histats.com

08:06

پنج‌شنبه 5 اسفند 1395
گاهی میشینم فکر می کنم دریا تنهاتره یا قاصدک ها.. تکرار شدن های طولانی سخت تره یا پریدن های خیلی خیلی کوتاه؟ یادته اون ماژیک شش تایی هارو؟ دوتاش همیشه خشک بود، الان دیگه هر شیش تاش خشک شده، اون تلفن خونۀ راه دورُ یادته؟ خرابش کردن، حبیب آقام رفته، شاید هم.. دیگه آخه همه بلدن خودشون شماره بگیرن.. تابستون ها مسافر میاد؛ بیشتر دم عید.. خیلی ها خونه هاشونُ اجاره میدن، به بابا میگم دستت تنگه، یه هفته عیدُ تو چادر می خوابیم، بعدش تا خود تابستون راحتیم، میگه نه.. میگه آدم خونه شُ اجاره نمیده، بابا خونه شُ دوست داره من تابستونا رو، تابستون خیلی خوبه، عاشق هوای شرجی ام، عاشق این که باد اون همه برگُ بریزه به هم، عاشق این که عصرها پشت شیشه ها عرق کنه، بعد بیدار شی فک کنی بارون اومده، پنجره رو وا کنی ببینی هیچ جا خیس نیس؛ نه کف زمین، نه روی دیوارها، نه سفال های شیروونی های روبرو، فقط پیرهنِ تن بچه ها خیسه؛ چسبیده به گودی کمرشون، اون هم از بس که دوئیدن دنبال توپ، عاشق اینم که گرما بوی دریا رو بلند کنه، بیاره از پنجره بریزه توی هال؛ پای سفره کنار قاشق چنگال ها پارچ استیل ها، عاشق این که وقتی دارم از ایستگاه تاکسی تا خونه، سنگ ها رو یکی یکی شوت میکنم و گل میزنم به چاله ها، جیغ جیرجیرک ها بلند شه از گرما، تابستونا قناسی خونه قدیمی ها غنیمته، سایه میندازه، جون پناه میسازه تو کوچه.. قد قناسی خونه قدیمی ها که دوستم داری.. مگه نه؟ این که آدم فقط باشه، از این که چی می تونست باشه خیلی بهتره، مهم تر نه ها، بهتره؛ مث درخت های توت، که چتر از توت افتاده شون هم غنیمته، الان گوشه گوشه کنار دیوارها سبزه، هی تیکه تیکه کوچه ها رفته زیر سایۀ درخت ها، برگ ها می خورند بهم، صدای پاک کردن برنجِ توی سینی میدن شاخه ها، تونستی تصورش کنی؟ تونستم گرمت کنم وسط این همه یخبندون؟ بهش فک کن، به صدای جیرجیرک های توی کوچه، دیوونه بازی سینه سرخ های جالیز، گنجشک های روی بند رخت، به صدای شستن قابلمه توی آشپزخونۀ همسایه، قاتی صدای خاله بازی بچه ها، خاله زنک بازی بزرگ ترها.. بوی برنج آدمُ با خودش میبره، آدمُ میبره به این که الان دیگه بچه ها از مدرسه برگشتن، امتحان هاشون تموم شده،دخترها مقنعه های خیس عرقشونُ در میارن و پسرها کیف هاشون پرت میکنن یه گوشه، دوچرخه هاشوننُ ور میدارن و تند تند رکاب میزنن که با اسکناس مچاله های کف دستشون، ماست بخرن واسه ناهار، می دونم نتونستم، نتونستم نشونت بدم که اینا هنوز زنده ست، که زندگی همین پیرمردهان که سوار دوچرخه زنگدار هاشون از کنارت رد میشدن، همون پیرزن هایی که وقتی بیرون خونه مینشستن بهت میگفتن به مامانت سلام برسون، یادشون هم نمی اومد که مامانت خیلی وقته رفته، زندگی همین مغازه کوچیکۀ سر نبشه، جعبه نوشابه هایی که چیده روی هم، اون کایت هایی که بچگی ها با هم کِش می رفتیم، تو چطور فکر کردی اگه زمستون شه یادم میره تابستونا رو، تو چطوری یادت رفته اینارو؟ چرا آخه.. چرا نتونستم، نتونستم کمکت کنم.. نتونستم یادت بندازم اون روزها رو؟
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

05:11

پنج‌شنبه 30 دی 1395
واسم یه عکس فرستاده، مثل به نماز ایستاده های اهل تسنّن؛ ایستاده کنار نامجو، زیرش نوشته اینُ یادته؟ اون جملۀ اون روزهامُ نوشته، یدونه از این دو نقطه پرانتزها هم گذاشته تهش، گشتم دنبال عکس های ایسنا، آرشیو اون سال ها که هنوز ایران بود، اون روزها که سطل آشغال آتیش میزدیم و شلوار آبی نفتی پامون بود، با رکابی سفیدِ چرک، وی نشون میدادیم با انگشت، پیدا نکردمش، تاریخ به خودش دست میبره گاهی، گاهی تعمدا انکارت میکنه؛ بیشتر از چیزی که از توان خودت بر میاد، نوشتم یادته بوفۀ هنرُ؟ چی بود اسمش؟ خبر داری ازش؟ آرومم نکرد چیزی که نوشته بودم براش، یه حال غریبِ در دنیای تو ساعت چند است؛ ریخته بود تو سفیدی ایمیل، بک اسپیس زدم، حال و احوال کردم، پرسیدم کجاست، چیکار میکنه این روزها یا یه چیزهایی شبیه همین مراوده ها، دوباره پاکش کردم، مثل موسای پشتِ رود موندۀ عصا گم کرده، کف دستمُ گذاشتم پشت گردنم و زل زدم به عکس، غصه ام شد از این همه بی ربطی، از این که این همه حرف ندارم برای زدن، زحمتِ نوستالژی رو باید انداخت گردن خودش، با گوشی یه عکس تار گرفتم، یه امریکن شات از دماوند، نوشتم اینجا انگار، تو کورۀ آجرپزی داری نفس میکشی، یدونه از اون دو نقطه پرانترها هم؛ گذاشتم تهش
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

04:36

سه‌شنبه 7 دی 1395
برام اون وقت هاست، اون وقت ها که بچه بودم و پتو رو می کشیدم سرم، بلندش میکردم و از زیر پتو، لامپُ نیگا می کردم، نقش و نگارش برق میزد، گل هاش بوی عید میداد، پرزهاش می شد مثل ابریشم؛ نرمتر می شد پتو، یجوری ذوق می کردم که انگار، بیرونِ پتو هیچی واسه کیف کردن نیست، حتی توی اون پتو ببریه؛ ببرش انگار می دوئید، لامپ زردِ صد از اون زیر، چشامُ نمیزد، میخوام بگم یه چیزهایی هست که یادش که میافته آدم، انگار لخت ورش میدارن و میذارنش وسط بارون؛ ریز ریز و پهن پهن؛ آب یخ سر می خوره رو تنش، تو واسم همینی، می دونم یادت اگه بیافتم یه روز؛ ببرت دوئیده تو تنم، می دونم یه روزی اگه برگردم؛ یه روز اگه نیگا کنم به پشت سرم، رنگ همون گل هایی بوی همونا رو میدی؛ دنیا چشامُ نمیزد با تو، یادم می مونه چقدر پناه بودی واسم، چیجوری تن می کشیدمت؛ حتی اگه تمام دنیا اخم کرده باشه بهم، حتی اگه کسی، دست گذاشته باشه رو کلید، شب بخیر گفته باشه و بی حوصله، وسط اون همه بارون رفته باشه
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

04:25

پنج‌شنبه 18 آذر 1395

مادام اینجا هنوز، وقتی بارون بگیره، خطِ کنار خیابونُ پر می کنه از خزه، از گِل و جای پا

هنوز اگه بری جمعه بازار، هرچی هر کی خواست هست ، از ریمل چشات گرفته تا اردک

هنوز اگه پا بده دنیا، بارون که بگیره، چتر دست شون نمی گیرن این جماعت، تاکسی قرمزاشون مادام.. آخ.. تاکسی قرمزاشون  

توری سیاه کلاهتُ وردار، آخر قصه های این جا، پشت اون در، نمی بندنت که بری 

بوی دریا داره این جا، بوی جیغ پل های پیر  

سر بذاری روی شونه ام واست میگم، اسکله از صبح خالیه، مه که بگیره، تور میندازیم به آب 

مادام.. مادام.. مادام.. 

منُ برگردون به گریه، دکمه های پیرهنمُ ببند، سردم نشه.. سردم نشه یهو 

می شنفی؟ صدای جلز و ولز چوب های خیس توی پیتِ حلبی رو؟ ببین.. ببین چه گرمشون میشه اینجا، با اون کاپشن های خیس.. می بینی؟

دست هامو.. دست هامُ نیگا 

 یخ کرده مادام.. مثل اون ماهی سفیدِ رو تخته داره میلرزه 

آخ.. مادام.. توری سیاه کلاهتُ وردار

 این جا هنوز، روی جعبه های نارنج، چند تا پاکت سیگار هست، که ارزون تر می خریش.. 

سقفاش شیب خوبی داره، به اینا میگیم شیرونی، برف اگه بگیره نمی مونه روش، بارون حق ناودون هاست مادام، اینجا.. بارون حق ناودون هاست... 

دست هامو.. دستهامو ببین.. ببین چطور دارن میلرزن، می بینی؟ 

سبزی تازه بخریم؟ سبزی پلو، ماهی، نجات میده آدمُ، آدمُ نجات میده مادام .. 

غصه ات گرفته، می دونم، دلت هوایی شده برت گردونم به گریه.. می دونم 

دلت مینی بوس های آخر شبُ می خواد، که ها کنی به شیشه هاش، پرده هاشُ کنار بزنی و با نوک انگشتات، دوباره قلب بکشی روی جاده های پشت شیشه..  

می دونم مادام.. می دونم 

خیلی ها رفتن، مثل پرستوهای عید پارسال، تو حالت زودی خوب میشه ولی، توری سیاه کلاهتُ اگه ورداری..  

خط افق گمه تو ساحل، این همه مه، دست بزن بهش، ببینن چه نَمی گرفته تنِ چوبی این درخت، صدای پرنده ها رو می شنفی؟ بوی کوکوی سر ظهر توی کوچه ها رو؟ 

یه کم دووم اگه بیاری، از دریا بر می گردن، از عید پارسال بر می گردن، گریه رو بهت بر می گردونم مادام، بارون و ناودون هاشُ، آدم و دلخوری هاشُ، ساحل و صدف هاشُ.. 

سر بذاری روی شونه ام واست میگم چرا رو قبرهای جمعه، گلاب می پاشن، هی دست میکشن به سردی سنگ هاش، واست میگم چرا گریه ام گرفت، وقتی از کافه های خالی بر می گشتی، واست ماهی قرمز می خرم، عید میشه.. زودی عید می شه.. می دونم 

مادام.. مادام.. مادام.. 

وقت فروش اثاث نیست، قشنگه دنیا به چشام، قشنگی هنوز برام، توری سیاه کلاهتُ وردار 

شیر کاکائو می خوریم با هم، پنجرۀ چوبی اتاقُ وا می کنیم به دریا، وا می کنیم به مه، بلند بلند می خندیم آخ.. بلند بلند می خندیم  

بذا دنیا بره واسه خودش، تو هستی، دینگ دینگ ساعت ها هست، اون پرنده ها که شیرجه میرن توی موج، شیب خوبی داره پریدن، دلخوری خوبی داره سقوط، وقتی از ارتفاع غصه هات، قصد پریدن کنی.. 

زیر سماورُ روشن کن، منم میرم چوب خیس بیارم واسه شومینه، باد بزنه توی صورتم، رنگم بپره از سرماش، بیفته دمپائی هام از پام، دلخوری خوبی داره، وقتی کف لخت پاهات، فرو میره توی شن، صدف جمع کنم برات؟ 

دیشب طوفان بود دریا، گم نشده باشن مرغ دریائی ها، گم نشده باشی یهو؟ 

رخت های روی بندُ جمع کن، ابر کرده هوا، ناغافل دیدی بارون گرفت یهو.. گیر نکنه یه وخ زیر پاهات، دنبالۀ ملافه ها؟

 صورتت.. صورتت حیفه کتاب بشه، حیفه اگه خورده باشی زمین.. 

بیا ها کن تو دست هام، ببین چیجوری دارن میلرزن، یه قلب می کشی برام، با نوک انگشتات؟ 

دیر شده مادام، خیلی دیر شده  

مگه چند صفحه میشه گفت، مگه چقدر میشه نوشت، وقتی وا شده باشه این پنجره ها به مه، مگه چقدر می سوزه این تنِ خیس، دست بزن بهش، می بینی؟ میشنُفی؟ صدای جلز و ولز چوب های خیسِ توی پیت حلبی رو..؟ 

من.. من خودم ساعت ها رو از برم، پرنده ها و بارون ها رو از برم، جای پاهای خودم هم مونده رو گِل های اون ور جاده، من.. من خودم رخت ها رو جمع می کنم، زیر سماورُ روشن، خودم میافته دمپائی هام از پام، دلخوری خوبی داره وقتی نمِ این هوا، می مونه رو گردنت 

 من دیگه دیرم شده مادام، خیلی دیرم شده، بوی نارنج پریده از تنم، طعمِ پائیزش رفته از دست هام، ببین چطور مثل اون ماهی سفید رو تخته، داره میلرزه.. 

صورتت حیفه اگه کتابش کنم، می برم تنتُ با خودم، اون جا که روی قبرهای جمعه اش، گلاب می پاشن، اون جا که دست میکشن به سردی سنگ هاش.. دلخوری خوبی داره مادام.. آخ که دلخوری خوبی داره.. 

بر می گردن از کوچ، ماهیگیر های توی مه، اسکله دوباره پرِ لنچ های پیر میشه، من.. من ولی آخرش شیرجه می زنم تو موج، نمیذارم رفته باشه طعم پائیز از دست هام  

شب که بزنه، یادشون میره طوفان دیشبُ، من ولی یادمه، توریِ سیاه کلاهتُ، بوی کوکوی توی کوچه ها رو، اسم نگفتۀ صدف ها رو.. 

چرا زل می زنی بهم؟ اونی که عکست کرد، من نبودم ، اونی که قابت کرد، اونی که کتابت کرد، اونی که خوابت کرد.. من.. من فقط دینگ دینگ ساعت ها رو از برم، چشاتُ ببند.. میرم چوب خیس بیارم، واسه شومینه..

کوریون , ها کردن به شیشه های مات

04:14

جمعه 12 آذر 1395
میگن هنوز مایه ماکارونی رو اپن بوده، میگن خرید کرده بودی واسه شام آخر هفته، میگن هیچی ننوشتی، یه خط فرستادی واسه خواهرت که ببخشید اگه فقط به خودم فکر کردم، میگن قرص هم خورده بودی، آره؟ چرا؟ قرصُ اونی میخوره که نمیخواد بمیره، تو که دار زدی خودتُ، تو که این همه دلت خواسته بمیری، چرا قرص خوردی پس؟ میگن دیگه نمیشه هیچی ازت پرسید، میگن صبر کرده بودی هم اتاقی هات برن، میگن دختره نمی دونه هنوز، میگن قراره به مادرت بگن گاز خفه اش کرده، میگن بارون امروز تهرانُ ندیدیش، میگن رفیقم شده یه شماره پرونده، میگن تنت یخ کرده تو سردخونه، میگن دراز کشیدی که یدونه از این برش های وای بزنن رو سینه ات، میگن نمیذارن اونجا دفنت کنن، میگن فردا خاک چال چشاتُ پر میکنه، میگن حیوونی مامانت که پنج شنبه هاش میشه قرآن و گلاب، من ولی هیچی نمیگم، من این چیزها رو بلد نبودم، من فقط بلد بودم گریه کنم تو راه، من فقط بلد بودم بخندونم شون، من فقط دلم تنگ شد یهو، من فقط میخوام بگم شب بخیر، شب بخیر احمق خودخواه! شب بخیر رفیق این همه سال!
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

03:57

دوشنبه 24 آبان 1395
تو دیگه چرا قربونت برم، من داغ دیدم، داغ دو تا جوون دیدم، داشتم پکیج هر ماهۀ سیگارمُ می خریدم، باکس چیزی رو می خواست که می شد هشتاد و هشت تومن، بقول خودش از همون همیشگی هاش، حالت روتین من اینه که گویندۀ جملۀ اولُ جر بدم، با یه به تو چه یا اگه ریسک کتک خوردنش خیلی پایین باشه با یه فحش رکیک کاف دار یا با سلسله استدلال های تخماتیکی که همیشه ردیف میکنم واسه سیگار کشیدن هام، نیگاش کردم و دلم رفت، چجوری دلش اومد دوبار داغ بذاره به دلت؟ چجوری دلش اومد همیشگیِ هشتاد و هشت تومنی بذاره تو ساک دستیت؟ چجوری دلت اومد بهم بگی اینارو؟ اونجوری بق کنی وقت گفتنش؟ کوریون دلش میره واسه شماها، واسه شماهایی که چشاتون اشکی میشه، صداتون بغضی، گره روسری هاتون پرز پرز، آره که بغلت کردم، ماچت هم کردم، هیچی هم نگفتم بهت، ولی بق کردم، دلم گرفت واست، واسه لب پایینت که اون طوری می لرزید، هیشکی نباس لب هاش بلرزه خانم؛ حتی اگه دلش لرزیده باشه، حتی اگه دلش لرزیده باشه
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

03:48

جمعه 21 آبان 1395
می دونی دلم تنگ چی شد یهو؟ تلخِ بدمزۀ آخر شب های شرکتُ، کرکره های یک در میون افتاده اشُ، مزه خوری آدم های رفتۀ خاطره هامُ، چت شد یهو؟ چم شد یهو؟ یادت رفته اون کیس در واموندۀ کارت گرافیک ندارمونُ؟ سه پاکت چهار پاکت های دوازده شبُ؟  یادت رفته چرا؟ سینه و رون موندۀ آشپزخونۀ سر کوچه رو؟ ما نوشابه خانواده داشتیم رئیس، یه هارد و یه گوشی و یه عالمه کانتکت، فری کال فری کال اسکایپ تا صبح، چت شد یهو؟ کی خاک کردی خودتُ، کی ملت قبیله اتُ یادت رفت؟ آبلیموی ته سینکُ؟ نگو تهش فقط من موندم و من، من موندم و استکان نشسته ها، ملامین های طرح گل، نگو فقط من موندم از اون روزها؛ کتونی پوش و واداده، تو چت شد یهو؟ گره دوم کراوات هاشون مال ما نبود، زیتون ها مال ما نبود، کالباس ها مال ما نبود، ما تهش سرکه نمکی رو با چیلی عوض می کردیم، تهش عق میزدیم تو حیاط، تهش لب پل زانو بغل می کردیم، می دونی دلم تنگ چی شد یهو؟ کت شلوارم کراواتم، برق وسواسی کفش هام، تنگِ اونوقت ها که هنوز حرفم حرف بود؛ قولم قول، نمیزدم زیرش، مزه بدتر از سیب گلاب؟ سیب مزۀ سیگاره رئیس، سه پاکت چهار پاکت های دوازده شب
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

03:34

جمعه 7 آبان 1395
شورت، مسواک، ادکلن، چهار صبح؛ البته که لازم نیست با این ها جمله بسازین، با این ها فقط میشه رفت سفر، میشه تهِ ته موندۀ موزهای لهیده و سیاهِ ته یخچالُ در اورد، میشه به گلدون ها آب داد، پنجره رو وا کرد، جوراب هم پیدا کرد، میشه چک کنی دوباره کنسل نشده باشه، میشه صداشُ تا ته زیاد کرد و هی گوش داد و هی گوش داد و نفس کشید و گریه نکرد، میشه یه رول پیچید، دو رول پیچید، رول سومش هم نکشید، میشه سریال ریخت تو فلش، میشه پیچ آبگرمکنُ بست، میشه دست کشید رو پلکِ بازِ فیوزها، خیرگی شونُ بست؛ میشه اجازه داد که خوابشون برده باشه تو تاریکی، آدم با چمدون مسافر نمیشه، آدم بی چمدونه که مسافر میشه
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

03:27

جمعه 30 مهر 1395
خب ازت میخوام یه تیغُ تصور کنی، از این ژیلت های صابون دار دسته صورتی نه، از اون تیغ هایی که توی حموم عمومی ها می چسبوندیم رو کاشی؛ ساده و نقره ای و باریک، ازت میخوام تصورش کنی، ازت میخوام تصور کنی گرفتیش بین انگشت شست و اشاره ات، میخوام تصور کنی استیل تنش چقدر سرده، حالا آروم بکشش رو شست اون یکی دستت، یه خط صاف بکش اما زیاد عمیقش نکن، فقط میخوام مطمئن بشی که کند نیست، هوی هوی! مفهومُ ولش کن! حواست به تیغ باشه، تصورش کن، نازکه سرده استیلش تیزه، به لبۀ برگشتۀ پوستت نگاه کن، اگه ضخیم بریده باشه خوب نیست، برشش باید خیلی نازک باشه، باید چند ثانیه طول بکشه که خون بیافته زیرش، همینُ داری می بینی؟ برشش مثل برش لبۀ کاغذه؟ خوبه، حالا یه نفس عمیق بکش؛ نگهش دار، چند ثانیه به هیچی فکر نکن، آها خوبه، حالا نفستُ بده بیرون، حالا ازت میخوام همین تیغُ تصورش کنی، یه کم هم میسوزه شست دستت، ازت میخوام به شست دستت فکر نکنی، تصور کن تیغت عریض تر شده، داره میشه یه تیغِ نازک و سرد و استیل دو متری، همون تیغه همون شکلیه، فقط بزرگتر از اونیه که شستتُ بریده، ایراد نداره! یادمون می مونه که این تصوره، حقیقت هم نداره، حالا ازت میخوام چشاتُ ببندی، یه بار ببند باز کن بعد بقیه اشُ بخون.. مرسی، ازت میخوام خودتُ توی یه تالار بزرگ تصور کنی، ستون های بلندُ می بینی؟ لوسترهارو می بینی؟ اون پنجره های مخروطی رو چطور؟ آفرین خوبه، آره خیلی بزرگه، اصلا تهش پیدا نیست، کسی هم نیست، اونقدر ساکته که صدای نفس کشیدن خودتُ می شنوی، حالا یه نفس عمیق بکش، با بینی نفس بکش، هوای تالارُ بو کن، چه بویی میده؟ سرده یا گرمه؟ تصورش کن؛ سرده یا گرمه؟ خوبه، ازت میخوام یادت بیاد دربارۀ اون تیغ دو متری چی گفتیم، آفرین، درسته، حقیقت نداره، اینا همش تصور خودته، همه چیزشُ هر وقتی که خواستی میتونی کنترل کنی، میخوایم ادامه بدیم، اگه اذیتت کرد دستمُ فشار بده، خوبه آفرین همین طوری، حالا اون تیغُ بذار روبروت، ازش بخواه ادامه پیدا کنه، بشه چهار متر، بشه چهل متر، نه نه نه نه! شک نکن! بذار بشه صد متر، بذار طولانی تر بشه، هر چندمتری که دلت میخواد، حالا دوباره چشاتُ ببند، چی شد؟ می دونم داره اذیتت میکنه، چشاتُ ببند، دوباره نفس عمیق بکش، آفرین همین طوری، آروم نفستُ بده بیرون، میخوام کمکت کنم، باشه؟ یادت باشه اینا همش تلقینه، هیچ کدومش حقیقت نداره، دوباره اگه دستامُ فشار بدی یه بشکن میزنم و تمومش میکنم، باشه؟ خوبه، تالارُ یادته؟ تیغی که ساختی رو یادته؟ ازت میخوام تصور کنی اون تیغ طولانی رو واست گذاشتیمش وسط تالار، دو تا چهار پایه هم گذاشتیم دو تا سر تیغ، تو روی چهارپایه واستادی، رو زمین چی می بینی؟ سنگ های سفید؟ انعکاس نور زرد لوسترها؟ حالا ازت میخوام به روبروت نگاه کنی، میخوام دور تا دورتُ پر کنم از تیغ های ریز؛ از همون ها که می چسبوندیمش به کاشی ها، می خوام انقدر تیغ بریزم که تلنبار شه، دور تا دورتُ مثل تپه های شنی، تیغ گرفته باشه، حالا به دور و برت نگاه کن، نترس، من نشستم پیشت، ازت میخوام خودتُ برسونی به اون چهارپایۀ تهِ تالار؛ همونی که روبروته، سست نشو! جا نزن! تا اینجاشُ اومدی، همیشه از همین جاش میترسی، بذار کمکت کنم، بهم اجازه بده کمکت کنم، جوراب هاتُ در آر، لبۀ شلوارتُ برگردون، فکر کن میخوای پاهاتُ بذاری تو شالیزار، نه نه نه فشار نده دستامُ! آفرین، آروم باش، خوبه خیلی خوبه، داری عالی پیش میری، پاتُ بذار روش، می دونم سخته، ازت میخوام کف پاتُ بذاری روش، می سوزه؟ طبیعیه، حالا اون پاتُ بذار، می دونم می دونم، حالا راه برو، مواظب باش نیفتی، آفرین عالیه ادامه بده، حس میکنی سوزش کف پاتُ؟ حس میکنی ترس دنیاتُ؟ هی هی هی! تعادلتُ حفظ کن! عیب نداره نیم خیز شی، از دست هات کمک بگیر، بُریدیشون؟ خوب میشه، ادامه بده، نزدیک شدی، باشه باشه، چشاتُ وا کن، واسه امروز کافیه، شجاعتتُ تحسین میکنم، امروز عالی بودی عالی! حالا ازت میخوام تالارُ تصور کنی، پرده های بلندشُ می بینی؟ میز غذای طولانیشُ می بینی؟ شمع ها رو چطور؟ خوبه، نفس بکش؛ عمیق نفس بکش، امروز عالی بودی، فوق العاده بودی، الان میخوام در بزرگُ وا کنم، مهمون هات بیان تو، لیاقت یه مهمونیه خوبُ داری، ازت میخوام تصور کنی مهمونا رو، یکی یکی دارن میان تو، پرلبخند و زیبا، لباس هاشون دوست داری؟ دارن صندلی هاشونُ عقب می کشن، دارن میشینن، می بینی؟ همه واست خوشحالن، وقتشه بری، یه لحظه واستا، بذار قبل اینکه بری یه چیزی بهت بگم، ازم پرسیدی چطوریه، یادته؟ هی رفتم و رسیدم به چهارپایۀ روبرو، یهو غیبش زد، نگاه کردم پشت سرم، اون یکی چهارپایه هنوز سرِ جاش بود، برگشتم، غیبش زد، دوباره سرمُ برگردوندم، چهارپایۀ ته تالار اونجا بود، دوباره راه رفتم، دوباره غیبش زد، نشستن اونقدرهام که فکر میکنی راحت نیست، تیغش فرو رفته تو کف دست هام، دو بند انگشت فرو رفته توی گوشت رونم، تا حالا شده تو زمستون خودتُ خیس کرده باشی؟ همونطوری گرم و جاری؛ خونیه که سُر خورده از پشت پاهام، شره کرده تا کفِ بریده بریدۀ پاهام، چکه کرده ریخته رو تیغ ها، ازم نپرس نشستن چجوریه! من عادت نداشتم دست فشار بدم، عادت نداشتم جا بزنم، فقط دیگه رمقم رفته ازم، تالار و مهمونیاش قشنگه، به جان تو قسم منم دوستش دارم؛ لاجونم، درمونده ام، خسته ام، فقط میخوام ببندم چشامُ، صداش هم بیاد خوبه؛ صدای قاشق چنگال ها، صدای گیلاس های بهم خورده، بوش هم بیاد خوبه؛ بوی پرفیوم ها بوی ودکا بوی تند پیپ، فقط میخوام ببندم چشامُ، آروم لم بدم رو تیغ ها، مخروطِ پنجره ها رو نگاه کنم؛ نور زرد آویزها رو
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

02:23

پنج‌شنبه 18 شهریور 1395
یه روز شاید بخورم زمین، یه روز که وسط کوچۀ مسجد جامع، داری برمیگردی از کتابخونه، کسی خبردار نمیشه افتادنُ، خاک طعم همه چی رو می بره، خاک ،طعم همه چی رو میبره.. قرآن و کنیاک نداره، عقل آدمه که زایل میشه، اینارو به کی میشه گفت، به کی بگم که زمین نخوره یهو؟ من و تو یه مشت کلمه اس، ما همش یه لغته؛ شیوۀ روایته، راوی هر بار عوض شده هیوا.. راوی هر بار عوض شده.. می ترسم بدجوری می ترسم، دلم مثل پرده سبزهای مینی بوس، لای باد و شیشه مونده، یه جوری شده دلم، از اون جورها که بخواد ناجوریشُ ببره یه جائی، گمش کنه و به هیشکی، به هیشکی، به هیشکی دیگه نشونش نده، می دونم، می فهمم، زمین می خورم آخرش یه روز، خاک هم طعم همه چیمُ میبره، اینا رو به کی گفته بودم که یادم نیست، اینا رو به کی گفته بودم که یادم نمیاد
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

02:20

جمعه 12 شهریور 1395
تو؟ یه سایه بودی، هم قدّ خواب نیمروز من، از توی داشبورد ورت داشتم، از وسطِ شلوغیِ اون دوتا سی دی قرمزها، جعبۀ دستمال کاغذی، گلچین ایرانیه، این کابله که نمیدونم مال چیه، شاد 78 و اون سی دی سبزه که ارور میده همیشۀ خدا، ها کردم به سی دی، کشیدمش رو تیشرت، حول یه دایرۀ فرضی تمیزش کردم، سی دی رو نباید رفت و برگشتی تمیز کرد، بدتر خش میافته، باید بذاریش کف دستت، شکلِ دست تکون دادن های خداحافظی، بکِشیش روی یه سطح نرم، نشد بکشیش رو تیشرتت، نشد بکشیش روی جینِ نرمِ بالای زانوت، خط و خشُ پاک کردم از تنش، میسیسیپی وان می سی سی پی تو می سی سی پی سه می سی سی پی فور تا لود شد، نه، اینُ که نمیخوام نکست، دیدی آدم وقتی دنبال یه چیزِ بخصوص می گرده، همه هرچی تو دنیا غیر همون، چقدر نخواستنی میشه؟ نکست نکست نکست این هم که نه، کولر نداره، داره اما خنک نمیکنه، بادش خفه تر از هُرم بیرونه، شرجی تر از نسیمِ سر ظهرِ ساحل، گارانتیِ پنج هزارتا خنکش نمیکنه، سیلِ خبرِ رادیو خنکش نمیکنه، جاده هراز خنکش نمیکنه، دوغِ فیکِ آبعلی خنکش نمیکنه، مه شکنِ سر گردنه خنکش نمیکنه، مثل خستگی می چسبه به تن آدم، دیدی؟ دیدی نگرفتی آخرش، رختشُ از تنم؟ وسط جاده واستادم آب معدنی بخرم، واستادم سیگار بخرم، زدم کنار در واقع، واقعیتی که حکومت از شما پنهان میکنه اینه که آدم اگه وسط جاده واسته می میره، یه واقعیتی هم هست که من دارم از شما پنهان میکنم، این که کنار جاده هم آدم می میره؛ یه هوا دیرتر و دردناک تر فقط، نوشمک خریدم بجاش، نارنجیش؛ احتمالا پرتقالی، من یه خر سیالم، یه نابالغِ ابدی، با شست و اشارۀ دست چپ، تیشرت خیسُ از گودی کمرم کشیدم بیرون، با حرکت مچ خنک کردم خودمُ، پای پُرتاولم هم یهو تو بُهت راه، دراومد از تو کفش هام، بندهاشُ وا کردم جورابُ در اوردم، از صندوق عقب دمپایی مسجدیه رو دراوردم، لخ لخ برگشتم تو ماشین؛ با لب نوچ و نارنجی، من بشدت معترضم به این پاکتای جدیدِ این سیگاری که من معمولا میکشم، مثل زیرپوشِ سفیدِ کهنۀ تو وایتکس مونده، لمس نشده از هم می پاشه، حتی همین چند هفته قبل رفتم سایت دخانیات؛ ارتباط با ما، که اعتراضمُ مکتوب کنم، شماره گذاشته بودند رفته بودند ناهار، یکی از دوستای یکی از آدم هایی که گاهی می بینم یه بار بهم گفت بع خب اینجوری وا نکن، یه فندک بگیر زیرش نایلونش آب میشه.. بقیش هم نشنیدم، چون بشدت مشغول لبخند زدن و زیر لب گفتنِ این بودم که شما دیگه چه عن های متبختری بودین، بیسکوئیت مادر باشه یا سیگار، فرقی نمیکنه، من اصولا از پسِ باز کردن پلمپْ نایلونی ها برنمیام، در واقع تنها بخش شلختۀ زندگیم، همین باز کردنِ چیزهاس، نایلونش تو هرمِ داغِ بی رحمِ فندک آب شد، ریخت رو فیتیله اش، فاتحشُ خوند، از فندک های استوانه ایِ سینه سرخ و سیمین ساقِ ماشین ها متنفرم، یدونه از این گازی آبی کوچیک ها خریدم با چایی، واستادم زیر سایه بونِ رنگ و رو رفتۀ پپسی؛ بغل جعبه نوشابه زردها، چرا آدم پا میشه میره شمال؟ چون به شمال نزدیکتره؟ من بچگی و شن بازی هام اونجا بود، کایتِ نه ریالیِ دم دریام اونجا بود، سطل و قاشقِ ساحلم اونجا بود، تاب خونه باغ خاله ام اینا اونجا بود، تاکسی خطی قرمزهای پاییزم اونجا بود، چایی شیرین و بارون تراسم اونجا بود، دستۀ نازک در پیکانم اونجا بود، کنیتکس دیوار، قاب چوبی پنجره، گلدونِ شمعدونی هام اونجا بود، آسفالتِ داغِ تَرک ترکِ دو طرفِ بلوار، واشنگتنیاهای وسطِ بلوارم اونجا بود، شما چی؟ واقعا لازمه دوباره از این جمله استفاده کنم؛ چه مرگتونه شماها؟ چرا پانمیشین برین محلِ صدورهای گه خودتون؟ همون جاها برج بسازین همون جاها حوری وار و از مقعدِ فیل افتاده راه برین؟ کوریون استعارتا شما رو حوریِ هفت حریرِ چاک چاک خطاب میکنه، اون هم صرفا چون بهشتش اونجاس؛ که ریدین توش، آدمِ بی مکان از آدمِ بی امکان تنهاتره، یادمه اینُ هشت ده سال پیش یه جور دیگه نوشته بودم؛ قحط المکان از قحط الرجال هم بدتره یا یه همچین چیزی، همین جملۀ ساده ثابت میکنه که پیشرفت ذهنی، حد معلومات و سطح جهان بینیِ کوریون در طی ده سال، نهایتا قدِ نعوظِ اول صبحش قد کشیده، نون لواش خریدم؛ به سبک تهران در تیراژ بالا، سی دی رو از تو ضبط ورداشتم گذاشتم روی پله دومیه از مبدا پادری، سه تا آجر اضافه گذاشتم رو پایۀ دیش، کلید انداختم، پنجرۀ آلومینیومی دستشویی رو تا ته کشیدم به راست، با سکسۀ شلنگ پامُ شستم، از پنکه سقفی مورچهْ مرده می ریخت، دوبار ته کنترلُ کوبیدم کف دستم، دوبار هم صورتشو کوبیدم به کف اون یکی دستم، ویلای کناری یکی رو کرایه کرده که بلند می خنده براش، الان باید صدای قدقد میومد، صدای خروس، صدای تیلر سه چرخه های از سرِ زمین برگشته، الان باید از خونه کناری بوی سیب زمینی سرخ کرده می اومد، بادمجون کبابی و نازخاتون، من میرفتم سر کوچه، با لگد می کوبیدم در کونِ ناصر، توپشُ پرت می کردم تو حیاط خونمون، تو با اون تاپ قرمز و موهای بهم ریخته ات؛ از اهالی امروزی، زیادی با افق های باز نسبت داری، من حتی دیدم با چقدر سبد، برای چیدن یک خوشۀ بشارت رفتی؛ ولی نشد، اوه مای گاد من عاشق چشم چرونیم، من حتی بعدا می تونم راجع به تو یه پست بذارم وبلاگم، از نوک جوهریِ انگشت هام؛ همین بر میاد برات، پنجره رو بستم، از پله ها اومدم پایین، کتری که به سوت افتاد، پامُ دراز کردم گذاشتم رو دستۀ کاناپه، گذاشتم رو لبۀ میز، ورداشتم گذاشتم زمین، شست پامُ بالا پایین کردم؛ چپ و راست، سرگرمیِ جدیدم اینه که با انگشت های پاهام پیانو بزنم، میخوام دست هام که قطع شد، شبش شبکه خبر نشونم بده که دارم با پاهام نقاشی میکشم، پیانو میزنم، زندگیم هم ادامه داره، از خانوادم هم متشکرم، تو که شبکه خبر نمی بینی، تو حتی انگشتات هم جوهری نمیشه برام، تو؟ تو سراب بودی فدات شم، یه سراب
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

02:17

سه‌شنبه 9 شهریور 1395
بی انصاف مثل سیر ترشیه، هر چی میگذره خوردنی تر میشه، این روایت منه از ضرب المثل احمقانۀ اونا، اینُ دارم جای قالی کرمانی میگم که ندیدمش، هیچ تجربۀ نزدیکی نداشتم ازش، آدم باید از تجربه های نزدیکش حرف بزنه، از تجربه های خودش حرف بزنه، جای بقیه حرف زدن احمقانه اس، بقیه همیشه جای خودشون حرف میزنن، یعنی اگه بنا باشه ما هم مثل بقیه جای بقیه حرف بزنیم، کی دیگه باید جای ماها حرف بزنه؟ کی دیگه ما رو روایت کنه؟ از پل بروکلین، وقتِ وید کشیدن تو آب و آتش گفتن؛ احمقانه اس، آدم باید روایتِ زندگی خودشُ بگه، آدم باید روایتِ خودشُ زندگی کنه، موزاییک داره کفِش، دلش میگیره آدم از کفِ هال، دلش میگیره از شمدِ سفید، دلم میگیره از این آدما، همش دارم فکر میکنم چرا نشد؟ چرا نتونستم این همه سال؛ برم قاتیِ پارتی و الکل هاشون، خطِ شورت و بندِ سوتین، ردیف و قافیۀ کهنه شاعرهاست، نیماییِ لبِ جوب مال من نبود، چرا زور زدم خودم نباشم؟ زور زدم سلفی نگیرم، واسه چی ترسیدم از خودم که زل زده باشه به خودم؟ واسه چی ترسیدم از آینۀ جیبیِ از کیفِ یکی بیرون افتاده، چه مرگم بود که این طوری بی کلاس، کشتم خودمُ؟ قد یه سوت کک، کراوات نزدم، یادم رفت پیژامۀ تریاک، فیو استارم نمیکنه، کریس دیبرگ گوش نداده بودم این همه سال، اون هم با وین امپ؛ اسکین زرد و سیاه، کی دیگه کریس دیبرگ گوش میده غیر اینا؟ همون آهنگه بود که توش قطار داشت، یادته اونُ؟ صدای ویزِ مهتابی میده آهنگش؛ یک در میون نیم سوز و سوخته، محشرِ ظرفْ نشسته هاست، محشرِ روزنامه های این گوشه اون گوشه، جیغِ تندِ پرده رو بکش، تخت فرفورژه نابود میکنه آدمُ، بالشت لک دار نابود میکنه آدمُ، سردردِ بعدِ خواب نابود میکنه آدمُ، آهنگِ قدیمی نابود میکنه آدمُ، قابلمۀ ته گرفتۀ ماکارونی نابود میکنه آدمُ، سیگارِ کفِ هال نابود میکنه آدمُ، من نمی تونم از مونماتره بگم برات، از پرلاشز بگم برات، من تهش پیشوا رو بلدم، تهش از ورامین بگم ، از حَبِّ بی کلاس تریاک، از بوی سیری که لای درزِ موزائیک هاس، از اینترنت دوجی بگم برات، من تهش سه طبقه رفته باشم بالا، رسیده باشم به اون برنزۀ دیرسال، تهش نه اورده باشم، تهش کِز کرده باشم بغلِ کز کرده ها، تهش یه سلفی بگیرم از خودم با وین امپ؛ با شمد سفید با عصرِ شهریور، تهش برم پایینِ پله ها، بشینم تو آژانس، همۀ امروزُ پاکش کنم، تهش یادم بره زندگیم، یه پرده یه خنده کم داشت، یه زندگی کم داشت زندگیم، تو نباشی یادم میره همه چی، یادم میره دوباره بخندم، یادم میره پرده ها رو بکشم، یادم میره زندگی کنم
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

01:02

سه‌شنبه 25 خرداد 1395
تو که باورت نمیشه، دخیل بسته بودیم اون سال، یکی یکی هر کی به شاخه هاش، از فرنگ برگشته شون هی عرق خشک کرده بود از گردنش، این پا اون پا شده بود و زُل زده بود به دخیل های دارحاجت، هی غر زده بود به جون سیمین خانوم اینا که دیرش شده بی ناموس و تو هی زل زده بودی به حلقه اش، ابراهیم آب نسیون اوورده، همین یه دبه مونده از اردیبهشت، بریزیم پای ریشه هاش، بلکه حکمتی خدا تا چله دووم بیاره اقلا، دیشب هاجر دوباره چنگ اِنداخت صورتش، دیربسته بود دخیل ماهگلُ، سر زا رفته بود حیوونی، تو که یادته؟ نه؟ تو که یادت نمیره، تو فرق داری آخه، تموم ده همه هرکی شنیده اومده برات، ده دوازده روزی شده که ادریس دیگه دم قبرستون مست نمی کنه، شمع کردیم برات، دوباره هزار تا هزار تا، میگن خاله خبر شده تو خواب، تو که اینا رو باورت نمیشه ولی، خبر شده بر میگرده اون بی ناموس، یه قلیون خونسار کاسه پُر نذرِ سید مسلم کردم برات، تو رو گیس سفید هاجر، تو رو جون ابراهیم، تو رو محض گریه های بابات، تو رو سر سلامتی ادریس.. تو یکی دیگه سر زا نرو
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

00:57

جمعه 21 خرداد 1395
این آخری ها هِی می گفت هفتاد و پنج هفتاد و پنج هفتاد و پنج، بعد هم از ته دل می خندید، با لثه های نارنجی ریسه می رفت و آب دهنش از چاک گوشۀ لبش، از کنار خرده پفک ها، توی چاهِ چانه اش می ریخت، صاد سگرمه درهم می کرد و من مثل تمام والضّالین ها چشمک میزدم، وجد کشف تازه بود آن روزها، ورم پیژامه اما، همه را معذب می کرد، مادرش را معذب می کرد آن قدر که دستش را بکشد ببرد توی اتاق پشتی تا از گریه به ضجه بیافتد، وقتی مُرد شکل سادۀ خندیدن اش عمق گرفت، بیرون زد و روی چراغ کوچه چنگ انداخت، روی بندکفشِ قرمزِ صاد چنگ انداخت و چیزی را میان سینه ام مچاله کرد، بین در و همسایه، روی میز آشپزخانه، داستان فرق داشت، فراموش نشده بود اما، خیلی ساده به چاه چانه اش افتاده بود و انگار مصیبتی ابر تیره ای باد تندی از سرِ رمه گذشته باشد، بعد از اضطرابِ معمولِ حضورِ مرگ، همه را پشت سر خودش راحت کرده بود، روی پله ها با صاد سیگار می کشیدیم آن شب، هی بغض کرده برمیگشتم پشت سر، هی عمیق تر کام می گرفت، در اتاق پشتی را باز گذاشته بودند و آن پارچه ای که اسم جنسش الان توی خاطرم نیست و مثل سفره های یکبار مصرف بود، چهارتا کرده بودند کنار لحاف تشک ها، آدم مرده چیزی را نجس نمی کرد، می خواهم بگویم زندگی همین قدر تخمی ست، ربطی به اندازۀ ورم آدم ندارد به خنده و ضجه و میراثش، به سیگار کشیدن روی پله هاش، به پشه های دور مهتابی، به بوی آشنای شامپوی جدید، این ها همه چیز را سخت می کند، ساده گرفتن تسکین میدهد، ندیدن است که نجات می دهد آدم را، یک سال پیش دقیقا یک سال و چند ساعت پیش بود که زل زده بود به مهتابی آشپزخانه و چاه چانه اش خشک شده بود، مثل کیسه خواب افتاده بود وسط پذیرایی، صاد ریمل ریخته گفته بود؛ راحت شد مگه نه؟ خودش را هم راحت کرده بود، من ولی تمام شب تا دم کشیدن چای، تا افتادن نورِ آژیر روی قرمزِ دیوار، مورمورم شده بود، راحت شده بود مگر نه؟ راحت نمی شدم، بعد از آن شب دیگر روی پله ها سیگار نکشیدیم، دیگر سمت آن خانه، سمت گورستان نرفتم، تنم اما هربار زیر نور مهتابی ها لرزیده، شکل وحشتم لزج تر شد از آن تصویر، کافه رفتن رقیقش نکرد، خندیدن و پیژامه پوشیدن رقیقش نکرد، مثل عصر جمعه به پوست گردنم ماسید و پاک نشد، زیاد فکر می کنم این روزها، به صاد که عکس خنده هاش حدودا هزار و هفتصدتا فالوئر دارد، به آن دیوثی که اس ام اس داده حبیب مُرد! مَرد تنهای شب مُرد! جواب نمی دهم و زنگ می زند، به این آدمی که از دیروز تا بحال توی صفحۀ بروز شده ها چهاربار گفته مواظب باشید، تُن ماهی فلج کرده و می کشد و به این که حقیقتا مرگ، عاشقانۀ زیبای پروردگار توست
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

00:30

چهارشنبه 5 خرداد 1395

یه آهنگی هم داره گیتی، اگه تو نیای .. اون سال ها روی کاست داشتمش، اون یکی طرفش عبدالباسط بود، از آقاجون کش رفته بودم، واسه آقاجون خدابیامرز کاست قرآن هم حرام بود، من اگه نمی دزدیدم پسردائیم می دزدید، بابک همون موقع هاش هم خیلی جنم داشت، بابا یه بار مچمُ گرفته بود، زورکی اخم کرده بود که می دونی اگه آقاجونت بفهمه چه بلوایی میشه؟ بعدش طاقت نیاورده بود و زده بود زیر خنده، خنده های بابا امنیت بود، جنم میداد به آدم، کاستُ ورداشتم بردم خونۀ رفیقم، فامیلیش ساکت بود، اسمشُ یادم نیس، باباش اما اونقدری شهید بود که اسمشُ بذارن رو کوچه مون، از اون ضبط دوکاسته ها داشتن، خاله اش خلاف بود، اون دوره ها خلاف ها اونایی بودن که عصرا میرفتن دریا، سیاوش شمس گوش می کردن و پیکان شرابی سوار می شدن، کاستُ دادم خاله اش گفتم یه طرفشُ پر کن برام، پرسیده بود خواهرت چطوره جواب نداده بودم، واسم آهنگه رو زد رو کاست، گفت به خواهرت سلام برسون و لپمُ کشیده بود، منم جوری زده بودم پشت دستش که مادر ساکت، یه هفته نذاشت با بچه هاش، عصرها توو کوچه بدوئیم، مرگ آقاجون تلخ تر از کِش رفتن بود، با پیرهن مشکی، اون یکی طرف گیتی رو میذاشتم، اذا الشمسُ کّورت میگفت و گریه می کردم، بابام اخماشو وا کرده بود اون روزا، بعدش طاقت نیاورده بود و زده بود زیر گریه، این ها رو نگفتم که بگم دلم واسه آقاجون تنگ شده، واسه گریه های بابام، واسه ساکت و بابک، این ها رو گفتم که بدونی هنوز هم گاهی عصرها، سرچ می کنم لینک دانلود، گیتی، اگه تو نیای، کیفیت پایین لطفا

کوریون , ها کردن به شیشه های مات

00:24

یکشنبه 2 خرداد 1395

یه روز از خود میدون توپخونه تا سر سیمتری می‌دوئم برات، یه روز که هفده سالم باشه، یه روز که تنم زار بزنه، پیرهنِ از کربلا اووردۀ مامانم، دِ بند کفش نمی بندم اون روز، همون‌طور یهوئکی دفتر چهل برگُ می‌زنم زیر بغلم، گل میندازه گونه‌هام برات، کفترجَلدهامُ میدم داداشت، نرم می‌کنم دلشُ، سر دیگِ نذری، ملاقه جاروئی می‌برم واسه خاله‌ت، اونوخ .. باهاس بشینی رو پله‌های انباری، بگی می‌دونی بابام عرق می کشه این پائین؟ دلم هرّی بریزه که آخ آخ.. مامانت اگه بفهمه چی؟ تا ماه رمضون دو هفته‌س، نجسی خوردن نداره این وقت سال، بعد تو گل بنداز؛ گونه‌هاتُ برام، اون شکلی‌ها اون‌طوری‌ها، خاطرخواه ترم؛ از دستم در میره دستم، میذارمش رو زانوهات، یهو میگم چته؟ چرا می‌لرزی گُلی، حیف نی؟ حیف نی غصه‌َت بشه؟ بعدش آره، بعدش نیگام می‌کنی، یه روز که هفده سالم باشه عصرش، سینه میدی جلو، موهاتُ با دوتّا انگشت میدی پشتِ گوش‌هاتُ میگی؛ امساله رو .. صدبرگش نکردی چرا؟ دوسَم نداری مگه؟ پا میشم میگم بابا! دوره دورۀ حرف‌های کوتاهه، هرچی که بگم، نگم دوستت دارم، قبولش میکنی؟ آدم که چیزهای یواشکی‌شُ .. بعد تو می‌پَری وسط حرف‌هام، میگی یعنی دیگه کتابَ‌م نمی‌کنی؟ بلند میشم که قیافه بگیرم برات، بندِ کفشم می‌مونه زیرِ پام، آخ آخ می‌زنی زیر خنده، دلم غنج میره برات، خاک‌ شلوارمُ که پاک می‌کنم، نیگا می‌کنم به قمری‌های ایوون، آخه نه که نیمرخمُ بیشتر دوست داری؛ واسه همون، بعد صدامُ خَش میندازم میگم، اگه کتابی باشه، من و تو تووش با همیم .. هیج‌جا نمیرم، عرق سردِ دستات اگه نباشه ..

کوریون , ها کردن به شیشه های مات

00:22

شنبه 1 خرداد 1395
اثاثش را چیده روی هم، کنار دیوار اتاق خواب، مالک جدید جواب کرده، دارد جمع می کند برود گوشه ای، کناری، چهل متری بگیرد برای خودش، سیگار ماتیکی را می‌دهد دستم، عقم می‌گیرد، میبرم توی سینک خاموشش می‌کنم، می‌پرسم -داد میزنم- کرایه‌ش چقدری هست؟ ببینم اقلا می‌شود یک‌جوری، اتاق را ندهد برود؟ فندک می خواهد، می گیرد می گوید که دارد خراب می‌کند کلا، بساز بفروش است زن قحبه، خواب می رود دست هام، کشوها را می گردم، می گوید -داد می زند- کشوهای خودتونُ باز کن .. زیر لب لیچار بارش می کنم، جوراب را برمی‌دارم، می پرسم - آهسته می‌پرسم- لباس هاش کجاست؟ می گوید -با خنده می گوید- با خودش برده
کوریون , ها کردن به شیشه های مات