و تو نمیدانی من در این مکان از زمان که ایستاده ام چقدر دلم پرواز می خواهد، بی شباهت به تاب سواریِ دیروز که اوج پروازم با زمین، کمی بیشتر از دو قدم فاصله داشت و هیچ گاه نخواهی فهمید که چه اندازه غیر واقع است که آدم دلش بخواهد که کشته باشد خودش را و بعد پیش خودش فکر کرده باشدکه لا، تقتلوا انفسکم و آن اندازه بیچاره مانده باشد که پا از لبه، که دست از سر خودش هم حتی؛ بردارد