histats.com

08:21

جمعه 20 اسفند 1395
یدونه پوستر هم داشتم، از این خواننده قدیمی ها، یادم نیست کی؛ خوشکل بود ولی، از این خوشگلی های دور داشت، هر شب که غلت میزدم رو تخت، می رفتم می نشستم تو کاباره، پشت اون رومیزی های چهارخونه اش، عرق و استکانمُ میذاشتم رو میز، زنِ پوسترم واسم می خوند، عاشقش می شدم، رگ دستمُ میزدم براش، خبردار می شد، پا می شد می اومد عیادتم، دستمُ می گرفت، من هم در حالیکه داشتم خیلی لاجون و رنگ پریده بهش می گفتم دوستت دارم؛ می مردم یهو، البته گاهی آخر داستان عوض می شد، مثلا آخرش نمی مردم، ازدواج می کردم باهاش، یکی دو سال اولش هم خوب بود، بعد گذشته اش یقه ام می کرد، کفری می شدم از خندیدنش با این و اون، تند می شد اخلاقم، اون بشقاب هارو می شکست، من هم با مشت میزدم تو آینه، متاسفانه جدا می شدیم، من هم تا آخر عمر در به در دنبال دخترم می گشتم، کاست آخر شب ها اگه پا می داد؛ با این چیزها گریه هم می کردم، بعد خب آدم که عوض نمیشه، زر میزنه که عوض میشه، بزرگ هم نمیشه آخه، تهش پروستاتش بزرگ میشه، دو شاخه میشاشه و مصیبت مثل چربی جمع میشه زیر پوستش و پف میکنه جلو آینه، باقیش دیگه زر مفته، آدم همون کسخلی که بوده می مونه، من هم همون کسخلی که بودم موندم، رگ میزنم و آینه میشکنم و پا بده گریه میکنم و هی یادم میره که هی! همش پوستره ها! یه مشت عکسن اینا! نکن! نکن با خودت! لاجونی واسه این کسخلی ها! رنگت پریده واسه این رگ زدن ها
کوریون , فانوس چروک

08:11

سه‌شنبه 10 اسفند 1395
دنیا را کثافت برداشته، یک مشت الکی موفقِ هول و عجول، آدم آرزو می کند برگردد هزار سال قبل، یک مشت علف خشک پیدا کند بگذارد روی هم، بعد دو تا سنگ بردارد و جرقه درست کند، بعد چند تا شاخه کوچک بگذارد و فوت کند، بعد که آتش گر گرفت چهارتا چوب بزرگتر بیاورد و در حالیکه یک صبح تا غروب سرش فقط به همین کسشعرها گرم بوده، تمام قبیله دور تا دور بایستد و لخت و عور برای توانایی هایی خارق العاده اش هورا بکشد و کف بزند، آدم غیر از این چه می خواهد؟ همیشه به این بخش از حسادت هایم که میرسم، صورتم را می بوسد و می گوید مراقب خودت باش، مراقب خودم باشم؟ چطور مراقب خودم باشم؟ چطور چنین چیزی را از من می خواهد؟ هیچ کس برای من هورا نکشیده، هیچ کس برای من ایستاده کف نمی زند
کوریون , فانوس چروک

06:44

شنبه 9 بهمن 1395
ماشینش از تو تصادف کرده، چجوریشُ نمیدونم، آدم قرار نیست همه چیزُ بدونه، قرار نیست از همه چی سر در بیاره، واسه همینه که هیچ وقت، خودم هم نتونستم سر در بیارم از خودم
کوریون , فانوس چروک

06:42

شنبه 9 بهمن 1395
من فقط ترجیح دادم که یک خداباور یاغی باشم تا یک خدا ناباور مضطرب
کوریون , فانوس چروک

06:39

شنبه 9 بهمن 1395
میدونی کی میفهمم کارم با یه آدم بخصوص تموم شده؟ وقتی شروع میکنم به دروغ گفتن، به دیگه و دوباره نشون ندادن، به وا دادن خاکریزهای روبرو، به ساختن اون تصویری که مال من نیست؛ خصوصا اگه بد، اگه اون همه بیربط باشه، خصوصا اگه نخوام بدونه اون آدم، که تموم شده همه چی، که تنها چیزی که مونده ازش، یه نقش دیگه ست، که با تمام وجود، واسش بازی میکنم
کوریون , فانوس چروک

06:12

پنج‌شنبه 7 بهمن 1395
من برای پذیرفتن درمان، بی اندازه بیمار بودم
کوریون , فانوس چروک

05:29

سه‌شنبه 5 بهمن 1395
من اتفاقا مشکلم این نیست که صادقانه حرف نمیزنم، اتفاقا مشکلم اینه که زیادی صادقانه و زیادی در لحظه حرف میزنم، الان دوستت دارم؟ دیگه حساب کتاب نمی کنم، دو دوتا چهارتا حالیم نیست، به این حالت و اون نتیجه اش هم فکر نمی کنم، همین الان صاف میام میذارم کف دستت، چند ماه دیگه اسمت هم یادم نمونده؟ دیگه زور نمیزنم، دنبال بهونه نمی گردم، دلم هم نمیخواد دلیل بیارم واست، من اتفاقا مشکلم بی سیاست بودنم نیست، مشکلم اینه که سیاست ورزی نمی کنم، تعمدا از این توانایی هولناکم استفاده نمی کنم، کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت و سپرده سرم نمیشه، کیشم مهره چیدن نیست، اگه می چینم واسه مات کردن نیست، رخ و قلعه نمی فهمم، جام روی سر برده به هیچ جام نیست، و تو چقدر نمی فهمیش که جام توی دستم جام زهرمه، و تو چقدر نمی دونیش که اگه راه میرم هنوز، واسه خاطر سنگین کردن پاهاست، که اگه می خوابم اون همه، واسه خاطر زهریه که اثر نمیکنه
کوریون , فانوس چروک

05:02

یکشنبه 26 دی 1395
واسه قدیمی ها اون پدربزرگه ام که یهو لمس شد رو تخت و زل زد به سقف، واسه آدمهای تازه اون پیرمرده ام که عصرها صندلی میذاره دم در، تو کوچه میشینه و میشاشه تو شلوارش
کوریون , فانوس چروک

04:59

شنبه 25 دی 1395
به تغییر این روزها ایمان دارم، به این که این بی رنگیِ عنق افتاده روی روزها را جایی تلافی میکنم، جایی که دور نیست، دیر نیست، تقاص سختی ندارد اما، سکوت بلندی دارد، خیلی ها، دقیقا و موکدا خیلی ها، لیاقت خیلی چیزها را ندارند و من در طبقه بندی آدم های احمق، موکدا و دقیقا جزو آن دسته احمق هایی قرار می گیرم که لازم می دانند بارها و بارها و بارها، این اصل ساده را، به خودشان ثابت کنند
کوریون , فانوس چروک

04:49

شنبه 18 دی 1395
روش برخورد من با مایکروویو، مثل روش برخورد من با باقی امورات زندگیمه، فقط دکمۀ سبزشُ می فهمم، یعنی در واقع فقط حوصلۀ دکمۀ سبزشُ دارم، دست میزنم به غذاها، ولرم اگه بود یه بار اون دکمه سبزه رو فشار میدم، سرد اگه بود دو سه بار، خیلی سرد باشه پنج بار شیش بار، یخ یخ اگه باشه ده دوازده بار یا چارده پونزده بار شاید هم پونزده شونزده بار، وسطش اگه یهو زیادی داغ شد، دست به هیچ دکمۀ دیگه ای نمیزنم، فقط بلدم درشُ وا کنم، همیشه همین بودم، یه عمر فقط درُ وا کردم و رفتم، بله، یه روزی هم بود که من اومده بودم اینجا و براتون از مایکروویو حرف می زدم
کوریون , فانوس چروک

04:42

یکشنبه 12 دی 1395
یادمه همش بهم می گفت پنیرُ خالی خالی نخور؛ عقلتُ کم میکنه، خودش هم هیچ وقت ماست و ترشی رو با هم نخورد، مامان زنگ زد گفت آلزایمر گرفته، بله، آشتی کرده باهام، من ولی آشتی نکردم باهاش، اگه آشتی کرده بودم شوخی میکردم باهاش، الکی دهنم وا نمی موند؛ بیخودی نمی گفتم آخی، بجاش می گفتم خواهرت دیگه اونقدری پیر شده که مرگ، دلش نخواد مِنو بذاره جلوش، عوضش ورداشته پیشنهاد ویژۀ سر آشپزُ گذاشته رو میزش؛ فراموشی! چی بهتر از این که تهش؛ دونه دونه آدم ها رو، دنباله و مصیبت هاشُ، دلتنگی ها و دلشوره هاتُ، اون همه رویای دیر و دورتُ یادت بره؟ این فقط واسه اونایی که می مونن زور داره؛ آدم ها نمیتونن قبول کنن که اونی که داره میره، تو فراموش کردن هم پیش دستی کرده باشه، اینا رو نگفتم بهش؛ که دوباره دو ماه قهر نکنه، من از ترسش هم که شده، هیچ وقت پنیرهامُ خالی خالی نخوردم
کوریون , فانوس چروک

04:38

چهارشنبه 8 دی 1395
من مکافات دست های تو بودم
کوریون , پاژ

04:00

چهارشنبه 3 آذر 1395
پرسید تو هنوز هم از آدم ها توقع داری؟ معلومه که من هنوز هم از آدم ها توقع دارم، در واقع اگه من از اون دسته آدم هایی بودم که زرت و زرت از گیومه های تاکیدی استفاده می کنند، الان آدم های جملۀ سومُ توی گیومه می نوشتم، مگه میشه آدم از آدم ها توقع نداشته باشه؟ کاملا مطمئنم که ممکن نیست، آدم خسته میشه آخرش؛ از دروغ گفتن به خودش، و خب آدم جملۀ قبلی، آدم توی گیومه نیست، تفاوته بین توقع داشتن و پرتوقع بودن؛ آدم می تونه خواسته باشه و زیاده خواه نباشه، و من بعنوان آدمی که عموما بیرون گیومه ها نقل میشه از قولش، تنها تفاوتم با روزهایی از اون دست، یه پُرِ بیرون پریده از گیومه هاست، یه عالمه آدم بیرون مونده ست، معلومه که اگه اون آدم، آدم توی گیومه باشه، توقعِ وسط گیومه چیز زیادی نیست؛ حتی اگه نقل این قول از من باشه، منی که بیرون گیومه هاتون راه میره واسه خودش، بی رو از کنارِ تفاوتِ وسط گیومه هاتون بیرون میکشه و سال ها و روز ها و ماه ها و ساعت هاست که دست از اعتنا، پا از گلیم و رخت از ورطه؛ بیرون نمیکشه
کوریون , فانوس چروک

03:35

یکشنبه 9 آبان 1395
تو کِی انقدر لاغر شدی؟ کِی یاد گرفتی بشینی و خرده آشغال های روی فرشُ جمع کنی تو دستت؟ کِی برقِ ته چشات رفت؟ رگ های پشت دستت مثل مداد شمعی ها شد؟ کِی یاد گرفتی اخم نکنی؟ اصلا تو کِی یاد گرفتی آه بکشی؟ یه گوشه بشینی و زل بزنی به در که برگردم؟ اینا رو که نمی پرسم ازت، فازمتر ور میدارم سرپیچُ سفت می کنم، لوله باز کن میریزم تو سینک، شوفاژها رو هواگیری میکنم، یادت هم نمیندازم که قرمه سبزی دوست ندارم، عصرها میشینم میوه میخورم باهات، سیم تلفنُ عوض میکنم که خِش خش نکنی وقتی رفتم، شیش صبح پا میشم، زیر کتریُ روشن میکنم، سیگارُ نخی میکشم تو تراس، برگ خشک های گلدونُ جمع میکنم تو دستم، با قیچی رُزها رو هرس میکنم، گوشیُ مثل ذره بین می گیرم دستم، این گوشه اون گوشه اش میکنم که تری جی بشه اچ، اچ بشه اچ پلاس؛ بشه ال تی ای، بشه بیست مگ سی مگ؛ بشه رویا، مگا بایت و مگا بیتشُ نمی دونم، به من چه که یکیش هشت تای اون یکیه، انقدر لجم می گیره هر دفعه که زنگ میزنم پشتیبانی، اینا رو می پرسن از آدم، من اگه می خواستم این چیزها رو یاد بگیرم اپراتور می شدم، می نشستم بغل دستتون از اون هدست نازک ها میذاشتم سرم، الان ولی گوشی دستمه، این گوشۀ تراس اچ پلاسه، دارم از بالا نگاه میکنم به این اسکولی که ماشینش گیر کرده تو پیچ پارکینگ، خب نیم ساعت زودتر پاشو گشاد، یا قبول کن نیم ساعت دیرتر برسی، با آژانس برو خب، یه ماشین کوچیک تر بخر، محل کارتُ عوض کن، از شوهرت جدا شو، خودتُ از تراس پرت کن یا عادت کن هر صبح سپرش بگیره به لبۀ ستون،  من خبره ترین آدم دنیا تو دایورت کردن چیزها، به چیزهای دایورت شدۀ بعدی ام
کوریون , فانوس چروک

03:25

پنج‌شنبه 29 مهر 1395
شناخت من بالقوه ست، یعنی آدمِ بالقوه رو درک میکنم، گیر و بدبختیم آدمِ بالفعله، سر در نمیارم ازش، شکلِ شناخت من، یه اصلِ ساده داره؛ احتمال چیز دیگه ای بودن، و خب شکل صریح آدم ها ناکار میکنه منُ؛ شکلِ مقید و مفتخر و دست نخوردنی شون
کوریون , فانوس چروک

03:20

دوشنبه 26 مهر 1395
یه سبکی از مرحمت در من هست که شما بهش میگین ندیده گرفتن؛ اما اون نیست طبیعتا، مثلا من میدونم اگه وزن کتونی های لیمویی و سوئیشرت بیربط به فصل و پاکت سیگار و هندزفری و فندک و کیف پول و سگک کمربندُ از خودم حذف کنم، سرجمع یه هفتاد هشتاد کیلو ازم میمونه، اما خب این خودآگاهی الزاما نباید خسّت بیاره، و خب ربطی هم به اون یارو پیرمرده که بدتر از خودم همیشۀ خدا سردشه و جلوی ترازو و پشت به ویترین قنادی میشینه نداره، عادتم شده هفته ای یه بار برم رو ترازوش، اسکناسُ میگیره کف دستش، شستشُ کج میذاره رو قطر مربع اسکناس و همونطوری بلند میکنه رو به آسمون که؛ خیرت بده، من حتی همون وقتایی که نوع دوستی مثل شهوت اندروفین شتک میزنه تو رگ هام، ترجیح میدم هندزفری رو از گوشم در نیارم؛ بس که هی میافته، و خب هر چقدر هم مثل شستی که تو شیشه نوشابه فرو کرده باشی، فشارش بدم؛ باز هم لق میزنه و به دقیقه نکشیده وا میده و پس میافته، بذار یه چیزی یادتون بدم؛ هیچ وقت وا ندین، هیچ وقت پس نیفتین، مهم تر از همۀ اینا، هیچ وقت دستتونُ از روی چیزی که لقه ورندارین، شوخی میکنی؟ این هم بلد بودین؟ خب پس بذار برگردم به همون مقولۀ مرحمت؛ حتی همون سرمازدۀ کلاه پشمی هم می دونه که واقعا لازم نیست که هر بعداز ظهری که رد میشم از اونجا، دوباره بخوام بدونم چند پوند اضافه کردم، واسه همین هم بساطشُ جمع میکنه و میره جلوی ویترین صرافیه، مرحمتش هم از همون جا شروع میشه؛ این که پنج روز از هفت روز هفته خودشُ به ندیدن میزنه، درست از سر اون کوچه ای که مثل وحشی ها میپیچین توش که رد میشم؛ روشُ میکنه اون ور، منم واسه این که شوکت رحمانیشُ بهم نزنم، خودمُ ده پوندی فرض میکنم و عین پر؛ پر میزنم و رد میشم ازش، این ندیده گرفتن ها گاهی مرحمته، گاهی آدم زیر سبیلی رد میکنه خیلی چیزها رو، به روی خودش هم نمیاره، نه که تا حالا خودشُ نسپرده باشی به وزن کِشی؛ نه اصلا؛ مطلقا حرفم این نیست، بحثِ ترس آسمون و وحشت زمین خوردن هم نیست، این فقط یه سبکه؛ سبکی از لگد نکردن حرمت؛ به گند نکشیدن ته موندۀ چیزها، و خب اگه کسی نمی فهمه تو رو، و خب اگه آدم های توی صرافی، پوندِ توی این ور ویترینی رو به ریال هم نمیگیرن؛ دلخور نشو، هیچ وقت دلخور نشو، تقصیر تو نیست، اصلا کسی مقصر نیست این وسط، دنیا گشادتر از دلخوری های تو و پوزخندهای اوناست، کیف کن واسه خودت؛ واسه وزن شدن، چشات هم ببند، هندزفریت هم فشار بده تو گوشت
کوریون , فانوس چروک

03:02

پنج‌شنبه 15 مهر 1395
دو سه تا بود؛ همۀ چیزی که حکمِ قرابت داشت واسم، مثلا پفک می خوردم باهات، آهنگ می فرستادم برات، ساده و پیش پا افتاده بودم؛ هستم، حتی همون وقت هایی که تظاهر میکنم به پیچیدگی، یادمه سیگار هم بود؛ الکل، خرید، مسافرت، یه لیست بلندبالای بهانه داشتم اون روزها؛ واسه دوست داشتنِ همه، واسه نزدیک موندن، واسه دست نکشیدن، سفید شد آخرش، دوباره خط کش ورداشتم، زیر قرابت دهنده ها، با خودکار آبی یه خط افقی کشیدم، دو سه میلیمتر پایین تر رفتم از خط، یه خط آبی دیگه کشیدم، خط کشُ گذاشتم کنار، شماره زدم یک با یه خط تیره کنارش، سفید موند، گاهی با مداد یه چیزی می نویسم این ورِ یک، گاهی هم خب؛ پاکش میکنم، خواستم بگم عوض نشده چیزی؛ فقط دیگه نمی تونم با خودکار بنویسم، قطعیتم جریحه دار شد آخرش، تصور میکردم فراتر از قرابت و دلخوری، ماورای خشم و خودخوری؛ نا امید شدن از آدم هاست؛ نه این نیست، فراتر از همۀ این ها، نا امید شدن از خودته، خسته شدم از این پوستینِ بره پوشیدن؛ ببعی سر بریده بودن، گرگ بودی؟ بودم، گله دریدی؟ هیچ وقت، ولی دریدی؟! آره آره، زوزه هم کشیدم روی کوه؛ ماه ها رو به ماه، عزیز نسین یه داستانِ کوتاه داشت، اول بودم یا دوم؛ زیر کرسی خوندمش، گوسفندی که گرگ شد؛ یا یه همچین چیزی، یه مجموعه داستان بود؛ کوتاه گمونم، دقیقشُ یادم نیست، گاهی خودمُ با همون گوسفنده تسکین میدم؛ با ناچاریِ اون گرگه، گاهی هنوز یادم میاد که دبستانم تموم نشده بود که توی چهارده اینچیِ سیاه و سفید؛ سوخته های هتلُ دیدم، راویِ گرگ ها شدن خطرناکه، اینُ تو کله ام فرو کردم همون دوره ها، الان دیگه پرزِ فرشم رفته؛ قیر زیر سرامیکم، الان دیگه شکافِ پارگیِ کتفم بنفشه، الان دیگه تن می کشم به درخت ها، رّد میندازم و بارون، بند نمیاد که نمیاد، الان دیگه رو دوتا پای عقبم میشینم، مگس ها قدم میزنن از گوشۀ پلکم؛ تا ته پوزه ام، بی وزنِ بی وزنم؛ مثل بریده های ماهِ توی شاخه ها، هی هی هی! هی احمق! چجوری یادت رفت؛ "هر دری، یه جوری وا میشه" رو؟
کوریون , فانوس چروک

03:01

چهارشنبه 14 مهر 1395
گاهی خودمو گوگل میکنم، اسم فامیلمُ، ته موندۀ بابامُ تو نت، اسم کامل امُ به فارسی، اسم کامل امُ به انگلیسی، تعمدا با غلط تایپی، با نگارش های ممکنِ لاتین، تب به تب بین ایمیج، بین ویدئو، بین شاپینگ، بین آل می چرخم خودمُ؛ نیستم، هیج جا نیستم، هیچ چیزی ازم نیست، هیچ چیزی ازم نمونده حتی یه مکث، یه مکثِ قبلِ کشف؛ شکلِ گوگل کردن های چند سال پیش، همون موقع ها که باید حتما انتر میزدی، حتما کلیک می کردی رو سرچ، گوگل تر و فرزتر شده، لوندتر شده، مثل این جوونترهای همه چی خونده و همه چی دیده و همه جا رفته و همه کار کرده، حرف تُک زبونتُ میگیره، میپره وسط تایپ کردنت، بهت آفر میده، بهت میگه نه بعید می دونم منظورت این باشه، منظورت اون یکیه، بعد اون یکی رو نشونت میده؛ پررنگترش میکنه، بهت میگه میخوای فقط نتایج اونُ نشونت بدم بجاش؟ آدم چیکار میتونه بکنه؟ چیکار می تونم بکنم؟ ام زنگ زد گفت تهرانم، خودتُ برسون فلان جا، رسوندم خودمُ، ام اند ام شدیم؛ اسمارتیزی و رنگ رنگ؛ خوشمزه و تموم شدنی، گفت حضیضه؛ جایی که واستادی، سبقت بگیر ازشون، بالا بیا از این یو شکلی که تهش موندی، اون صندوقِ همه چی توش ریخته اتُ وا کن، ام اس داسه تهِ قلبش؛ گوگلِ چند سال پیشه، هنوز هم دکمۀ سرچ داره، تبارش تبار خودمه، یادمه گریه های وقتِ عرق خوریشُ، اونقدری دوستش دارم که پاشم بکوبم برم اون سر شهر، اون قدری دوستش دارم که بپرسم ازش واسه کی؟ واسه کدوم تماشاچی؟ شک نکرد گفت خودت، خودم؟ خودم بقدر کافی خودمُ دیدم، خودم خیلی وقته گوگل میکنم خودمُ؛ نیستم، چجوری نشونتون بدم این نیستن چیه؟ چجوری حالیتون کنم تماشاگر کیه؟ آره، بلدم و میتونم آتیشُ گوگل کنم، آتیش عکس داره، ویدئو داره، هزار هزار صفحه توضیح داره؛ مستند علمی قاطع محرز! سه ضلعیِ گرما اکسیژن مادۀ سوختنی، گاهی رنگش سرخه؛ می دونم! گاهی سرخ تره؛ این هم می دونم! یه وقتایی آبی، یه وقتایی هم رنگش خاصِ همون چیزیه که سوزونده؛ می دونم، دود از سرش بلند میشه، تهش هم خاکستره، تموم میشه وقتی یه ضلعش گم شه؛ هوا نرسه، سردش شه یا چیزی نمونده باشه از مادّه، ولی همینه؟ یه جمعیت از چند جزء صریح؟ کو سوزش دستت؟ کو آخِ تو دهن مونده ات؟ مکثت کجاست؟ کشفت کجاست؟ باید دست کرده باشی تو آتیش، باید یادت بمونه؛ تماشاچیش
کوریون , فانوس چروک

02:58

دوشنبه 12 مهر 1395
منظرۀ تغییر متشنج ام میکنه، از بهم خوردن روتین ام متنفرم، مثلا مامان اجازه داره پنجشنبه ها زنگ بزنه؛ یک تا سه دقیقه، اجازه داره بپرسه غذا می خورم یا نه، لاغر شدم یا نه، هوا سرد شده یا نه، حتی اجازه داره از نوه های پریماتش حرف بزنه؛ من هم مشتاقانه وانمود کنم که عاشق باغ وحش ام، از سه دقیقه بیشتر اگه نشه، حق داره بپرسه کی میای یا چرا سر کار نمیری، ولی نباید یعنی حق نداره وسط هفته زنگ بزنه یا تصور کنه میتونه شکل روتین امُ تغییر بده، دو سال می رفتم پیش جعفری یا پونه یا حالا هر کسشعری که اسمش بود، یه ختم انعام می گرفت وقتِ کوتاه کردن مو، بعد سکته کرد، زمین گیر شد؛ چند هفته دربدرم کرد، بعد از اون چند هفتۀ تاریک و ظلمانی، سه سال تمام می رفتم پیش میلاد، این دو سال آخرُ می نشستم تو مترو، زنگ می زدم و وقت ویزیت می گرفتم، عادت داشت از دوست دخترش از زنش از جزئی ترین اتفاقات زندگی مزخرفش حرف بزنه وقتِ اصلاح، عادت داشت نسکافه تعارف کنه؛ منم بگم نه، بار آخری که رفتم نسکافه تعارف نکرد، این واسه شما یه جملۀ خبری ساده ست، واسه من تیغی بود که کشید رو مچش، من بندرت و تقریبِ نزدیک به هیچ وقت، متعهد میشم و توی همون دوره های کوتاه تعهد، بشدت پرتوقع ام، نباید روتینُ بهم میزد، باید دوباره تعارف می کرد که دوباره بگم نه، دلم صاف نشد باهاش، دو ماه بلند شد موهام که ببخشمش؛ نتونستم، امروز ظهر، نقطۀ عطف نود و پنج ام بود؛ تشنج زندگی خطیم؛ بحران تغییر آرایشگاه، این جدیده اسمش سعیده؛ ممکنه قافیه اش جور در بیاد اما به هیچ وجه ردیف نیست، سردر جَیبِ مراقبت فرو بردۀ برترِ خوارزمیه، ظنّم میگه یه حبّ گذاشته پشت دندون نیشش، ریز ریز سق میزنه لابلاش، یه جوری تو چُرته که باید نوک سینه اشُ بپیچونی که بسه رسیدی به استخون، بیا این طرفش هم کوتاه کن سفلیسیوس، کارتشُ گرفتم، خودکار گرفتم اسمشُ بنویسم، حفظ کردن اسم هم متشنج ام میکنه؛ جوهر نمی ماسید، مثل رنگین کمون پخش می شد رو سفیدی حافظۀ کارت، کم کم باید بگردم چند تا جملۀ رنگین کمونی پیدا کنم واسش، علی الحساب یکی دو سه سالی سرش رو شونه هامه وقت چُرت
کوریون , فانوس چروک

02:49

سه‌شنبه 6 مهر 1395
عادت نکردم؛ عادت کنم
کوریون , فانوس چروک

02:41

یکشنبه 4 مهر 1395
به هرچیزی که بیشتر تن داده ام، مفهوم خودش را بیشتر از دست داده
کوریون , فانوس چروک

02:26

شنبه 20 شهریور 1395
من بشدت آدم مهربونیم، عینِ سگِ گشنه مهربونه نگام، مهربون ها امن و بدبخت اند، من هم همینم؛ امن و بدبخت، واسه همینه که میشه دوستم داشت، همزمان میشه بیزار شد ازم
کوریون , فانوس چروک

02:09

دوشنبه 1 شهریور 1395
زنگ زد و گفت زنم نیست، پاشو بیا اینجا، یه لحظه همینجا دقیقا همینجا وایستا، تصور کن راوی جملۀ اول یه زنه؛ بی چهره بی اندام بی برجستگی اصلا، سی و دو صفحه ام متن پستش باشه، همین جملۀ اولش دچارت می کرد به ارادۀ خوندن، دروغ میگم؟ کوریون هیچ وقت دروغ نمیگه، چون همۀ دروغ هاشُ قبلا گفته، اما خب.. این فقط منم.. زنی تنها؟ می بینی؟ حتی شعر هم همینه، شما فرض کن این شعر محشرُ اسدالله لاجوردی گفته بود؛ چشاتُ ببند، به ریش شته زده، به کف بوناک کنار لب هاش هم فکر نکن، فقط تصورش کن که داره خیلی کره از گوشۀ چپقش زمزمه میکنه که این، "منم".. مردی تنها، در آستانۀ فصلی سرد، در آستانۀ درک هستی آلودۀ زمین و الخ، چشاتُ بسته بودی؟ واقعا احمقی عزیزم، خب داشتم میگفتم که زنگ زد و گفت زنم نیست پاشو بیا اینجا، من آدرسِ سر راستُ با گردن کج میرم؛ شرمنده و نابلد، آدرسی که داد قدر یه ایالت از گردن منم کج تر بود، گفتم نمیام، کون لقت با اون آدرسِ سر کجت، گفت گه نخور فلانی، ودکا دارم ها چند پیک می زنیم، یه فیلمی هم می بینیم حال می کنیم تا صبح، چه مرگتونه شماها؟ همین کارها رو می کنید که دور هم نشستن مردها با اختلاف فاحش، عنوانِ کسشعرترین همنشینیِ کائناتُ از آنِ خودش میکنه، گفتم دوری دیوث، آدرست سخته، دیر وقته، گفتا خب پس بیا بریم کافه ای جایی، خیلی دمغم؛ سیگاری قهوه ای چیزی؟ فی الفور گفتم باشه، من خرِ سیگارم، یعنی اگه از اول می گفت زنم نیست پاشو بیا اینجا رو تراس سیگار بکشیم می رفتم، رفتم موزرُ از کشو دومیه ورداشتم، لولاش خرابه، یه ماهه لب پایینش آویزونه وقتِ دوش گرفتن، ریش هامُ زدم، داو خریدم واسه خودم، تو تلویزیون نشون میده داو اون کاغذه رو خرابش نمیکنه، من خر تبلیغاتم، دو قطره آرتلاک ریختم چشم راست، سه تا قطره چشم چپ، دو پاف و سه چارک ادکلن زدم به تیشرت آجریم، جوراب نداشتم دوباره جوراب نداشتم، شافل کردم پلی لیستُ، هندزفری رو تا بصل النخاع فشار دادم تو گوشم، عینک آفتابیِ فیکِ قالب شده رو فشارش دادم تو چشم هام و از خونه اومدم بیرون، سر کوچه شست کج کردم که یعنی اینوری، پراید کثیفه نگه داشت، ستارۀ من و این رانندۀ افغانی، لای همه همیشه، از هر هشت و نیم بار، سه بار از هر ساعت شب و روز که باشه، میخوره به پستم، واقعا با افغانی بودنش مشکل ندارم، یه لحظه دوباره همینجا وایستا، این که میگم افغانی، نژاد پرستم نمیکنه ولی این که میگی بگو افغان، قطعا تو رو کسمغز میکنه، یعنی چی که توهینه؟ مثلا من باید بگم سلام هموطنِ ایران، عصر شما بخیر؟ بعد اگه بگم سلام هموطن ایرانی یعنی ریدم به عصرت؟ دنیا رو کسشعر غرق کرده، جفت جفت احمق سوار کشتی کردن برای سال های بعد از ما، اینو داشتم میگفتم که من واقعا با افغان بودن آن انسانِ برابر و برادر و از خودم بر خاک میهنم مستقرتر کاری نداشتم و ندارم، گیر و بدبختیم کرایه حساب کردنشه، یه دفعه میگه دو تومن، دفعه بعد دو تومنی میدی میای بری، دستی میکشه، پونصدی رو از شیشۀ نصفه گیر کردۀ سمت شوفر پرت میکنه تو صورتت، فردا شبش هزار و پونصد میدی، یه دویست پنجاه تومن دیگه میخواد، سپیده دم میاد و وقتِ رفتن، با هزار و هفتصد و پنجاه تومن دویست متر دورتر پیاده ات میکنه، عصر بود دو تومن گرفت، عوضش کاپوت پرایدشُ فرو کرد به ورودی مترو، پاکت مچاله رو از جیب سفتم بیرون کشیدم و سیگاری گیراندم، میشه یه بار دیگه وایستی؟ این سیگار گیراندنُ کدوم کسخلی اختراع کرده؟ من این همه سالِ که سیگار می کشم، همیشه هم کشیدمش، یعنی  یادم نمیاد تا حالا واسه یه بار هم که شده هلش داده باشم، گیراندن دیگه یعنی چی؟ شما بشین به معنیش فکر کن تا من  از پله برقی ها برم پایین، چرا همتون معذبین انقدر؟ چرا انقدر اخم می کنین؟ چه مرگتونه شماها؟ هربار انگار دو تا مار اخموی یواش، دارن از بغل دیوار میان بالا، بعد من روی یکی از اون دو تا مار یواشِ اخمو دارم میرم پایین، واقعا چه مرگتونه شماها؟ یه جوری اخم میکنین انگار قرار نیست بمیرین، چه ربطی داشت؟ ربط که داره، نمیگم چون خسته شدم بس که گفتم وایستا، به ایستگاه موعود که رسیدم پیاده شدم، مار اخموی ایستگاه چالاک تر بود، مانتوی زن هاش پرچاک تر، جمیع متفرعنین هم به سیاقِ مرموزی میدونستن که باید بدوئن، برن یه جا یه کاری بکنن که یادشون نیست، دمغُ دیدم، ایستاده بود دم درگاه، با بدنی از همیشه، می بینی؟ اعوجاج میاره تصویر کردنِ شعرها بدون زن، شافل شدۀ آخری داشت تو گوشم میگفت؛ "اگر زمان و مکان در اختیار ما بود، ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم" هندزفری چپیه رو در اوردم؛ "یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت" راستیه ولی هنوز توی گوشم بود؛ "و سی هزار سال سر به ستایش تن ات" باید میذاشتم تو گوشم بمونه، ابدا دلم نمیخواد واسه یه لحظه هم که شده، آدمِ احتمالیِ پشت خطُ معطل کنم؛ "و تازه، در پایان عمر، به دلت راه می یافتم" پوزخند زدم، سه بار دکمه اشُ فشار دادم، آیدا مایوس تر شد، لب هاشُ چسبوند به نرمۀ گوشم؛ "و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی" یعنی چی که تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی؟ تو گه میخوری که تا قیامت برای من ناز کنی، ناز کردن بوضوح یه جور اکتِ جنسیه، یه رفتار جفتگیرمآبانۀ جنگلی، مگه قرقاول ایم؟ تو طاووس هم اگه باشی، هند هم اگه نرفته باشم، باز هم لُختِ این ناز کردن، لختِ تو منزجرم میکنه، لختِ تو بستنیه واسم، سه بار دکمه اشُ فشار دادم بره از اول، یه بار دیگه فشار دادم که همون از اول بمونه، هندزفری رو در اوردم، هفت دور، دورِ چهار انگشتِ بسته چرخوندمش قربت الی اللّه، بعد مچاله اش کردم دوباره، گذاشتمش تو جیبم، به بالای پله ها نرسیده پشیمون شده بودم، حوصله ام سر رفته بود، دلم می خواست برگردم، خودمُ به ندیدن بزنم و برم تو چاکِ مانتوها گم شم، سوارِ مارهای رنگیِ اخمو نعره بکشم آی هیت یو دنی بوی، افاقه نمی کرد؛ رویا افاقه نمی کرد،حیرتم با درختا قاتی شده بود، در واقع یهو فهمیدم که قدری گرفته ام، به چندتا چاک خورده راه دادم، خودمُ از پله ها کشیدم بالا، خودمُ روی پله ها هل دادم حتی، اصلا خودمُ به پله ها گیراندم، عمیق نفس کشیدم تمامِ روز، امروز عصر؟ گذشت، پراید کثیفه، سرِ خط نبود، هزار و هفتصد و پنجاه تومن پیاده برگشتم تا خونه، شب دم درگاه بود، نشسته بود و چپق می کشید؛ با بدنی از همیشه
کوریون , فانوس چروک

01:58

یکشنبه 24 مرداد 1395
من همیشه تصور می کردم که آخرین بارها رو خوب بلدم، خب مشخصه که غلط می کردم، من فقط بلدم چطور هرچیزی رو، به آخرین بارش بکشونم
کوریون , فانوس چروک

01:54

شنبه 23 مرداد 1395
یه فانتزی کسشعری هم داشتم به اسم هَمْ بستنی، داستانش هم از این قرار بود که من یه بار توی یکی از همین شبکه های آی آر آی بی رسیده بودم به ته یه فیلم، یعنی مثلا بیرون بودم،  برگشته بودم خونه، دیدم کانال دو داره نشونش میده، دو تا پیرمرد بودن یکی واستاده بود رو به دریا، اون یکی چند لحظه بعدش با بستنی برگشته بود، یادم نیست کلاه سرشون بود یا نه، تردید دارم که کوریونِ اون روزها عرضۀ کلاه گذاشتن سر فانتزی هاشُ داشته یا نه، اما بهرحال توی همون فانتزی کاری کردم که دومیه یه بستنی بده دست اولیه و بعدش خودش هم وایسته و زل بزنه به تماشای دریا، بعد به اینجای روایت که می رسیدم می گفتم هی رفقا، همین بود، یه فین اومد ته فیلم و تمام، در هر صورت کوریونِ اون روزها دلش می خواست ژانر فانتزیش هم هنری باشه، همین فینِ ساده باعث میشد فانتزی ایتالیایی بشه، شاید هم فرانسوی؛حالا بعدا که رفتم کلاس زبان، میام ادیتش میکنم کشور فانتزیمُ، خب این اتفاق هیچ وقت نیفتاد، یعنی اصلا همچین فیلمی رو هیچ وقت هیشکی نساخت، یعنی کلا خاک تو سر کسی که یه فیلمی بسازه که تهشو با دوتا پیرمردِ بستنی خور تموم کنه اما خب، شما برو یه زِد سون زِد سیکس زد فایو زد فور زد سه زد دو زد یک آتش بگیر دستت؛ یکی یه بار از هر کی که بیشتر از سه بار منو دیده بپرس، بگو فانتزیِ هم بستنی کوریون چی بود؟ عین همین فینُ تحویلت میدن، بعضیاشون حتی یه نقد هم واسش نوشتن، احتمالا با جملۀ "این فیلم را باید دید" شروع کردن؛ فیلمی دربارۀ دو آدمِ به ته رسیدۀ از حرف افتاده،  که گرمای استبداد همچون شرجیِ ساحل، بستنیِ رویاهای آنان را آب می کرد، یه عده دیگه اما خندیدن، حتی همون موقع ها هم خندیدن، همون دوره ها که جوری این تخیلُ با آب و تاب و جدی و بی لبخند تعریف می کردم که خودم هم باورم شده بود، درست همون دوره ها بود که فهمیدم هم بستنی نداره آدم، قرار نیست کسی بستنی بیاره واست، بستنی ایتالیایی فرانسوی هم نه، از همین فالوده بستنی آبمیوه آشغالی ها،یهو دلخور شدم، اصلا گلبرگِ صورتی احساسم ریخت، یه کاسبرگ موند ازم با یه ساقه زیرش، شدم عین چوب کبریت؛ شدم عین خودم،  نشستم سه سال تمام بستنی خوردم، بستنی خوردن از گه خوردن هم سخت تره برام، یعنی متنفرم از بستنی، واسم مثل لیس زدنِ پشت گردنِ اردوغانه، با این همه کوتاه نیومدم، هرجا شد بستنی خوردم، هر روز بستنی خوردم، جلوی پارک ملت، تهِ کوچه سایه، دمِ باغ فردوس، وسط بلوار کشاورز، یه آن به خودم اومدم دیدم دارم پنج تا پنج تا کیم میگیرم با خودم میبرم خونه، یهو به خودم اومدم دیدم دیگه دوستش ندارم، دیگه پیژامه نمی پوشم براش، نصف شب نمیرم سر یخچال، یهو نمیزنم کانال دو، دست از سر دریا، دست از سر ساحل، دست از سر خودم برداشتم؛ آدم باید سِر شدنُ یاد بگیره، آدم مجبوره سِر شدنُ یاد بگیره
کوریون , فانوس چروک

01:49

سه‌شنبه 29 تیر 1395
یه عکس از این پناهنده های سوری دیدم و این دقیقاً یکی از همون کارهائیه که من هیچ وقت نمی کنم، دلیلش هم واضحه، من اصولا ماهی آکواریومی ام، این شمایل دردآور، این فرم اخبار و عکس ها و رنج ها و تظاهرها، دنیای عمدیِ قزل آلاهاست و کدوم احمقی و دقیقا کدوم بی شعوری به خودش حق میده که یه قزل آلای تپل رودخونه ای رو توی آکواریوم بندازه؟ ته جهان بینی من سه گوشۀ کنجِ اون پایین، خطاب به سنگ ریزه ها و زیر برگ پلاستیکی ها و کنار حباب های اکسیژنه، و این که یه شیء جهندۀ حلال گوشت بالای سرم به ورمِ مرگ بیافته، نه آکواریومُ تماشایی میکنه و نه منُ رودخونه ای؛ بماند. داشتم می گفتم که یه عکس از این پناهنده های سوری دیدم که حالا این که واقعا سوری بوده یا نه از این قاچاقی های قایق برگشتۀ یورنیوزی، مطمئن نیستم و خب این عدم اطمینان آدمُ اسهال میکنه، آدم باید دقیقِ هر چیزی رو بدونه، این که من حدودا بدونم که آدم توی عکس بیست سپتامبر فلان سال فوروارد شده ابدا بدردم نمی خوره، من باید بفهمم چندم مرداده این آدم یا چند سالشه یا از کجا اومده، اومدنش بهر چی بوده به کجا میرود آخر که چرا؟ که چون مرض دارم، یعنی من حتی از همون بچگی هام که تا قبل خواب، با تصور مرگ مامانم گریه نمی کردم ،خوابم نمی برد، عادت داشتم و دارم که مرثیه ام شماره شناسنامه و محل صدور داشته باشه؛ بماند. عکس، عکس یه آدم احتمالا پناهندۀ احتمالا سوری بود که یه آدم احتمالا مردۀ دیگه رو احتمالا بغل کرده بود و من بعد از دیدن این عکس احتمالا تصمیم داشتم دربارۀ غمی که احتمالا در این لحظات توی چشم کسی موج میزنه بنویسم که نشد، چرا؟ چون سرش پایین بود، من حتی با احتمال انسان دوستی مسری ام، توان نوشتن از آدمی که چشم نداره رو ندارم؛ بماند. حرفُ به اینجا رسوندم که بگم لام داشت میرفت و خب لامل رو هم داشت با خودش میبرد و واقعا لازمه بدونید که کوریون (حفظه الله تعالی فرجه الشریف) بی دلیل به دو فروند آدم تحصیل کرده، انگِ روی هم افتادگیِ وضعی نمیزنه، اما خب چاره ای نیست، همین مدلی بود رابطه شون، دقیقا مثل این مگس هایی که وقت جفتگیری با هم پرواز میکنن، با هم پشت پنجره راه میرن و هیچ چیز مطلقی ولو مگس کش آخته منصرفشون نمیکنه، عکس رو فوروارد کردم برای لامل، چرا؟ چون اصولا فرایند هم اندیشی من با مردها منتج به درگیری لفظی، چکِ افسری یا فحش خواهر مادر میشه اما زن ها آه از زن ها.. بماند. لامل جواب نداد، مگس کش اثر نکرد، دیروز صبح لام تکست داده بیا امام خمینی هشت داریم میریم، چرا؟ چون من از صمیمی ترین دوست در آن ها است، وزن غلط این جمله چقدره؟ دقیقا همون قدر تصورشون از عمق دوستی با من بیربط و مهمله اما خب من که رفتم، چون مرض دارم؟ نخیر؛ چون قول داده بودم و آدم اگه پای حرف خودش نمونه از سگی که شما باشی هم کمتره، بیرون توی محوطه تا پاسی از شب سیگار کشیدیم، اینُ همینجا اضافه کنم که پاسی از شب، واقعا عبارت خوشکلی ست، عینِ پیش درآمد ارگاسم همه چیزُ بین خواستن و نخواستن خودش مردد میکنه، کلی هم به زانو، ترقوه و این پاره گوشتی که کنار کمر آدم هست، چنگ انداختیم و لپ کشیدیم و برای خاطره های بسیار بسیار بانمکی که یادم نمی اومد خندیدیم، چندتا کامنت هم برای چندتا وبلاگ تازه کشف کرده گذاشتم یواشکی، دو تا بطری آب معدنی هم برای خودم خریدم و خوردن، لامل هم رفت، با سیب زمینی برگشت و سیب زمینی هامم خوردن، نصف بسته آدامس اوربیت اکالیپتوسی هم که ته جیبم مونده بودُ خوردن، در واقع میخوام که شبُ راحت سر بذارین رو بالشت، خیالتونُ راحت کنم که گشنه راهی نشدن، قند دم آخر و شلنگ کنار کاردُ دیدن و رفتن، تصور آی فیلمی من از مهاجرت آدم ها همیشه یه جور اتفاق شلوغ بود؛ یه بدرقه با چراغونی مثلا؛ پر از ماچ و تف و اشک؛ با حضور جمعی از کسبه محل، اقوام و آشنایان و سایر وابستگان، کسی نیومد، یعنی واقعا هیشکی نبود، هیشکی نیومده بود و همون کمتر از دو برابرِ انگشت های دست چپی هم که اومده بودند، نبودند به زور بودند و الحق و الانصاف که دیوث بودند؛ بماند. نشستیم و نپرید، مگس اتفاقُ عرض نمی کنم، طیارۀ ماهانُ عرض میکنم، خوبیِ آدم های سیگاری اینه که میتونی بهشون بگی خب باشه دیگه، یه نخ دیگه بکشیم و من برم کم کم، قِلقش هم اینه که حتما باید بعدش لباتُ غنچه کنی، یه نخ دیگه کشیدیم و در آغوش کشیدیم و لبامونُ غنچه کردیم و من هم رفتم کم کم، ژتون تاکسی که رسید دستم، بنشستم و کمربند بربستم، همین جا لازمه یادت بندازم که من همیشه عاشق نثر مسجع بودم، راه که افتاد سرمُ گذاشتم سه گوشۀ کمربند-شیشه-پشتی صندلی و با دست چپم که سی و چند ساله تنها وظیفه اش شستن ماتحتم بوده و نهایت تنوع کاریش برافراشتن میدل فینگر؛ کانتکت ها رو باز کردم و انگشت شستم رو نگه داشتم؛ دیلیت؟ یس!دیلیت؟ یس اند لاک، توی اتوبان-درازه ای که تهران رو به دوبخش روشن و خاموش تقسیم میکنه و هر پونصد متر روی تابلو سبزها اسمش عوض میشه، یه شمارۀ سیو نشده تکست داد، این که میگم تکست داد بخاطر اینه که نوشتن کلمۀ اس ام اس به فارسی منو یاد ام اس و ویلچیر میندازه و وقتی هم که انگلیسی تایپش می کنی، مثل این یتیم های دست فروشِ وسط شلوغی بازار شب عید، آب دماغش بین غربتِ حروف انتحاریِ شرقی راه میافته و سرخی چشم های اروپائیش معذبم میکنه؛ بماند. تکست داد که یه روز از این خراب شده میکشمت بیرون، حالا اینم نگفته بود، منتها فحوای کلامش همین بود، یعنی پُک اوسط هلو دوسیبش همین بود، خب من آدمِ درکِ احتمالات نیستم خصوصا وقتی هیستوری تکست های قبلی رو پاک نکرده باشم هنوز، دیلیت کانورسیشن؟ یس اند لاک، به سلامت لام گود نایت لامل، بله کاملا درسته من قزل آلا نیستم، هیچ وقت هم نبودم، ماهی پلاستیکی هم نبودم، قلب هم دارم اما احتمالا دیگه در توانم نیست، در توانم نیست که برای آدم هایی که فردا نه عکس دارند و نه چشم، دلتنگ بشم؛ دلتنگ بمونم، خونه که رسیدم تیشرتُ از آویز در اتاق آویختم و از قوری غمگین برای خودم چای ریختم و بطرز با کلاسی با شب حادثه در آمیختم، اینجا لازمه اضافه کنم که نثر مسجع مگس منه، باهاش پرواز میکنم باهاش پشت پنجره میرم باهاش توو پارک قدم میزنم باهاش تا پاسی از شب بیدار می مونم و هیچ چیز مطلقی ولو مگس کش آختۀ منتقدین هم منصرفم نمیکنه؛ بماند. پاور نقره ای رو با شست پا فشار دادم و آبی شد، لای پنجره رو وا کردم و پیپر و فیلتر و ما یحتویشُ سر هم کردم و روشن کردم و چشم هامُ بستم و وا کردم و نپرید؛ طیارۀ ماهان؟ نه که نه، تعلق خاطرم به دنیا به گوشۀ آکواریوم ام، به این شهر کثافت، به این تودۀ لجن درهم تنیده، به این رویای سراپا به گه کشیده
کوریون , فانوس چروک

01:30

جمعه 11 تیر 1395
میگن یه لحظه است، همه چیز رد میشه از پشت مردمکت، چشات میشه شیشۀ مینی بوس، هرچی بود و نبود از پشتش میگذره، بوی کرم پودر زن همسایه، پریدگی رنگ پایۀ تخت سربازی، اون لحظه ای که سر خم کردی و یواشکی زیر بغلتُ بو کردی، رنگ دمپایی سربستۀ دستشویی، حالِ بارِ اول، تپش قلب و گر گرفتن گونه ات، مکث بوق تلفن، صدای کفش و بوی باغچه و شیلنگ و کارنامه، همۀ هرچیزی که دوست داشتی یه روز و همه هرچیزی که سعی کردی فراموشش کنی یه عمر، میگن یه لحظه است، یه آن، یه پلک زدن و تمام ! پرده رو میکشن رو صورتت و خوابت میبره، من گمون میکنم ترس آدم از مرگ نیست، از فراموش شدن حتی، یادمه یه بار یه جایی نوشته بودم آدم از فراموش شدن نمیترسه، از آدمی میترسه که فراموشش میکنه، خب اشتباه می کردم طبق معمول و مثل همیشه اشتباه می کردم، ترس آدم مطلقا از فراموش کننده اش نیست، ترس آدم از همینه، همین لحظۀ رقت انگیز، همین درنگ بی اختیارِ دمِ آخر، از سری که روی شیشه میذاره، از خیابون و منظره و تیر زرد چراغ برق هاست، از تصور وادادن همه چیز به فقط یه لحظه، یه آن، یه پلک زدن
کوریون , فانوس چروک

00:52

سه‌شنبه 18 خرداد 1395
یه جا دیدم شنیدم یا خونده بودم که اهمیتی نداره برای آدم ها چیکار کرده باشی، تنها چیزی که اهمیت داره احساسیه که براشون بوجود اوردی، فرمی یه که به فضای تخیل شون دادی، این چند سال دست کم این چند سال اگه نگفته باشم در تمام طول زندگیم، این درست ترین خلاصه از وضعیت ارتباطی و شکل دریافت من از رابطه هام بوده و هست، اهمیتی نداشته چه کارهایی کردم یا چه کارهایی رو نکردم اما یقینا حسی که ایجاد کردم، ردّی که جا گذاشتم زننده و تند و مملو از خلاء حضور بوده برای آدم های دور و برم، غریبه تر ها کمرنگ تر و دوست داشته شده ها عمیق تر و غم انگیز تر، دم افطار در به در  دنبال ربّنا بودم، ردّ حضور یک آدم درست، روی شکل تخیل انبوه آدم های نادرست، ربّنا همیشه همین بوده برام، حتی بی تعریف دقیقی که یه جا دیده یا شنیده یا خونده بودمش، تفاوت غیر قابل انکار من اما همینه، نادرست بودم، شرح نادرست بودن و از بدنۀ انبوه بودن من، عموما به همین بر میگرده، به بوی عطری که آدم سر ظهر به شرمِ پیراهنِ مشمئز کننده اش میزنه، حدی از توقع که هی! من که عطر زدم برات، من که شرمندگیمُ به روت اوردم من که می دونستم باید چیزی رو درست کرده باشم من که زور زدم پر کنم خالیِ عمیقی که از نبودن خودم ساختم اما، نادرست بوده تمام این ها؛ عطر زدن و  وقتِ درکِ حد شرمندگی و درست کردن آوار پشت سر، حالا چرا دارم اینا رو بهت میگم؟ اینارو واسه این میگم که یادم بمونه امروز تا سرحد مرگ بغض کردم تا سرحد مرگ ترسیدم، از راه بی عطر و بی ظهری که در پیش گرفتم، از آدمی که وارونۀ تمام چیزهایی شده که می خواست، اینارو واسه این میگم که یادم نره موظفم حتی اگه نتونم ثابتش کنم، روی شونه هامه اعتراف به شرمندگی، اعتراف به ردّی که حتی ناچیز، حتی بی اهمیت، روی شکلِ خاطرۀ آدم های دور و برم گذاشتم، اینارو واسه این دارم میگم چون اتاق اعترافم این جاست، زیر این مخروطیِ بلند، روی چهارپایۀ کنار دیوار، با پرده های کشیده و کشیشی که سالهاست کنار دیوار نیست؛ به نام پدر به نام پسر به نام روح القدس
کوریون , فانوس چروک

00:48

دوشنبه 17 خرداد 1395
آدم های بدبخت، یک روز خودشان را از چرخۀ بغض کرده بودم و لبخند میزد، گریه کرده بودم و نمی دید بیرون می کشند، پرت می کنند توی چرخۀ بغض می کرد و لبخند می زدم، گریه می کرد و نمی دیدم، آخرش هم یک روز، روی نیمکت های تُرد میانسالی، به فکر پیدا کردن آدم های چرخۀ اول می افتند، به فکر دلجویی از آدم های چرخۀ دوم و همانجا درست روی همان نیمکت ها، سرخورده و مستاصل به درک واصل می شوند
کوریون , فانوس چروک

00:17

پنج‌شنبه 30 اردیبهشت 1395
گاهی پیش خودم فکر می کردم که اگه گربه می شدم، از این ریقوهای دیوث می شدم، از اینا که کِز می کنن زیر نیمکت ها، چاکِ آدم ها رو تماشا می کنن، بیشتر که فکر می کردم یادم می اومد که گربه بودم، تمام عمر گربه موندم، از اون ریقوهای دیوث، از همونا که کز میکنن زیر نیمکت ها، چاکِ آدم ها رو تماشا می کنن
کوریون , فانوس چروک