histats.com

04:26

سه‌شنبه 30 آذر 1395
من شاه قلعۀ خودم بودم، یه قلعه با دیوارهای سنگی بلند، اونقدر بلند که کماندار نخواد سر برج و باروش، اونقدر محکم که منجنیق ها، تهش یه لک سیاه بندازن روش، من شاه باروی خودم بودم، جام طلا دستم بودم، غروبُ تماشا می کردم و با سرآستین، چکه های واینُ پاک میکردم از لب و دهن و حرف هام، خراجُ خرج دیوار می کردم، چاره چی بود؟ من شاه یه مشت کشاورز بودم، دیوار اگه می ریخت، شوالیه نداشتم؛ سرباز و سواره و صدر اعظم، دستم اگه لرزید، اگه بازش کردم در بزرگ چوبی رو؛ حیلۀ جنگ ام نبود، تسلیم محض ام بود، تو نفهمیدیش، دونه دونه شونُ کشتی، قتل عامش کردی ملتِ بی پناهمُ، گوشه گوشه اشُ سپردی به خندۀ سواره هات، مشعل هاشون خرمن ها رو سوزوند؛ پرده ها رو خونه ها رو آذوقۀ انبارها رو، تو حتی بچه ها رو کشتی، تو حتی پیرمردهاشُ کشتی، صف به صف شوالیه فرستادی که لکاته گردن بزنه، بیرحمی؛ نه چون می جنگی، نه چون فاتحی، نه چون سردارِ اون همه زره پوشی، بیرحمی؛ نه چون اگه وقتِ تسلیم قلعه، لبم میلرزید و می گفتم اینا، فقط یه مشت کشاورزن، بیرحمی؛ نه چون اگه نکشتی منُ، بیدار نگه داشتی که خورشید، رو باروی قلعه ام بلند شه، روی باروی خودم، روی باروی قلعۀ خودم تلِ کشته هامُ ببینم، گوشه گوشه خندۀ سربازهای مستتُ ببینم، بیرحمی؛ نه چون اگه پرچم قلعه رو، با خنده کوبیدی تخت سینه ام، بیرحمی؛ چون پیک فرستاده بودم، من نامه مهر کردم شبش؛ نجنگ، نکش، قلعه مال تو
کوریون , اکتاو آبی

04:25

پنج‌شنبه 18 آذر 1395

مادام اینجا هنوز، وقتی بارون بگیره، خطِ کنار خیابونُ پر می کنه از خزه، از گِل و جای پا

هنوز اگه بری جمعه بازار، هرچی هر کی خواست هست ، از ریمل چشات گرفته تا اردک

هنوز اگه پا بده دنیا، بارون که بگیره، چتر دست شون نمی گیرن این جماعت، تاکسی قرمزاشون مادام.. آخ.. تاکسی قرمزاشون  

توری سیاه کلاهتُ وردار، آخر قصه های این جا، پشت اون در، نمی بندنت که بری 

بوی دریا داره این جا، بوی جیغ پل های پیر  

سر بذاری روی شونه ام واست میگم، اسکله از صبح خالیه، مه که بگیره، تور میندازیم به آب 

مادام.. مادام.. مادام.. 

منُ برگردون به گریه، دکمه های پیرهنمُ ببند، سردم نشه.. سردم نشه یهو 

می شنفی؟ صدای جلز و ولز چوب های خیس توی پیتِ حلبی رو؟ ببین.. ببین چه گرمشون میشه اینجا، با اون کاپشن های خیس.. می بینی؟

دست هامو.. دست هامُ نیگا 

 یخ کرده مادام.. مثل اون ماهی سفیدِ رو تخته داره میلرزه 

آخ.. مادام.. توری سیاه کلاهتُ وردار

 این جا هنوز، روی جعبه های نارنج، چند تا پاکت سیگار هست، که ارزون تر می خریش.. 

سقفاش شیب خوبی داره، به اینا میگیم شیرونی، برف اگه بگیره نمی مونه روش، بارون حق ناودون هاست مادام، اینجا.. بارون حق ناودون هاست... 

دست هامو.. دستهامو ببین.. ببین چطور دارن میلرزن، می بینی؟ 

سبزی تازه بخریم؟ سبزی پلو، ماهی، نجات میده آدمُ، آدمُ نجات میده مادام .. 

غصه ات گرفته، می دونم، دلت هوایی شده برت گردونم به گریه.. می دونم 

دلت مینی بوس های آخر شبُ می خواد، که ها کنی به شیشه هاش، پرده هاشُ کنار بزنی و با نوک انگشتات، دوباره قلب بکشی روی جاده های پشت شیشه..  

می دونم مادام.. می دونم 

خیلی ها رفتن، مثل پرستوهای عید پارسال، تو حالت زودی خوب میشه ولی، توری سیاه کلاهتُ اگه ورداری..  

خط افق گمه تو ساحل، این همه مه، دست بزن بهش، ببینن چه نَمی گرفته تنِ چوبی این درخت، صدای پرنده ها رو می شنفی؟ بوی کوکوی سر ظهر توی کوچه ها رو؟ 

یه کم دووم اگه بیاری، از دریا بر می گردن، از عید پارسال بر می گردن، گریه رو بهت بر می گردونم مادام، بارون و ناودون هاشُ، آدم و دلخوری هاشُ، ساحل و صدف هاشُ.. 

سر بذاری روی شونه ام واست میگم چرا رو قبرهای جمعه، گلاب می پاشن، هی دست میکشن به سردی سنگ هاش، واست میگم چرا گریه ام گرفت، وقتی از کافه های خالی بر می گشتی، واست ماهی قرمز می خرم، عید میشه.. زودی عید می شه.. می دونم 

مادام.. مادام.. مادام.. 

وقت فروش اثاث نیست، قشنگه دنیا به چشام، قشنگی هنوز برام، توری سیاه کلاهتُ وردار 

شیر کاکائو می خوریم با هم، پنجرۀ چوبی اتاقُ وا می کنیم به دریا، وا می کنیم به مه، بلند بلند می خندیم آخ.. بلند بلند می خندیم  

بذا دنیا بره واسه خودش، تو هستی، دینگ دینگ ساعت ها هست، اون پرنده ها که شیرجه میرن توی موج، شیب خوبی داره پریدن، دلخوری خوبی داره سقوط، وقتی از ارتفاع غصه هات، قصد پریدن کنی.. 

زیر سماورُ روشن کن، منم میرم چوب خیس بیارم واسه شومینه، باد بزنه توی صورتم، رنگم بپره از سرماش، بیفته دمپائی هام از پام، دلخوری خوبی داره، وقتی کف لخت پاهات، فرو میره توی شن، صدف جمع کنم برات؟ 

دیشب طوفان بود دریا، گم نشده باشن مرغ دریائی ها، گم نشده باشی یهو؟ 

رخت های روی بندُ جمع کن، ابر کرده هوا، ناغافل دیدی بارون گرفت یهو.. گیر نکنه یه وخ زیر پاهات، دنبالۀ ملافه ها؟

 صورتت.. صورتت حیفه کتاب بشه، حیفه اگه خورده باشی زمین.. 

بیا ها کن تو دست هام، ببین چیجوری دارن میلرزن، یه قلب می کشی برام، با نوک انگشتات؟ 

دیر شده مادام، خیلی دیر شده  

مگه چند صفحه میشه گفت، مگه چقدر میشه نوشت، وقتی وا شده باشه این پنجره ها به مه، مگه چقدر می سوزه این تنِ خیس، دست بزن بهش، می بینی؟ میشنُفی؟ صدای جلز و ولز چوب های خیسِ توی پیت حلبی رو..؟ 

من.. من خودم ساعت ها رو از برم، پرنده ها و بارون ها رو از برم، جای پاهای خودم هم مونده رو گِل های اون ور جاده، من.. من خودم رخت ها رو جمع می کنم، زیر سماورُ روشن، خودم میافته دمپائی هام از پام، دلخوری خوبی داره وقتی نمِ این هوا، می مونه رو گردنت 

 من دیگه دیرم شده مادام، خیلی دیرم شده، بوی نارنج پریده از تنم، طعمِ پائیزش رفته از دست هام، ببین چطور مثل اون ماهی سفید رو تخته، داره میلرزه.. 

صورتت حیفه اگه کتابش کنم، می برم تنتُ با خودم، اون جا که روی قبرهای جمعه اش، گلاب می پاشن، اون جا که دست میکشن به سردی سنگ هاش.. دلخوری خوبی داره مادام.. آخ که دلخوری خوبی داره.. 

بر می گردن از کوچ، ماهیگیر های توی مه، اسکله دوباره پرِ لنچ های پیر میشه، من.. من ولی آخرش شیرجه می زنم تو موج، نمیذارم رفته باشه طعم پائیز از دست هام  

شب که بزنه، یادشون میره طوفان دیشبُ، من ولی یادمه، توریِ سیاه کلاهتُ، بوی کوکوی توی کوچه ها رو، اسم نگفتۀ صدف ها رو.. 

چرا زل می زنی بهم؟ اونی که عکست کرد، من نبودم ، اونی که قابت کرد، اونی که کتابت کرد، اونی که خوابت کرد.. من.. من فقط دینگ دینگ ساعت ها رو از برم، چشاتُ ببند.. میرم چوب خیس بیارم، واسه شومینه..

کوریون , ها کردن به شیشه های مات

04:24

پنج‌شنبه 18 آذر 1395
«تو منُ مریض تر میکنی، من تو رو تنهاتر»
کوریون , ظلّ اللّه

04:23

پنج‌شنبه 18 آذر 1395
من بطور کلی یه حالتی تو چشم هامه که غم خودش باهاش میاد، یعنی تو حالت عادی چشام این حالتیه، متاسفانه عموما هیچ وقت تو حالت عادیم نیستم، تا جایی که یادم اومده همیشه تو حالت غیرعادیم بودم، چون تنها حالتیه که حالت دور و بریامُ عادی میکنه، تنها حالتی که حالتتُ عادی میکنه، حالت عادی دور و بری هاته؛ دور و بری هایی که بطور کلی یه حالتی تو حالت هاشونه، که غم خودش باهاش میاد
کوریون , رمز چهار تا یک

04:22

پنج‌شنبه 18 آذر 1395
چی چی رو لا ادری ام؟ من اتفاقا خیلی هم ادری ام، ادریم از ادری تو، یه سر و سه تا گردن هم بلندتره، فقط دلم نمیخواد ادریمُ نشونت بدم، ادری هر آدمی مال خودشه، اونی که ادری نشون این و اون میده ادری بازه؛ پولِ وقت میذاره تو جیب ادریش، من اتفاقا خیلی هم میان کنشی ام، گرچه قوری رو چسبونده باشم رو لنز تلسکوپت، گرچه تهش بپرسم ئه مگه من چسبوندم؟ اتفاقا اگه در حضیض احتضار، بشینی پیشم و خیلی ادری دار ازم بپرسی که اگه مردی اگه دیدی نبود چی؟ بهت میگم نشانه هاش کافی بود، نشانه هاش واسه من کافی بود، چی آخه از عشق بزرگ تر؟ حتی اگه ماهُ چسبونده باشه رو تلسکوپم؟
کوریون , مزامیر ورشو

04:21

چهارشنبه 17 آذر 1395
نیزار روی آب بود؛ تن سبز و دل تهی، آخ که نمی آمد؛ به آشکارِ لبخندش، به تنِ سرد دست هاش، به رودی که فرو می ریخت هر بار هر بار هر بار؛ میانِ وسعت دریا، اسکله داشت پشت چشم هاش؛ مهِ آرامِ پشت پلک، ریز ریز خرده چوب ها، بطری های خالی آب، ردِ جا ماندۀ کفش ها، صدف صدف صدای دریا می داد؛ صدای بسترِ رود، صدای پرنده ای؛ که میان نیزار می دود
کوریون , اولئک الحشاشین

04:20

سه‌شنبه 16 آذر 1395
میان اوفلیا تا ویرجینیا، اورفه بود که پاره سنگ می بلعید
کوریون , پاژ

04:19

سه‌شنبه 16 آذر 1395
خب شما یادت نمیاد، در حقیقت ابدا اصراری هم ندارم که یادتون بیاد که یه سایتی بود به نام سایوک، یه سرویس دهنده ای بود مثل همین بلاگ اسکای، من بودم و اون بود و دو تا آدم غیر از من و اون و دو تا مدیرهاش، اون زمان هایی که شلوار شیش جیب مد بود یا نبود و ما پای مردم می دیدیم و فکر می کردیم که ئه از اینا مد شده؟ اونجا می نوشتم، روزی سه بار اسمشُ عوض می کردم تا تهش رسید به میرا، بعد تو کتابفروشی دانشور فهمیدم میرا اسم یه کتابه، حالت پیش فرضِ من خیلی خاص تر از اونم که اسم یکی دیگه روم باشه باعث شد که یه چند ساعتی بی اسم بمونه، یعنی اسمش شد هیچی، بعد خب همون دوره هایی بود که بدون عنوان و بدون نام و بی نام و من نام ندارم و هیچی مد شده بود و شعر می شد و کتاب می شد و چاپ می شد و می فروخت حتی، یا شاید ما فکر می کردیم که مد شده که فروخته، یا مد نشده بود و ما اصلا بهش فکر هم نمی کردیم اون روزها، سایوک رفت بغل رقاصۀ کلیپ های منصور، سِرورش داون شد و مدیرهاش متواری و اون یه چند سالی رفاقت کرد و دو تا آدمِ غیر از من و اون هم که خب، بطرز فجیعی در اثر سانحۀ جانگداز رانندگی کشته شدن، یعنی من از صمیم قلب هر شب آرزو میکردم که برن زیر تریلی، از نظر منِ اون روزها، اونایی که راجع به فستیوال ها برنده ها همایش ها، هرمنوتیک و هژمونی و تاریخ و سیاست، کتاب قاچاق و فیلم کالت، سیگار بعد و قبل و وسط سکس و دوالیسم حرف نمیزدن، حق حرف زدن که هیچ، حق نفس کشیدن هم نداشتن، حدِ آغشتگیم به وجدِ ابرانسان بودن، شعری پس مینداخت که توش جسیکا آلبا و وزغ و سبد و پیک نیک و شابک داشت، فضای چیدمانی و ابسورد، اسم نقاشی و سن کارگردان، یه مطلعِ آگاهِ پاپیون زده سیگار برگ می کشید پشت کیبوردش، روایت کردن مد نبود اون روزها، یا بود و ما فکر می کردیم مد نیست، یا دلمون میخواست اونایی که روایت میکنن برن زیر تریلی، حتی یادمه عکس سیاه سفید میذاشتم توش؛ از این عکس ترسناک هنری ها، از این زن های موهاشونُ باد بردۀ گونه استخونیِ دهه هشتادی، از اون بارونی سیاه پوش های بی صورت، آینۀ میز گریم و دکلته، پیک نصفۀ کنار ژتون، ماکروی جوراب شلواری راه راه، واید اتاق خالی هتل و این جور چیزها، یادم نیس، شاید هم عکس نمیذاشتم، یه چیزی می خواستم بگم یادم رفت، متاسفانه دیگه اصراری هم ندارم که یادم بیاد
کوریون , صحاری

04:18

یکشنبه 14 آذر 1395
وضع و حال من حال و وضع منه، هزار بار با هزار جور مثال بهتون نشون دادم که اگه همین جمله های تخمی رو یکی مثل افلاطون گفته بود چجوری شورت از پاتون در میاورد، بعد چون من میگمش فرم گزارش تخلف پر میکنن واسم، مرض دارم مثال میزنم؟ مرض دارم و مثال میزنم، ملت درون هر آدمی فاحشۀ خودشه، این جمله آخریه مطلقا هیچ مفهوم خاصی نداره اما بعنوان مثال بذار یادت بندازم که اینو اگه براهنی گفته بود قطری شیاف کرده بودین به خودتون، وضع و حالم بترتیب خوب و بد بود و حال و وضعم از جمعه تا حالا بترتیب بد و خوب و ریدمون و شوکه و دایورت، من همیشه باید فرار کنم، من همیشه باید دنیا به تخمش ترین آدم دنیا باشم، من همیشه باید تنها راه حلی که به ذهنم میرسه جاخالی دادن باشه، من جای خالی چیزها شده ام، الان این جملۀ آخری رو بینی و بین اللّه نمی شد اقلا تو این شب شعرهاتون که اتفاقا عصرها برگزار میشه، با پلک روی هم گذاشته خوند؟ به خاک رفیقم که میشه، خاک تو سرش که هنوز خاکش نکردن، خاک تو سرش که رید به تمام هفته ام، تهش دو روز دیگه راه میرم تو خیابون و دوتا لوند و سه تا مخنث و یکی و نصفی کاپل میبینم و یادم میره، تهش هایده رو دوبار بذارم رو ریپیت که حتی یادت هم میبرن از یاد و یه سری هم تکون بدم و خشتک جینُ دو سه بار بالا پایین بکشم که جا واکنه و استیبل بشه و موقع پیاده روی نیفته وسط دست و پا، هیچ خشمی هم ندارم و مادر تویی که داری تو ذهنت به پنج گانۀ سوگ من فکر میکنی رو سابیدم، این جوری بنویسم راضی میشین؟ یا مثلا بنویسم گا اسلش ی ستاره سه تا یک ستاره مربع ی خط فاصله دم خط بعد؟ عن تو قیافه و ضد ارزش و دنیاتون، من اگه میخواستم نهج البلاغه بنویسم که دیگه وبلاگ نمی نوشتم، من اگه قرار بود سر رو شونه بذارم و هق هق کنم که واسه یه مشت بچه سال عقده ای تازه به دوران رسیدۀ هم قد شمع کیک تولدم حرف نمیزدم، شاشیدم تو این دنیایی که من نخواسته و توی تونسته هنوز توشه، ریدم تو دنیایی که آدم هی راه میره و هی سوگ تازه اشُ می پذیره و هی یاد نمیگیره بعد پذیرفتنش چه گهی باید بخوره، ریدم تو این دنیایی که آدم باید به همۀ گه خورهای دورش جواب پس بده، ریدم دهن تویی که فکر میکنی دلتنگیت اون چیزی بود که امروز بهش احتیاج داشتم، شاشیدم به رفاقت هایی که تهش یه خدافظی ساده هم نداره، بیزارم ازتون از همه تون
کوریون , صلوات ختم کن

04:17

یکشنبه 14 آذر 1395
مرگ، شیشه های خالی نوشابه بود
کوریون , صحاری

04:16

یکشنبه 14 آذر 1395
کاش خیالِ خیال بودن تو، این اندازه حقیقت نداشت
کوریون , صحاری

04:15

شنبه 13 آذر 1395
در بلفاست گم شده باشد یا هفت حوض، فرقی نمی کند، آدم ها که می روند، گریه ام می گیرد
کوریون , اکتاو آبی

04:14

جمعه 12 آذر 1395
میگن هنوز مایه ماکارونی رو اپن بوده، میگن خرید کرده بودی واسه شام آخر هفته، میگن هیچی ننوشتی، یه خط فرستادی واسه خواهرت که ببخشید اگه فقط به خودم فکر کردم، میگن قرص هم خورده بودی، آره؟ چرا؟ قرصُ اونی میخوره که نمیخواد بمیره، تو که دار زدی خودتُ، تو که این همه دلت خواسته بمیری، چرا قرص خوردی پس؟ میگن دیگه نمیشه هیچی ازت پرسید، میگن صبر کرده بودی هم اتاقی هات برن، میگن دختره نمی دونه هنوز، میگن قراره به مادرت بگن گاز خفه اش کرده، میگن بارون امروز تهرانُ ندیدیش، میگن رفیقم شده یه شماره پرونده، میگن تنت یخ کرده تو سردخونه، میگن دراز کشیدی که یدونه از این برش های وای بزنن رو سینه ات، میگن نمیذارن اونجا دفنت کنن، میگن فردا خاک چال چشاتُ پر میکنه، میگن حیوونی مامانت که پنج شنبه هاش میشه قرآن و گلاب، من ولی هیچی نمیگم، من این چیزها رو بلد نبودم، من فقط بلد بودم گریه کنم تو راه، من فقط بلد بودم بخندونم شون، من فقط دلم تنگ شد یهو، من فقط میخوام بگم شب بخیر، شب بخیر احمق خودخواه!
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

04:13

جمعه 12 آذر 1395
رنگ از روی پاییز می پرد، وقتی اتفاق تویی
کوریون , صحاری

04:12

جمعه 12 آذر 1395
تو تنها، شبیه تنهایی ات شده بودی
کوریون , صحاری

04:11

پنج‌شنبه 11 آذر 1395
می آزارد اما، بوی تسکین می دادی
کوریون , اکتاو آبی

04:10

چهارشنبه 10 آذر 1395
تن، گرگ بیهوده ای ست
کوریون , پاژ

04:09

سه‌شنبه 9 آذر 1395
گه می خورَد درخت اناری که باغچه، نشستم و بهش گفتم بشین یه شعر بخونم واست، بعدش هم قاه قاه خندیدم از مراتب کسمغزی خودم، هزار تومن پولی نیست که آدم اتفاقی رو تماشاچی کنه، سر خم کرد روی شونۀ راستش، نشست، منزجرم کرد نشستن اش، عادت ندارم در معدود لحظاتی که غافلگیر می کنم غافلگیر بشم، شعر نصفه رو وا دادم، یه قطعۀ فاخر و مردمی خوندم براش؛ مسلما از ایرج میرزا، بیستون قرمز کشیدم باهاش، و برای اولین بار احساس کردم نسبت به این آشغالی که من تو زندگیم می کشم، همیشه اون بیرون، یه چیز آشغال تر هم هست، خنده اش خشک شد وسط شعر؛ قاتی اخم و دود سیگارش، در فقه من کسی که توی کمتر از ده دقیقه دوبار غافلگیرم کنه عین نجاسته، خودمُ تطهیر کردم ازش، حوصله نداشتم، پیش نمی اومد، شعر مثل عشقه، مثل شاشه؛ باید بگیره، نمی گرفت، یعنی بعد از اون دوره های پیش پا افتادگی که آدم واسه استاد و رانندۀ سرویس و حراست دانشگاه و همکلاسی های چاق و لاغرش شعر خفیف و هزل عفیف میگه و برگه برگه دست به دست میشه تو لابی و پیش خودش فکر میکنه پرچم زده رو هیمالیا، شاش بند شده بودم، یهو تو اتوبوس تندروها، تو ترافیک ولیعصر سنگ انداختم، فاتح مستراح کیفیتم شدم، اونقدری که چند ساعته شکلِ مباهات گرفته صورتم؛ شکلِ ایموجی زردهای مسنجر مرحوم، یک جور کیف ناکی میشه برم و پشت در دستشویی های پارک بنویسمش، توی در مینی بوس خطی های شمال؛ زیر سلفون های سبز؛ کنار عکس شیلا خداداد و نیکی کریمی، میشه رو کاشی سفیدهای قهوه خونه ها نوشتش؛ زیر تابلوی اون پیرمرده که پشت همۀ قلیون ها نشسته و نگات میکنه، چپق میکشه و سر کج کرده و مشتشُ گذاشته زیر گونه اش، غافلگیرت نکنه اگه یه روزی، همین شعرُ کامل کردم و بردم روی سن؛ انتلکچوال دات اورگ؛ عام المنفعه، بدون بلیط های چند ده هزار تومنی، شک ندارم این یکی دیگه حتما می فروشه، چند ده هزار تومن، خیلی ها رو تماشاچی میکنه
کوریون , رمز چهار تا یک

04:08

سه‌شنبه 9 آذر 1395
پنهانت می کنم، پیدایت نمی کنم
کوریون , اکتاو آبی

04:07

سه‌شنبه 9 آذر 1395
هر کسی یک جور احمق است، این قاعده ای ست که ما احمق ها، سرانجام کشف خواهیم کرد
کوریون , جماهیر

04:06

دوشنبه 8 آذر 1395
من کلا آدمِ هیچی رو به خودش نگیرنده ای ام، یعنی شما کف دست هاتُ بذار رو گوش هام، خیلی مستاصل زل بزن توی چشم هام، بهم بگو آدم نباید این قدر خر باشه، واکنش من چیه اونوخ؟ معلومه که می خندم، خنده هام که تموم شه بهت میگم این قدر سخت نگیر به خودت، طعنه هم نمیزنم، مطلقا نظرم همونیه که دارم بهت میگم، حتی ممکنه دلم بسوزه واسه ات؛ که چرا به خودت میگی خر؟ این قدر خرم یعنی، بعید هم نیست یهو فشارت بدم؛ بغلت کنم، آخه من کلا آدمِ بقیه رو بغل کننده ای ام؛ زن و مرد پیر و جوون شهری و روستایی دیوث و قرمساق کارمند و بیکار دشمن و دوست بجز سگ و سوسک، هر جنبندۀ غمگینی رو بغل میکنم، هر جنبندۀ شادی رو بغل می کنم، دلم بگیره سر کیف باشم بغل میکنم، بعد یهو یکی میاد، کف دست هاشُ میذاره رو گوش هات، زل میزنه تو چشات و میگه بغل کننده خر است، می فهمی؟ چی بگم بهش؟ معلومه که هیچی نمیگم بهش، بجاش مشتمُ میذارم زیر چونه ام، از خودم می پرسم یعنی اونی که خر نباشه بغل نکننده ست؟ اینطوری که نمیشه آخه، اگه اینجوریه صد سال سیاه نمیخوام خر نباشم پس، آخه من کلا یه خرِ این مدلی نتیجه گیرنده ای ام، میخوام بگم دارم واقعا واقعا و واقعا مقاومت میکنم که این به خودش نگرفتن ها این بغل کردن ها رقیق نشه در من، غمگینم میکنه فکر کردن به این که یه روزی برگردم و نیگا کنم به خودم و ببینم که شدم عین شماها، بعد اونوخ دیگه چیکار میشه کرد آخه؟ حتی دیگه بغل هم نمیشه کرد، من به هیچ وجه دنیای اون شکلی رو دوستش ندارم، من حتی دنیای این شکلی رو هم دوستش ندارم، حیفه که آدم هیچ شکلی از دنیاشُ دوست نداشته باشه، حیفه که آدم نمیتونه بیشتر از خود خر، خر باشه، یعنی میتونه ها، شما خوب ها، گچ رنگی های رو تخته سیاه، شما سه تا ستاره جلو اسمشون دارها؛ شماهایین که نمیذارین
کوریون , اکتاو آبی

04:05

یکشنبه 7 آذر 1395
پاییز پوشاندم، بر درختی برهنه
کوریون , پاژ

04:04

شنبه 6 آذر 1395
من بی اندازه ممکن ام، و این بی اندازه ممکن نیست
کوریون , پاژ

04:03

جمعه 5 آذر 1395
تمسک نگهبان کراوات زدۀ بیمارستانه، وصل و متصل به قریۀ کراوات زده های درس خونده، مشاهیر مقیم تابلو نئونی ها، مفتخرِ متصل به مفتخرهای از پارکینگ و آسانسور در اومده، بیشترین چیزی که عذابم داد شکل نفس کشیدنش بود، بیشتر عذابش هم صرفا واسه این بود که هی خودمُ تصور می کردم که آخرش یه روز، همین جوری میافتم روی تخت و مثل کفتار تیر خورده خرخر میکنم، بوی بیمارستانُ دوستش ندارم، نت اولش سردیه؛ الکله، نت میانیش استیل و بوی ناهار ماسیده به دیوارهاست، نت پایانیش هم مریض و مهتابی سفیدها و استفراغ و بتادین و کرید و احوالپرسی، هیچ وقت هم از اون دسته آدم هایی نبودم که همراه فلانی بودن خوشحالم کنه، من هیچ وقت همراه هیشکی نبودم، من همراه خودم هم نبودم هیچ وقت، وضعیت شوآف مملکت هم یجوریه که هرچی به محتضر یا مرده یا بیهوش روی تخت نزدیکتر باشی، سلبریتی سردست بردنی تری محسوب میشی، حتی اگه اون محتضر پیژامه پوش، تهش یه اسمورف دیگه باشه وسط اسمورف اوارد؛ وسط دسته های گل و پارچ خالی آب و پرستار خوشکل و اخموی اتاقش، من اگه بنا بود قاتل زنجیره ای بشم، از این قفل و فیتیش زده های پرستارها می شدم آخرش، اتفاقا بر خلاف این که ابدا واسم اهمیتی نداره که همراه کی محسوب بشم، بشدت واسم حیاتیه که وقتی از تایم ناهارم میزنم و تو آینه چک میکنم که موهام شاخ نشده باشه و آژانس میگیرم که برم جایی که بوی استفراغ و بتادین میده و هی صبر می کنم و هی صبر می کنم و هی صبر ایوب به خرج میدم تا نوبت برسه به اسمورف زردی که واستاده پشت سر اسمورف آبی های صورت خسته، اون محتضر قرمساقی که هنوز ریق رحمتشُ سر نکشیده، چاک دهنشُ وا کنه و بگه شرمنده کردی قدم رنجه کردی ای پدر و مادرم به فدایت یا حتی مختصرتر کنه و از اون فحش هایی بده که ثابت میکنه خیلی ندار بودیم با هم و بعدش سر بذاره و با طیب خاطر بره و به درک اسفلش واصل شه، مامان یه کنستانترۀ سه تا آیت الکرسی یه حمد نمی دونم چندتا قل هو الله داره که وقتی مریض میشه آدم؛ خوبش میکنه، یه ته استکان تو بیکاریه پشتِ ازدحام ایستادن ریختم تو پیک ملکوت، سه هفته ست حرف نزدم باهاش، سه تا سورۀ بقره هم واسه خودم خوندم و بک اسپیس زدم و ببخشیدُ نفرستادم که شفا نگیرم یه وقت، نوبتم هم که رسید دستمُ عین اون جادوگر قرمزۀ گیم آو ترونز گذاشتم رو سینۀ محتضر و چندین مرتبه با خلوص نیت ذکر یا اسنو یا اسنو گفتم و امیدوار موندم که یهو بگه عهههه و بلند شه و بشینه و بشه مثل روز اولش و نشد، از کل سر و گردنش قربتاً الی اللّه یه لب بیرون مونده بود از بانداژ و دو تا چشم و نوک دماغ و رد کمرنگ رژ افِ روی گونه اش که هرچقدر هم که ندار اگه بودیم با هم، هیچ کدومش بوسیدن نداشت، سینه اش هم که بوسیدنی نبود و تازه اگه من استعارتا اون جادوگر قرمزه باشم، ترجیح میدم همیشۀ خدا دست به سینه وایستم و دستم به سینه های خودم باشه، عوضش مثل رستمِ سهراب مرده کف دستمُ گذاشتم کنار بالشت و آدیوس آمیگو گفتم و توی راهرو به سرپرستار چشمک زدم و یواشکی به یکی از این نگهبان هایی که چون کراوات میزنن، بهشون امر مشتبه میشه که پروفسور سمیعی اند بیلاخ دادم و واستادم جلوی دکۀ روزنامۀ سر کوچه، تو تلویزیون کوچیکه یه گل زده بودیم؛ یک هیچ بودیم، اس اس آث میلان گویان هندزفری گذاشتم تو گوشم و یه پاکت سیگار خریدم و یه تماسُ ناموفق گذاشتم و روزم برگشت و خنده هام برگشت و شونه بالا انداختن هام برگشت و عصرم شد مثل دیروز عصر و دیروزترش و دیروزترترهای قبلش
کوریون , رمز چهار تا یک

04:02

پنج‌شنبه 4 آذر 1395
تقویم ورق می خورد، و صدای تو جایش را، به صدای فندک می داد
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

04:01

پنج‌شنبه 4 آذر 1395
چه بیهوده از چشم تو افتادیم، من و پاییز و برگ ها
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

04:00

چهارشنبه 3 آذر 1395
پرسید تو هنوز هم از آدم ها توقع داری؟ معلومه که من هنوز هم از آدم ها توقع دارم، در واقع اگه من از اون دسته آدم هایی بودم که زرت و زرت از گیومه های تاکیدی استفاده می کنند، الان آدم های جملۀ سومُ توی گیومه می نوشتم، مگه میشه آدم از آدم ها توقع نداشته باشه؟ کاملا مطمئنم که ممکن نیست، آدم خسته میشه آخرش؛ از دروغ گفتن به خودش، و خب آدم جملۀ قبلی، آدم توی گیومه نیست، تفاوته بین توقع داشتن و پرتوقع بودن؛ آدم می تونه خواسته باشه و زیاده خواه نباشه، و من بعنوان آدمی که عموما بیرون گیومه ها نقل میشه از قولش، تنها تفاوتم با روزهایی از اون دست، یه پُرِ بیرون پریده از گیومه هاست، یه عالمه آدم بیرون مونده ست، معلومه که اگه اون آدم، آدم توی گیومه باشه، توقعِ وسط گیومه چیز زیادی نیست؛ حتی اگه نقل این قول از من باشه، منی که بیرون گیومه هاتون راه میره واسه خودش، بی رو از کنارِ تفاوتِ وسط گیومه هاتون بیرون میکشه و سال ها و روز ها و ماه ها و ساعت هاست که دست از اعتنا، پا از گلیم و رخت از ورطه؛ بیرون نمیکشه
کوریون , فانوس چروک