زور میزد ابراهیم باشه، از آتیش ردش کنه، بیاردش به فراغت اینور ویترین، بعد یهو برید؛ مثل خیلی ها، دست کشید از گلستانش، می گفت ابراهیم باید تنها پریده باشه تو آتیش؛ بی حوصله می گفت، دودل شده بود، می گفت شاید هم بت هامُ نشکستم، واسه همینه که گیر میکنم وسط جهنمش، سر که تکون می دادم؛ دلخور می شد، زورش می گرفت، من یکی ولی، فراغت کار دستم داد، یه عمر همین بودم؛ لنگِ جهنمی که پشت ویترین ها آماس می کنه، پریدن فراغت داشت؛ عین گلستانش، هیچ وقت نترسیدم، یادم هم نمیاد گیر کرده باشم، یا دودل شده باشم؛ وسط جهنمش