتاده بود رو صندلی، سینه هاش از پشت تیشرت شبیه لوگوی وایو بود، ریش هاشُ نزده بود و شیشۀ عینکِ بیضیِ نیم فریمش، مثل استنس های سوء پیشینۀ ژاندارمری، پُرِ لکِ انگشت بود، همون طور رخوتی و پیه سوز و عرقناک انتظارشُ کشیده بود؛ یه دوازده ساعت تمام، نگفته بود نیومده، خونه اش ولی بوی کثافت میداد، کثافتِ درموندگی وابستگی، بوی عرق و  شاش موندۀ کنار کشاله، عق میزد همه چیز دور و برش، چشم هاش سرخ بود، سرخ رگ دار؛ تارعنکبوتی، شیشه-تَرکی اون فرمی، من یکی عقم هم بگیره از هرچی و هر کی و هرجا، یه آخی حیوونیِ آماده واسه گریه کرده ها دارم، پاشدم، دوبار خوردم به لبه، چایی سازشُ روشن کردم ولی
کوریون , اولئک الحشاشین

01:42

پنج‌شنبه 24 تیر 1395
زن مقلّب القوب بود؛ محوّل الاحوال، عشقِ تابستانی شهیار بود؛ بی وعدۀ فردا، بی وعدۀ گوش ماهی ها
کوریون , اولئک الحشاشین

01:34

جمعه 18 تیر 1395
درک کردن هم از اون دسته کارهاست که زن های تازه سال، خوب از پسش برمیان، یکیشون همین آیدا، عصرها که می اومد اتاقشُ جمع و جور کنه، یه دو نخ سیگار هم میرسوند دستم، زورم می گرفت قدیم ها، از دامنش، راه رفتنش، از این که میتونه منُ یاشارُ و مادرشُ همزمان درک کنه، البته خب توفیری هم نمی کرد، شده بود شکل جیرۀ سیگار هر روزه اش، باهاس می بود، خودش، دامنش، دلداری دادنش، گاهی وقتا حتی؛ راه رفتنش
کوریون , اولئک الحشاشین

01:21

سه‌شنبه 8 تیر 1395
بعضی ها مثل سگِ بسته نگاه می کنند، کشدار و با حرکت گردن، سنگینی نگاهشونُ حس می کنی و وقتی برمی گردی و نگاشون می کنی، توی صورتت واق می کنند، بعضی ها نگاشون یه جور ادای دینه، ادای دین به منظرۀ پشت سرت، یه جوری نگات می کنند که باید حتما برگردی و به پشت سرت نگاه کنی، یه عده اما عقاب اند، از پشت عینک آفتابی شکارت می کنند، تو ولی، مثل ماهی سرد و مبهوتی، مثل زل زدن مرده به سقف، به آدم نگاه می کنی
کوریون , اولئک الحشاشین