histats.com

دنیا جای یادم نمی رود ها، جای یادم نمی آید هاست

05:27

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
فشار خون شما بالاست
دیشب پرستار پیر
-به فرشتۀ کوچکی می گفت
و من از سوم ابتدائی هستم
هنوز می ترسیدم
گاهی گوشۀ دفتر مشق
بوی نارنگی می داد
و کتاب دینی
-بوی کالباس خشک
خیارشور هم داره؟
اوهوم، بیا
-نصفش مال تو
و صبح ها برای تو
و عصرها برای خودم گریه می کنم
برای ما که توی کیف مدرسه 
چیزهایی داشتیم 
که فراموش نمی کنیم
فراموش نمی کنم
که یک روز عصر
کنار مسجدی سیگار می کشیدم
که خرما کم داشت
هیوا .. مادر؟
دو بسته خرما بگیر 
-و کبوتر از گنبدهاش
پر می کشید
چرا؟
چرا می نویسم دوستت دارم؟
از تو که می توانی بگویی 
تمام حقیقت، بازی بود
تمام حقیقت، بازی بود؟
پس من کدام پائیز 
دوستت داشته ام؟
صبح ها 
همیشه همین ساعت
خوابم نمی برد
گاهی همین ساعت
از خواب می پرم
زن محبوب کودکی های من
دست های مهربانی داشت
که خواب درخت کهنسال کوچه را
-نمی آشفت
پیلیز
دنت لاو می
من از پله های کلاس زبان
بارها افتاده ام
الف گریه میکرد
سین گریه میکرد
هفت سین گریه می کرد
و ما روی برد
فراخوان می زدیم
تجمع راس پنج
-روبروی دانشکدۀ فنی
دانشجویی؟
خیر آقا
نقاشی؟
خیر آقا
چی خوندی؟
کوروساوا
کافی نیست
اقتصاد وردار
دو واحد
هشت تا ده صبح
هشت تا ده شب
هشت سال تمام
تمام شده همه چیز 
و ما دیگر
به حذف و اضافه نخواهیم رسید
و این ثابت می کند 
که سقف آسمان سوراخ نیست
و احتمال افتادن ما از زمین
مساحت کره را، تغییر نخواهد داد
راستی
یک روز اگر نبودم
فراموش نکن
که نان داغ برای صبحانه 
از نماز صبح واجب تر است
و توی تاریکی
می‌شود قرص خورد
می‌شود قرآن خواند
و تمام شب 
قرص بود و 
-از قرآن گفت
من راه را
از خلوت نام تو گم کرده ام
عصرها
توی تلویزیون های سیاه  
چهارده اینچ برف سفید می بارید
و من هر بار با ناخن
پیراهن اتاق را
خراش می دادم
-پاشو .. نمازت قضا نشه
و سماور
از نماز عصر واجب تر بود
برای من که هر شب 
به خیابانی می رسیدم که انتهاش
-هرگز
به تو نمی رسید 
من زنی را 
توی خواب هایم کشتم
قاضی ها احمقند
احتمالا مرا می کشند 
به مادرم بگو
سرنوشت خوبی بود
دیوارهای خانه برای من
پنجره ها هم
-برای او

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

05:21

یکشنبه 3 بهمن 1395
-شریعتی؟ 
و می نشینی 
با قرمز غمگینِ ماتیک ات 
و گنگی بی امان دست هات 
با آبی مایوسِ سینه بندی 
که دروغ سپید مانتوها 
هرگز 
پنهانش نمی کند 
تاکسی ها گاهی 
دلیل خوبی هستند که یک مرد 
تا سرحدّ مرگ 
 -دیوانه شود
کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

03:06

یکشنبه 18 مهر 1395
زنگ بزن 
یا خبرم را بگیر لعنتی!
 از کسی، از جایی 
این نمی شود که دیگر 
هرگز
 هرگز 
هرگز نباشی 
این برای من 
زیادی صریح است
کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

03:00

سه‌شنبه 13 مهر 1395

این مالیخولیای یکی یکی دکمه های پیرهنت

 که باز می شوند تا 

بسته شود چشم هام 

روی شانه هات 

تمام نمی شود انگار 

آرامِ مداومِ خیال آغوشت

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

02:14

جمعه 5 شهریور 1395
تو مثل پروانه
از خاک باغچه می آیی
باغچه با تو می آید
خاک با تو می آید
همه چیز با تو می آید
و زمین 
میان گهوارۀ آغوش ات
ساعت ها
به خواب می رود
همه چیز
از تو شکل می گیرد 
شکلِ دلهره ای
که از ساعتِ دیوار روبرو
و زمان
شبیه گریستن
با تو می ایستد
با تو می خندد
با تو دور می شود
باید
باید
باید می رفتی
پروانه های من 
هرگز
به خانه بر نمی گردند

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

02:11

پنج‌شنبه 4 شهریور 1395
آقا! بوف شما چقدر کور است
 آقا شما وقتِ نگاه
 بوی اورشلیم می دادید 
طعم سقوط شاخصِ داکس
 و گذشته به کندی
 از کنار شما سُر می خورْد
 آقا؟ پرنده های شما، در پرو می میرند؟ 
راستی! شما هم که شاعرید! 
شرمنده اما 
حرف که شعر نمی شود 
و این حرف های شما 
آه.. چطور بگویم؟ آها 
شکلِ مربای گندم است! 
شکل دویدنِ بی دلیل 
-دلیل نمی خواهد 
هر چند
تصویر مربای گندمِ تو 
هبوط لزجی داشت 
و تو بی آن که حواست باشد 
با من از بهشت 
از گندم 
از ستاره افتاده بودی 
درست است 
حرف، شعر نمی شود؛ 
تن
 -گندم زار 
و من هر چه تلاش کرده ام 
عکس گندم ها را هر بار
هر سال 
سپیدتر 
سیاه تر 
دورتر دیده ام 
گاهی 
 بیا و میان گندمزار 
دست های مرا گم کن 
و به شیار اندوهت 
فرصتِ تابستان بده 
من اما 
دور می ایستم 
دست 
به صورت فلکی ام می کشم 
و می دانم که هر تابستان 
تصویرِ داس برهنه ای 
ستاره های سینه ام را 
- درو خواهد کرد
کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

01:50

سه‌شنبه 19 مرداد 1395
بوی دریا بگیر و بیا
من به دیوار باغ 
تکیه داده ام
و به کلاغ کهنسالی
که گل های روسری ات را جیغ می کشد
-نگاه می کنم
بی تو هم 
می شود تو را دوست داشت
و از تمام شهر
و تمام کودکانی که شکل تو می خندند
بیزار شد
بوی دریا بگیر و بمان
آن طور که تو رفته ای
انگار 
هرگز نیامده بودم
و سپور بی حوصلۀ پائیز
جاروی لای درختش را 
گم نکرده بود
من با همین تقویم
دارم می روم
و تو 
رو به همین تقویم
دست تکان خواهی داد
و مرگ
شکل اندوه زنی ست
که سالهای سال
به آجرهای قرمز دیوار 
تکیه داده بود
بیا
تا فرصت هست
به گل های مردۀ کاشی
آب بده
صبح تهران 
پراکنده
با احتمال بارش گرد و غبار
پیچ رادیو را ببند
میز صبحانه را بچین
می روم روی بالکن
سیگار می کشم تا هفت
و مرگ شکل مردی ست
که ساعت جیبی اش را گم کرده
و دست هاش
بوی اسکناس مچاله می دادند
بوی دریایی
که توی قطع جیبی کتاب ها گم شد
تیراژ هزار
چاپ اول
نام نویسنده
-محفوظ
پیچ رادیو را ببند
رخت انتزاع را بپوش
امروز 
یک سه شنبۀ معمولی ست
و مرگ شاید
عطر شکوفۀ نارنجی باشد
که از حافظۀ خالی باغ
-پریده بود
من متاسفم
که زمان 
وقار لازم را 
برای توقف نداشت
و اندوه
متانت کافی را
-برای از تو گفتن
بوی دریا بگیر و 
روزنامۀ چاپ صبح 
من به نان داغ، که بوی روزنامه می دهد
عادت داشتم
هر صبح
از وهم نارنج زاری که به دریا می ریخت
به گریه افتادم
دست شستم و میز چیدم
پرده ها را کنار زدم
با صدای لوله ها خندیدم
از فشار دوش ها افتادم
روی بالکن ایستادم تا هفت
و مرگ شکل مردی بود
که راوی قصه هایش را
-گم کرده
و هر غروب
کلاغ سالخورده ای
تمام اسکله اش را
-فریاد می کشد
کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

01:25

چهارشنبه 9 تیر 1395

من هنوز  

نباید بیدار شوم 

پیش از آن که بند تاپ ات را 

پاپیونی گره بزنم 

پیش از آن که آن آخرین بوسه را جایی روزی

با گریه به ثبت برسانم 

من هنوز 

نباید بیدار شوم 

تا بروم روی میز توالت را 

دوباره نگاه کنم 

تا مطمئن شوم تنت 

دقیقا بوی کدام ادکلن را می داد 

و حریر نازک رابطه 

لای کدام در

گیر کرد و 

پاره شد

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

01:00

دوشنبه 24 خرداد 1395

آخرش یک روز 

روی آسفالت همین خیابان ها 

بین تجمع معنادار تف و استرپتوکوک 

و حجم خلط های نافرجام 

و ته سیگارهای مچاله 

از پا می افتم 

 و دلم 

برای باغ های پرتقال 

و شیشه های خالی مشروب 

و آن سینه بند فانتزی ات 

تنگ خواهد شد

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

00:39

دوشنبه 10 خرداد 1395

پرواز هشتصد و هفت 

آخرین اعلان 

مسافرین محترم 

-و من قرار نیست بشنوم 

پیرمرد، سری تکان می دهد 

و من، سالن سیگار را 

فراموش می کنم 

بلیط تون لطفا 

چرا ؟ 

چرا نابود شده همه چیز؟ 

چرا کنار خودت نیستی؟ 

و دست هات دیگر 

از مسیر عادت هر روزه 

به تسکین نمی‌رسند؟ 

آقای محترم! 

کمربندتون! 

 رسیدن، ممکن نیست 

و ما تنها 

زمانی می فهمیم 

که یک روز عصر 

مسجد جامع

 از خرما، خالی مانده باشد 

شما دانشجویی؟ 

دو ساعت پرواز 

آدمُ دیوونه می کنه ..

من کاپیتان پرواز 

هم اکنون، از آسمان تهران..  

سفر خوب و ایمنی را ..

-و من قرار نیست بشنوم 

"مرغ آبی رنگ من مرده" 

و صندلی من، دیگر 

به حالت اول، برنمی گردد 

غمگین نیستم 

اتفاق تازه ای نیفتاده 

ماهی ها هم 

 هر سال می میرند 

و ما هر سال 

تنگ های خالی را 

دوباره پر میکنیم 

آقا؟ چرا گریه می کنید؟ 

و من قرار نیست بشنوم

قرار نیست گریه کنم 

قرار نیست فراموش کنم

من حتی 

 میان همین خطوط 

جسارت سقوط نداشتم 

هم اکنون در فرودگاهِ 

لطفا کمربندهای خود را

تا توقف کامل ..

چرا؟ 

چرا گفته بودم دوستت دارم ؟

وقتی "پرنده مردنی ست"؟

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

00:34

جمعه 7 خرداد 1395

سنگ، سارم می کرد

عصرها میان نفرت جلجتا

به خاک سرد تنت

دست می کشیدم

هفتاد از یک صد

ده تن از هفتاد

چشم هایم را

از صلیب منظره می آویختند

چشم انداز، زکات نداشت

و روایات من تا غروب

عصای دست هاشان را

مار نکرده بود

من بارها زنی را

چون چهارپارۀ ابراهیم

در ارتفاعِ مشکوکِ پیوستن

-کشتم

و هفت گاو فربه

هفت خرمن پوسیده را بلعیدند

و نیل

نیل پراکنده

هرگز

برای لکنت من

آغوش وا نکرد

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی