histats.com

03:27

جمعه 30 مهر 1395
خب ازت میخوام یه تیغُ تصور کنی، از این ژیلت های صابون دار دسته صورتی نه، از اون تیغ هایی که توی حموم عمومی ها می چسبوندیم رو کاشی؛ ساده و نقره ای و باریک، ازت میخوام تصورش کنی، ازت میخوام تصور کنی گرفتیش بین انگشت شست و اشاره ات، میخوام تصور کنی استیل تنش چقدر سرده، حالا آروم بکشش رو شست اون یکی دستت، یه خط صاف بکش اما زیاد عمیقش نکن، فقط میخوام مطمئن بشی که کند نیست، هوی هوی! مفهومُ ولش کن! حواست به تیغ باشه، تصورش کن، نازکه سرده استیلش تیزه، به لبۀ برگشتۀ پوستت نگاه کن، اگه ضخیم بریده باشه خوب نیست، برشش باید خیلی نازک باشه، باید چند ثانیه طول بکشه که خون بیافته زیرش، همینُ داری می بینی؟ برشش مثل برش لبۀ کاغذه؟ خوبه، حالا یه نفس عمیق بکش؛ نگهش دار، چند ثانیه به هیچی فکر نکن، آها خوبه، حالا نفستُ بده بیرون، حالا ازت میخوام همین تیغُ تصورش کنی، یه کم هم میسوزه شست دستت، ازت میخوام به شست دستت فکر نکنی، تصور کن تیغت عریض تر شده، داره میشه یه تیغِ نازک و سرد و استیل دو متری، همون تیغه همون شکلیه، فقط بزرگتر از اونیه که شستتُ بریده، ایراد نداره! یادمون می مونه که این تصوره، حقیقت هم نداره، حالا ازت میخوام چشاتُ ببندی، یه بار ببند باز کن بعد بقیه اشُ بخون.. مرسی، ازت میخوام خودتُ توی یه تالار بزرگ تصور کنی، ستون های بلندُ می بینی؟ لوسترهارو می بینی؟ اون پنجره های مخروطی رو چطور؟ آفرین خوبه، آره خیلی بزرگه، اصلا تهش پیدا نیست، کسی هم نیست، اونقدر ساکته که صدای نفس کشیدن خودتُ می شنوی، حالا یه نفس عمیق بکش، با بینی نفس بکش، هوای تالارُ بو کن، چه بویی میده؟ سرده یا گرمه؟ تصورش کن؛ سرده یا گرمه؟ خوبه، ازت میخوام یادت بیاد دربارۀ اون تیغ دو متری چی گفتیم، آفرین، درسته، حقیقت نداره، اینا همش تصور خودته، همه چیزشُ هر وقتی که خواستی میتونی کنترل کنی، میخوایم ادامه بدیم، اگه اذیتت کرد دستمُ فشار بده، خوبه آفرین همین طوری، حالا اون تیغُ بذار روبروت، ازش بخواه ادامه پیدا کنه، بشه چهار متر، بشه چهل متر، نه نه نه نه! شک نکن! بذار بشه صد متر، بذار طولانی تر بشه، هر چندمتری که دلت میخواد، حالا دوباره چشاتُ ببند، چی شد؟ می دونم داره اذیتت میکنه، چشاتُ ببند، دوباره نفس عمیق بکش، آفرین همین طوری، آروم نفستُ بده بیرون، میخوام کمکت کنم، باشه؟ یادت باشه اینا همش تلقینه، هیچ کدومش حقیقت نداره، دوباره اگه دستامُ فشار بدی یه بشکن میزنم و تمومش میکنم، باشه؟ خوبه، تالارُ یادته؟ تیغی که ساختی رو یادته؟ ازت میخوام تصور کنی اون تیغ طولانی رو واست گذاشتیمش وسط تالار، دو تا چهار پایه هم گذاشتیم دو تا سر تیغ، تو روی چهارپایه واستادی، رو زمین چی می بینی؟ سنگ های سفید؟ انعکاس نور زرد لوسترها؟ حالا ازت میخوام به روبروت نگاه کنی، میخوام دور تا دورتُ پر کنم از تیغ های ریز؛ از همون ها که می چسبوندیمش به کاشی ها، می خوام انقدر تیغ بریزم که تلنبار شه، دور تا دورتُ مثل تپه های شنی، تیغ گرفته باشه، حالا به دور و برت نگاه کن، نترس، من نشستم پیشت، ازت میخوام خودتُ برسونی به اون چهارپایۀ تهِ تالار؛ همونی که روبروته، سست نشو! جا نزن! تا اینجاشُ اومدی، همیشه از همین جاش میترسی، بذار کمکت کنم، بهم اجازه بده کمکت کنم، جوراب هاتُ در آر، لبۀ شلوارتُ برگردون، فکر کن میخوای پاهاتُ بذاری تو شالیزار، نه نه نه فشار نده دستامُ! آفرین، آروم باش، خوبه خیلی خوبه، داری عالی پیش میری، پاتُ بذار روش، می دونم سخته، ازت میخوام کف پاتُ بذاری روش، می سوزه؟ طبیعیه، حالا اون پاتُ بذار، می دونم می دونم، حالا راه برو، مواظب باش نیفتی، آفرین عالیه ادامه بده، حس میکنی سوزش کف پاتُ؟ حس میکنی ترس دنیاتُ؟ هی هی هی! تعادلتُ حفظ کن! عیب نداره نیم خیز شی، از دست هات کمک بگیر، بُریدیشون؟ خوب میشه، ادامه بده، نزدیک شدی، باشه باشه، چشاتُ وا کن، واسه امروز کافیه، شجاعتتُ تحسین میکنم، امروز عالی بودی عالی! حالا ازت میخوام تالارُ تصور کنی، پرده های بلندشُ می بینی؟ میز غذای طولانیشُ می بینی؟ شمع ها رو چطور؟ خوبه، نفس بکش؛ عمیق نفس بکش، امروز عالی بودی، فوق العاده بودی، الان میخوام در بزرگُ وا کنم، مهمون هات بیان تو، لیاقت یه مهمونیه خوبُ داری، ازت میخوام تصور کنی مهمونا رو، یکی یکی دارن میان تو، پرلبخند و زیبا، لباس هاشون دوست داری؟ دارن صندلی هاشونُ عقب می کشن، دارن میشینن، می بینی؟ همه واست خوشحالن، وقتشه بری، یه لحظه واستا، بذار قبل اینکه بری یه چیزی بهت بگم، ازم پرسیدی چطوریه، یادته؟ هی رفتم و رسیدم به چهارپایۀ روبرو، یهو غیبش زد، نگاه کردم پشت سرم، اون یکی چهارپایه هنوز سرِ جاش بود، برگشتم، غیبش زد، دوباره سرمُ برگردوندم، چهارپایۀ ته تالار اونجا بود، دوباره راه رفتم، دوباره غیبش زد، نشستن اونقدرهام که فکر میکنی راحت نیست، تیغش فرو رفته تو کف دست هام، دو بند انگشت فرو رفته توی گوشت رونم، تا حالا شده تو زمستون خودتُ خیس کرده باشی؟ همونطوری گرم و جاری؛ خونیه که سُر خورده از پشت پاهام، شره کرده تا کفِ بریده بریدۀ پاهام، چکه کرده ریخته رو تیغ ها، ازم نپرس نشستن چجوریه! من عادت نداشتم دست فشار بدم، عادت نداشتم جا بزنم، فقط دیگه رمقم رفته ازم، تالار و مهمونیاش قشنگه، به جان تو قسم منم دوستش دارم؛ لاجونم، درمونده ام، خسته ام، فقط میخوام ببندم چشامُ، صداش هم بیاد خوبه؛ صدای قاشق چنگال ها، صدای گیلاس های بهم خورده، بوش هم بیاد خوبه؛ بوی پرفیوم ها بوی ودکا بوی تند پیپ، فقط میخوام ببندم چشامُ، آروم لم بدم رو تیغ ها، مخروطِ پنجره ها رو نگاه کنم؛ نور زرد آویزها رو
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

03:26

جمعه 30 مهر 1395
آن که به نام کوچکم می خواند، سال هاست که بر نمی گردد
کوریون , برزخ مکروه

03:25

پنج‌شنبه 29 مهر 1395
شناخت من بالقوه ست، یعنی آدمِ بالقوه رو درک میکنم، گیر و بدبختیم آدمِ بالفعله، سر در نمیارم ازش، شکلِ شناخت من، یه اصلِ ساده داره؛ احتمال چیز دیگه ای بودن، و خب شکل صریح آدم ها ناکار میکنه منُ؛ شکلِ مقید و مفتخر و دست نخوردنی شون
کوریون , فانوس چروک

03:24

پنج‌شنبه 29 مهر 1395
بهانۀ کدام بهار؛ گرفته دل ات؟
کوریون , اکتاو آبی

03:23

پنج‌شنبه 29 مهر 1395
کارناوال
کوریون , سک

03:22

چهارشنبه 28 مهر 1395
گیرِ کار همین جاست؛ مرزی که درست یا نادرست، آدم میذاره بین خودش و دیگری؛ بین خودش و دیگران، این دقیقا و مطلقا همون کاریه که تمام آدم های دیگه هم میکنن، اون هم صرفا چون گاهی فراموش میکنیم که مرز خوب شمرده شده و بد شمرده شده؛ تا چه اندازه باریکه؛ چقدر کمرنگه، فارغ از این گیرِ کار؛ تهش اون آرامشِ ته دل آدمه، بد کردم به کسی؟ شاید، تعمدا بد کردم به کسی؟ هرگز، این هرگز؛ آرامش میده به آدم، این که بپذیری حتی توی خوب، تویی که بد نبودی؛ ممکنه رنجونده باشی، اما هرگز تعمدی نبوده باشه توش، این بی عمدی رو نگه دار، خصوصا واسه روزهایی مثل امروز، که دلت از عمدِ آدما میگیره
کوریون , جماهیر

03:21

سه‌شنبه 27 مهر 1395
و زندگی من، حسرت لبخندهای توست، ورای جسارتِ با هم بودن
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

03:20

دوشنبه 26 مهر 1395
یه سبکی از مرحمت در من هست که شما بهش میگین ندیده گرفتن؛ اما اون نیست طبیعتا، مثلا من میدونم اگه وزن کتونی های لیمویی و سوئیشرت بیربط به فصل و پاکت سیگار و هندزفری و فندک و کیف پول و سگک کمربندُ از خودم حذف کنم، سرجمع یه هفتاد هشتاد کیلو ازم میمونه، اما خب این خودآگاهی الزاما نباید خسّت بیاره، و خب ربطی هم به اون یارو پیرمرده که بدتر از خودم همیشۀ خدا سردشه و جلوی ترازو و پشت به ویترین قنادی میشینه نداره، عادتم شده هفته ای یه بار برم رو ترازوش، اسکناسُ میگیره کف دستش، شستشُ کج میذاره رو قطر مربع اسکناس و همونطوری بلند میکنه رو به آسمون که؛ خیرت بده، من حتی همون وقتایی که نوع دوستی مثل شهوت اندروفین شتک میزنه تو رگ هام، ترجیح میدم هندزفری رو از گوشم در نیارم؛ بس که هی میافته، و خب هر چقدر هم مثل شستی که تو شیشه نوشابه فرو کرده باشی، فشارش بدم؛ باز هم لق میزنه و به دقیقه نکشیده وا میده و پس میافته، بذار یه چیزی یادتون بدم؛ هیچ وقت وا ندین، هیچ وقت پس نیفتین، مهم تر از همۀ اینا، هیچ وقت دستتونُ از روی چیزی که لقه ورندارین، شوخی میکنی؟ این هم بلد بودین؟ خب پس بذار برگردم به همون مقولۀ مرحمت؛ حتی همون سرمازدۀ کلاه پشمی هم می دونه که واقعا لازم نیست که هر بعداز ظهری که رد میشم از اونجا، دوباره بخوام بدونم چند پوند اضافه کردم، واسه همین هم بساطشُ جمع میکنه و میره جلوی ویترین صرافیه، مرحمتش هم از همون جا شروع میشه؛ این که پنج روز از هفت روز هفته خودشُ به ندیدن میزنه، درست از سر اون کوچه ای که مثل وحشی ها میپیچین توش که رد میشم؛ روشُ میکنه اون ور، منم واسه این که شوکت رحمانیشُ بهم نزنم، خودمُ ده پوندی فرض میکنم و عین پر؛ پر میزنم و رد میشم ازش، این ندیده گرفتن ها گاهی مرحمته، گاهی آدم زیر سبیلی رد میکنه خیلی چیزها رو، به روی خودش هم نمیاره، نه که تا حالا خودشُ نسپرده باشی به وزن کِشی؛ نه اصلا؛ مطلقا حرفم این نیست، بحثِ ترس آسمون و وحشت زمین خوردن هم نیست، این فقط یه سبکه؛ سبکی از لگد نکردن حرمت؛ به گند نکشیدن ته موندۀ چیزها، و خب اگه کسی نمی فهمه تو رو، و خب اگه آدم های توی صرافی، پوندِ توی این ور ویترینی رو به ریال هم نمیگیرن؛ دلخور نشو، هیچ وقت دلخور نشو، تقصیر تو نیست، اصلا کسی مقصر نیست این وسط، دنیا گشادتر از دلخوری های تو و پوزخندهای اوناست، کیف کن واسه خودت؛ واسه وزن شدن، چشات هم ببند، هندزفریت هم فشار بده تو گوشت
کوریون , فانوس چروک

03:19

شنبه 24 مهر 1395
او رفت، بی آنکه پرنده ای، از قاب پنجره ای، پریده باشد
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

03:18

شنبه 24 مهر 1395
ابر سفیدِ میانی
کوریون , سک

03:17

جمعه 23 مهر 1395
میخوام یه فیلم بسازم به اسمِ ترانسفر شاش به دنیاش، ژانرش هم حماسی تخیلیه، داستانش از یه الکترون شروع میشه، یعنی دوربین تو سکانس اول رو الکترونه، مطلقا جلوه هاش ویژه نیست، یعنی تا زمانی که من بتونم یه تهیه کننده برای فیلمی به این اسم پیدا کنم، حتما تکنولوژی به جایی رسیده که دوربین های سینمایی بتونن از برانگیختگی الکترون ها فیلم بگیرن، داخلی _شب _میان مدارِ هستۀ دوم پردازنده، اینجوری گفتم که فاز فیلمنامه بگیردت، الکترونه برانگیخته میشه، کل مدارُ برانگیخته میکنه، پردازنده اش از این پردازنده مهم هاست، مثلا تو نیروگاه مرکزی ویرجینیا؛ بخش تنظیم ولتاژ برق، از این جا به بعدش میشه مثل سیر تکامل آمینو اسید به رضاشاه، طول میکشه توضیح دادنش، حوصله ندارم تایپ کنم، بعدا تو فیلم نامه اش بخونید، خلاصه منفجر میشه همه جا، یه جوری که سفینۀ نجات دهنده هم نتونه لند کنه، روی دو سه تا از دیوارهای فرو ریختۀ در معرضِ دوربین، گرافیتی زدن که نجات دهنده در گور خفته است، بعد چون همه جا منفجر شده اینستاگرام هم دیگه نیست، برق هم نیست که حتی یه سلفی بگیری از خودت و گرافیتی ها، میخوام بگم فیلمه انقدر سیاه و جشنواره ایه، بعدش بازمونده ها یکی یکی پیدا میکنن همدیگه رو، بین بازمونده ها حتما باید یه دافِ به چند نفر پا دهنده وجود داشته باشه تو فیلم؛ گیشه هنوز که هنوزه مهمه برام، یه تمدنِ بدویِ بدون برق و جهیزیه شکل میگیره، رشد میکنه این کلونیِ نوپا، پوستر فیلم باید عکس دافه باشه که سوئیشرت سبز با پیراهن لی تنشه مثلا، نشسته و تکیه داده به دیواری که روش برعکس نوشته نوپا، آرنج دست راستشُ گذاشته رو زانوی چپش، یه کنسرو خالی لوبیا رو مثل سیگار گرفته دستش، کف دست چپشُ گذاشته رو گونۀ راستش و به شونۀ چپش نگاه میکنه، حالا این که سگ هم باشه تو پوستر فیلمم یا نه، جزو چیزهاییه که بعدا بهش فکر میکنم، تمنا میکنم بلند نشین، سالنُ تا پایان فیلم ترک نکنین، ادامه اش اینطوریه که کلونیه بزرگ میشه، اوایل فیلم واحد پولشون مشته، بعد دوست پسرِ اصلیِ اون دافه، قلدرهای فیلممُ با مشت میزنه؛ مدنیتُ حکمفرما میکنه، بعد واحد پولشون میشه غذا، بعد خب طرف می اومده حساب میکرده، اون یکی پولُ می خورده میگفته تو که پول ندادی، دعوا می شده هی، یه مقداری چاشنی طنز هم داره فیلمم، بعدش میشه خون، خب این لایۀ پنهانِ فیلم منه که بخاطرش نخل طلا میبرم، شما مخاطب عادی فقط حق داری واسه آدم هایی که تو فیلم خوش حسابند و جوون مرگ میشن گریه کنی، تا میرسه به شاش، یعنی ارز رایج کلونی میشه شاش، فیلم اشارۀ باریکی داره به خودپردازِ گوشۀ کادر، رو خودپردازه نوشته چینوت، من علاوه بر گیشه دوست دارم منتقدین و مجلات رو هم راضی نگه دارم با این فیلم، و خب شاش هم مثل ریالِ خودمونه، طرف میگه این سیب ها چند؟ اون یکی میگه یه روز شاش، بعد این یکی میگه مرد حسابی داری گرون حساب میکنی ها، بعد سیب فروشه میگه اصلا برو از یکی دیگه بخر، بعد این یکی میگه نه بدش من، بعد شلوارشُ میکشه پایین؛ تا فرداش همون موقع می شاشه به محل کسب یارو، در این بخش از فیلمنامه دارم خیلی زیرکانه و زیر پوستی، مقولۀ تجارت جهانی رو به چالش می کشم، بدون اینکه دولت یا سازمان ملل یا نهادهای امنیتی منُ به چالش بکشن، و خب کلونی بو میگیره، دافه این بار یه تاپ مشکی تنشه؛ با جین زاپ دار، من بشدت روی انتخابِ المان های این فیلمنامه کار کردم، هنرمند باید تو همه چیز شدید باشه، دوست پسر اصلیه میگه اینطوری نمیشه دوستان، هفتۀ قبل سی و دو نفر از ماها بخاطر عفونت از بین رفتن، باید یه فکری کرد، اون پیرمرد سیاهپوسته که خیلی تک پر بوده تمام فیلم، از پشت درخت میاد بیرون و میگه اگه شاش پوله، پس هر کی کمتر خرج کنه پولدارتره، آه از این نقطۀ فیلم، آه از این نقطۀ فیلم، من خودم هربار به اینجاش میرسم اشک تو چشام حلقه میزنه، دوست پسر فرعیه میگه پس از این به بعد هرکی کمتر بشاشه اعتبارش بیشتره، هرکسی هم اندازۀ همون اعتبارش خرید میکنه، همه سر تکون میدن یعنی باشه، دوربین از فراز ملکوت، از بین ابرها میاد روی قلۀ برف گرفتۀ کوه ها، میاد پایین تر، از روی شاخه ها و برگ های مه گرفته میره روی تنۀ درخت ها، مثل توی تماشاچی قدم میزنه، از بین درختا میگذره، نزدیک میشه به جایی که دود سفید نازکی بلند شده ازش، یه فضای باز بزرگ؛ بین درخت ها؛ با یه عالمه آدم مرده، دوربین ثابت میشه، ایستا زل میزنه به کلونی مرده، صدای یه نفس عمیق میاد، دوربین شمرده شمرده  زوم میکنه روی یکی از اون درخت های اون دور دورها، یهو مثل برگشتن یه آشنا برمیگرده، هیشکی نیست، نه راوی نه تصویربردار، پس کی داشته فیلم میگرفته تو این صد و نود و هفت دقیقه؟ اینجاست که دیگه چیپس هاتون هم تموم شده، بعضیاتون هم یهو بیدار شدین، بعضیاتون دارین کاپشن تنتون میکنین که تیتراژش که اومد سریعتر بزنین به چاک؛ برین سیگار بکشین، یا از تماس های از دست رفته تون دلجویی کنین، دود سفید یهو فرو میشینه؛ مثل پیرمردی که زده باشی زیرِ عصاش، کف جنگلُ برگهای خیس پر کرده، نم نم داره بارون میباره، دوربین زوم میکنه رو خاکستر هیزم ها، یهو یه صدای آخیششش میاد و فیلم تموم میشه، خوشبختم خوشبختم از این که این شاهکارِ نابخشوده رو، به پایان باز سپردم، خوشبختم، خوشبختم که شاش را به دنیای تو کشاندم، اینا جمله هاییه که قراره تو جشنواره بگم، یه حالتی هم داره صورتم که مثلا من آماده نبودم خدایی، اگه میدونستم قراره بیام پشت میکروفن یه متنی چیزی آماده میکردم قبلش، جایزه رو که گرفتم بر میگردم میام ایران، پاپیونُ که وا کردم زنگ میزنم بهت، شاید هم نه، شاید دوباره نشستم و چهار تا عددُ گذاشتم کنار هم و کوریونُ آپ کردم، ته هنرمند از ته فیلم هم بازتره، کاش این هم پشت میکروفون میگفتم؛ حیف شد، خیلی حیف شد، عیب نداره حالا، بمونه واسه جایزۀ بعدیم
کوریون , رمز چهار تا یک

03:16

جمعه 23 مهر 1395
شدی اون آدمه که دوستش داره آدم، یهو میره خارج و با همون لبخند برمیگرده، آدم نمی دونه چی گمشده توش؛ چی رو باهاس بگرده و پیدا کنه
کوریون , سیگار، الکل، شیرکاکائو

03:15

جمعه 23 مهر 1395
به هیس افتادم، مثل شیر گازی که باز مونده باشه، پهن قدم زده باشه اتاقُ، از درز دراور رفته باشه تو، لباس ها رو بو کرده باشه، سرک کشیده باشه از گوشۀ کنار زدۀ پتو، بغل کرده باشه سردِ تنُ، خمیازه کشیده باشه، تکیده داده باشه به دیوارها، صورت چسبونده باشه به شیشه؛ بیرونُ تماشا کرده باشه، سبک قدم زده باشه تا زیر دوش، تا کنار حوله های سفید؛ تا درِ باز شامپو، رفته باشه لای درز دکمه ها؛ دکمه های کنترل، زل زده باشه به اپرای روسی ، هو کشیده باشه و ته سیگارِ کج مونده؛ زمین نخورده باشه ازش، نشسته باشه کف کفپوش، سربِ آگهی روزنامه رو بغل کرده باشه؛ قابِ کج اسب ها رو، پر شده باشه از اتاق، پر شده باشه از خودش، از سفیدِ پشت پرده ها، ترسیده باشه از خودش، برگشته باشه توی لوله ها
کوریون , مزامیر ورشو

03:14

جمعه 23 مهر 1395
پناه برده بودم از پناه بردن، که بازنده را، پناهی برای بردن نیست
کوریون , پاژ

03:13

پنج‌شنبه 22 مهر 1395
نشسته بودم داشتم اردک ها رو نگاه میکردم، برگشت گفت من چیزی از دست نمیدم، بعد اون یکی گفت؛ منم چیزی از دست نمیدم، دوباره نگاه کردم به اردک ها، اونا هم هیچی از دست نمیدادن، اصلا همین که حرف نمیزنن، واسه از دست نرفتنشون کافیه، یه موهبتِ به اندازه ای دارن اردک ها، سردشون نمیشه از آب تنی، سینوس شون نمیگیره از پاییز، تهش نوک دماغشون یخ میکنه که اونم میذارنش زیر بالِ خودشون، من تا حالا ندیدم اردک ها به هم بگن اگه تو بری دیگه تخم نمیذارم، یا بگن منم چیزی از دست نمیدم؛ تو اونور تخم بذار من اینور، یعنی فرقی نداره دو زرده باشه یا کلا سفیده؛ اردک ها عادت ندارن رابطه شونُ تخمی کنن، نصفۀ تلخ سیگارُ پرت کردم طرف اون سیاهه، اول فکر کرد غذاست، شلنگ تخته انداخت اومد سمتم، بعد به صرافت افتاد که این هر چی که هست غذا نیست، سرشُ کج کرد و نگاه کرد که داداچ طوقیمُ نیگا؛ سه ساله پاکم، از دست ندهندۀ لطیف تر سر گذاشته روی بال اون یکی، نوکِ دماغش هم یخ زده، خواستم بگم بکنش زیرِ بال خودت؛ یکم اردک باش، نگفتم، بجاش یه سیگار دیگه روشن کردم، نصفۀ تهش هم ننداختم واسه کسی
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

03:12

پنج‌شنبه 22 مهر 1395
تو مطلقا زیبایی؛ و من مطلقا اشاره ای نمی کنم
کوریون , برزخ مکروه

03:11

سه‌شنبه 20 مهر 1395
پناه می فهمی یعنی چی؟ تکیه دادن و چشم بستن و نفس کشیدن؟ اتفاقا بین کاراکترهای کمدی عاشورا، من صراحتا با یکی مثل ابالفضل راحت ترم، حسینِ این واقعه می دونست، ابالفضلِ این نماد؛ پذیرفت، اون هم نه هر پذیرفتنی؛ پذیرفتن این که توی پردۀ آخر نباشی، اما اونقدر باشی که دانای کل سناریو، پردۀ آخرشُ زنده ببره روی سن، و از اون حیاتی تر این که برای آخرین پرده، دلیل هم داشته باشه، بخش انسانی این آدم-نماد برای من، غیر از شکلِ محترمِ پذیرفتنش، زیباییِ مطلقِ پناه بودنشه، این آدم تیغ نمی فهمه، جراحت نمی فهمه، حتی اون اندازه فرصت نداره که توی پردۀ آخر، سینه سپر کنه روبروی تیر، این نقش محترم اما، یه چیزُ خوب می فهمه؛ تشنگی! در تصور من از جمعیتِ این کمدی، تنها فردیت پابرجاست که دفاعیه نداره؛ در محضر دادگاه نیست، و تنها چیزی که بعد از پذیرفتن ادامه اش میده، بغل کردن نقش های متممه؛ تشنه ها، بچه ها، و چقدر عظیم و چه اندازه هولناکه وقتی کسی، حتی در استعاره های خودش، پذیرفته باشه در پردۀ آخر چیزی نبودنُ، دست افتاده و پا بریده رفته باشه تا تهش؛ پناه بودنُ
کوریون , اکتاو آبی

03:10

سه‌شنبه 20 مهر 1395
کربن
کوریون , سک

03:09

یکشنبه 18 مهر 1395
من اگه جای الیاس علوی بودم، یه شعر اینجوری هم میگفتم که از حسین، ظروف یکبار مصرفش می ماند؛ از من ته سیگارهایی که تو را دوست داشتند، فوق العاده ست این آدم، خیلی بهتر از خیلی خوب های منتخب شماها، اونقدر خوبه که من وسط این همه چیزی که یادم رفته و اون همه چیزی که یادم نمیاد، وسط هپروت های فطرسی؛ یادم نرفت اون صدای تو قرآن قرآن قرآنشُ، یاد گرفتم پوست نارنگی رو میذارم تو زیرسیگاری، یعنی یاد که نگرفتم کشفش کردم در حقیقت، کشفش هم که نکردم، کپی دستکاری شده درست کردم از زیرسیگاری های قهوه خوردۀ کافه ها، سیگارُ که خاموش میکنی بوی بخاری میده، بوی همون وقت ها که پوست نارنگی ها رو میذاشتیم رو ارج، یادم باشه بعدا یه یادداشت رادیکال سوسیالیستی بنویسم من باب تظلم خواهی از تعطیلی کارخونۀ ارج، حالا اگه یهو وسطش هم فهمیدم که برو بابا خبرش خیلی قدیمیه یا اصلا تعطیل نشده یا گل ام آفساید بوده، باز هم به روی خودم نمیارم و به شادی پس از گلم ادامه میدم، ظهر دال بیدارم کرد، مصرانه؛ با فشار چند صد ثانیه ای روی شاسی زنگ، دوتا دیگه نذری اورد؛ فسنجون، زرشک پلو با رونِ درشت، چرا مرغ هاتون انقدر عضلانی اند؟ چرا انقدر دور بازو دارن آخه؟ یه شاعرِ واگرا مثل من، که دور بازوش به زحمت اندازۀ کِش دور ظرف نذریه، چطور روش بشه رونشُ به نیش بکشه آخه؟ سوال از اون مهم تر اینکه؛ چرا دست برنمیداره؟ اصلا سر ظهر نذری از کجا پیدا میکنه با اون لبخند شیرازیش؟ اتفاقا جهد و وجدی که من در این شیرازیِ نازنین دیدم، تمام پیش فرض های قومی رو پاک کرده از ذهنم، تو پارکینگ صبح به صبحِ جمعه که من خوابم، سطل کف و اسفنج به دست ماشین میشوره بدون استثناء، خوابم از کجا میدونم؟ خواب به خواب که نمیرم که، میبینم آخرش، همچنان و هنوز یدونه از اون چند تا شیشه یا قوطی یا دست سازشُ هر چند وقت یه بار، یازده و نیم دوازده شب در میزنه و میده، نمی نوشم نمی فهمه، منم نذری میدمش به آر، کش و روبان هم نمیبندم، الان باز چند روزه فاز شیعۀ پیغمبر ورداشته، قفل نذری کرده و چقدر خوبه که کلیدش پیدا نشه، اصلا کلید این قفلُ باید قورت داد، بس که منوی نذریش انتخابیه؛ ئه! نوشابه زرد.. یهو فرداش مشکی میشه مثه پیراهنش، نذری باید سبزی پلو ماهی باشه؛ فرداش سبزی پلو ماهی میاره مث پیرهنش، خب سبزی پلو ماهی مثل پیرهن هیشکی نیست، جز دوست خوبم خوانندۀ مردمی و ورزشکار جواد یساری که فول آلبومشُ محرم به محرم میریزم تو گوشیم، ولی خب اگه نمی گفتم سبزی پلو ماهی میاره مثل پیرهنش، ریتم روایتم خراب میشد، خب خراب بشه که بشه؟ بعد چطوری اون خرابِ رو سیاهِ تو دماغی، رووش بشه بره روضۀ ابی عبداللّه؟ فرمایشاتی می فرمایید مادمازل، فن پیج چاووشی که نیست؛ وبلاگه، اون هم فاخر، اون هم با آموزه های فلسفی و عمیق، بعدش نشستم چندتا از این یادداشت های قدیمی کوریونُ آپ کردم، چون احساس کردم در این روزهای دلگیر، موظفم خیلی دلگیر بنظر برسم اما خب نشد، آدمِ اون نوشته ها رو یادمه، خوبیش اینه که مخاطب اون نوشته ها رو یادم نیست، و فارغ از همۀ این ها، تجریش نارنگیِ نارنجی نداشت، زردهاش هم بوضوح تو آب باطری خوابونده بودند، الان هم چایی ریختم واسه خودم، اگه حدّ فشلِ یادداشت اجازه میداد، الان پنبه هم گذاشته بودم لای انگشت هام؛ داشتم لاک میزدم براتون، زرشک پلو رو گرم کردم و خوردم، درد سوگواری هم پیچید تو احشای داخلیم، یه ساعت و نیمه دارم چایی نبات میخورم روش، حقیقت اینه که ما می میریم که هیئت محل جایزه برده باشه جناب علوی، بپوشم و برم ته سیگار پرت کنم جلوی هیئت ها، یه کم شما سوگواران ترگل ورگل و عمیقا متاثر شده رو دید بزنم و سوژۀ جدید در بیارم ازتون، اجرش هم این باشه که الیاس یه شعر جدید بگه، دال هم دست از سر قیمه اوردن برداره امشب؛ انشاء اللّه
کوریون , رمز چهار تا یک

03:08

یکشنبه 18 مهر 1395
پژواک می شوی در من، ناچار می کنی که بر توده سنگی، فریاد کرده باشم
کوریون , برزخ مکروه

03:07

یکشنبه 18 مهر 1395
باران باران می خندی، و فراموش می کنی که سال ها، میراب خشکسالیِ لب های تو بوده ام
کوریون , پاژ

03:06

یکشنبه 18 مهر 1395
زنگ بزن 
یا خبرم را بگیر لعنتی!
 از کسی، از جایی 
این نمی شود که دیگر 
هرگز
 هرگز 
هرگز نباشی 
این برای من 
زیادی صریح است
کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

03:05

یکشنبه 18 مهر 1395
دوستم داری؟ -اونقدری که الان اگه حتی به شوخی هم بهت بگم نه، گریه ام بگیره
کوریون , سیگار، الکل، شیرکاکائو

03:04

یکشنبه 18 مهر 1395
خوبی؟ -بهم نمیاد؟
کوریون , سیگار، الکل، شیرکاکائو

03:03

شنبه 17 مهر 1395
آرامش عین الکله، عین حشیش، عین مرگ؛ فرق داره واکنش آدم ها بهش؛ یکی قهقهه میزنه، یکی کز میکنه، یکی گریه، بدبخت تر از همه اونیه که بیقرار میشه؛ از قراری که باید بگیره
کوریون , جماهیر

03:02

پنج‌شنبه 15 مهر 1395
دو سه تا بود؛ همۀ چیزی که حکمِ قرابت داشت واسم، مثلا پفک می خوردم باهات، آهنگ می فرستادم برات، ساده و پیش پا افتاده بودم؛ هستم، حتی همون وقت هایی که تظاهر میکنم به پیچیدگی، یادمه سیگار هم بود؛ الکل، خرید، مسافرت، یه لیست بلندبالای بهانه داشتم اون روزها؛ واسه دوست داشتنِ همه، واسه نزدیک موندن، واسه دست نکشیدن، سفید شد آخرش، دوباره خط کش ورداشتم، زیر قرابت دهنده ها، با خودکار آبی یه خط افقی کشیدم، دو سه میلیمتر پایین تر رفتم از خط، یه خط آبی دیگه کشیدم، خط کشُ گذاشتم کنار، شماره زدم یک با یه خط تیره کنارش، سفید موند، گاهی با مداد یه چیزی می نویسم این ورِ یک، گاهی هم خب؛ پاکش میکنم، خواستم بگم عوض نشده چیزی؛ فقط دیگه نمی تونم با خودکار بنویسم، قطعیتم جریحه دار شد آخرش، تصور میکردم فراتر از قرابت و دلخوری، ماورای خشم و خودخوری؛ نا امید شدن از آدم هاست؛ نه این نیست، فراتر از همۀ این ها، نا امید شدن از خودته، خسته شدم از این پوستینِ بره پوشیدن؛ ببعی سر بریده بودن، گرگ بودی؟ بودم، گله دریدی؟ هیچ وقت، ولی دریدی؟! آره آره، زوزه هم کشیدم روی کوه؛ ماه ها رو به ماه، عزیز نسین یه داستانِ کوتاه داشت، اول بودم یا دوم؛ زیر کرسی خوندمش، گوسفندی که گرگ شد؛ یا یه همچین چیزی، یه مجموعه داستان بود؛ کوتاه گمونم، دقیقشُ یادم نیست، گاهی خودمُ با همون گوسفنده تسکین میدم؛ با ناچاریِ اون گرگه، گاهی هنوز یادم میاد که دبستانم تموم نشده بود که توی چهارده اینچیِ سیاه و سفید؛ سوخته های هتلُ دیدم، راویِ گرگ ها شدن خطرناکه، اینُ تو کله ام فرو کردم همون دوره ها، الان دیگه پرزِ فرشم رفته؛ قیر زیر سرامیکم، الان دیگه شکافِ پارگیِ کتفم بنفشه، الان دیگه تن می کشم به درخت ها، رّد میندازم و بارون، بند نمیاد که نمیاد، الان دیگه رو دوتا پای عقبم میشینم، مگس ها قدم میزنن از گوشۀ پلکم؛ تا ته پوزه ام، بی وزنِ بی وزنم؛ مثل بریده های ماهِ توی شاخه ها، هی هی هی! هی احمق! چجوری یادت رفت؛ "هر دری، یه جوری وا میشه" رو؟
کوریون , فانوس چروک

03:01

چهارشنبه 14 مهر 1395
گاهی خودمو گوگل میکنم، اسم فامیلمُ، ته موندۀ بابامُ تو نت، اسم کامل امُ به فارسی، اسم کامل امُ به انگلیسی، تعمدا با غلط تایپی، با نگارش های ممکنِ لاتین، تب به تب بین ایمیج، بین ویدئو، بین شاپینگ، بین آل می چرخم خودمُ؛ نیستم، هیج جا نیستم، هیچ چیزی ازم نیست، هیچ چیزی ازم نمونده حتی یه مکث، یه مکثِ قبلِ کشف؛ شکلِ گوگل کردن های چند سال پیش، همون موقع ها که باید حتما انتر میزدی، حتما کلیک می کردی رو سرچ، گوگل تر و فرزتر شده، لوندتر شده، مثل این جوونترهای همه چی خونده و همه چی دیده و همه جا رفته و همه کار کرده، حرف تُک زبونتُ میگیره، میپره وسط تایپ کردنت، بهت آفر میده، بهت میگه نه بعید می دونم منظورت این باشه، منظورت اون یکیه، بعد اون یکی رو نشونت میده؛ پررنگترش میکنه، بهت میگه میخوای فقط نتایج اونُ نشونت بدم بجاش؟ آدم چیکار میتونه بکنه؟ چیکار می تونم بکنم؟ ام زنگ زد گفت تهرانم، خودتُ برسون فلان جا، رسوندم خودمُ، ام اند ام شدیم؛ اسمارتیزی و رنگ رنگ؛ خوشمزه و تموم شدنی، گفت حضیضه؛ جایی که واستادی، سبقت بگیر ازشون، بالا بیا از این یو شکلی که تهش موندی، اون صندوقِ همه چی توش ریخته اتُ وا کن، ام اس داسه تهِ قلبش؛ گوگلِ چند سال پیشه، هنوز هم دکمۀ سرچ داره، تبارش تبار خودمه، یادمه گریه های وقتِ عرق خوریشُ، اونقدری دوستش دارم که پاشم بکوبم برم اون سر شهر، اون قدری دوستش دارم که بپرسم ازش واسه کی؟ واسه کدوم تماشاچی؟ شک نکرد گفت خودت، خودم؟ خودم بقدر کافی خودمُ دیدم، خودم خیلی وقته گوگل میکنم خودمُ؛ نیستم، چجوری نشونتون بدم این نیستن چیه؟ چجوری حالیتون کنم تماشاگر کیه؟ آره، بلدم و میتونم آتیشُ گوگل کنم، آتیش عکس داره، ویدئو داره، هزار هزار صفحه توضیح داره؛ مستند علمی قاطع محرز! سه ضلعیِ گرما اکسیژن مادۀ سوختنی، گاهی رنگش سرخه؛ می دونم! گاهی سرخ تره؛ این هم می دونم! یه وقتایی آبی، یه وقتایی هم رنگش خاصِ همون چیزیه که سوزونده؛ می دونم، دود از سرش بلند میشه، تهش هم خاکستره، تموم میشه وقتی یه ضلعش گم شه؛ هوا نرسه، سردش شه یا چیزی نمونده باشه از مادّه، ولی همینه؟ یه جمعیت از چند جزء صریح؟ کو سوزش دستت؟ کو آخِ تو دهن مونده ات؟ مکثت کجاست؟ کشفت کجاست؟ باید دست کرده باشی تو آتیش، باید یادت بمونه؛ تماشاچیش
کوریون , فانوس چروک

03:00

سه‌شنبه 13 مهر 1395

این مالیخولیای یکی یکی دکمه های پیرهنت

 که باز می شوند تا 

بسته شود چشم هام 

روی شانه هات 

تمام نمی شود انگار 

آرامِ مداومِ خیال آغوشت

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

02:59

سه‌شنبه 13 مهر 1395
تو برزخی، بگذار در تو بایستم
کوریون , اکتاو آبی

02:58

دوشنبه 12 مهر 1395
منظرۀ تغییر متشنج ام میکنه، از بهم خوردن روتین ام متنفرم، مثلا مامان اجازه داره پنجشنبه ها زنگ بزنه؛ یک تا سه دقیقه، اجازه داره بپرسه غذا می خورم یا نه، لاغر شدم یا نه، هوا سرد شده یا نه، حتی اجازه داره از نوه های پریماتش حرف بزنه؛ من هم مشتاقانه وانمود کنم که عاشق باغ وحش ام، از سه دقیقه بیشتر اگه نشه، حق داره بپرسه کی میای یا چرا سر کار نمیری، ولی نباید یعنی حق نداره وسط هفته زنگ بزنه یا تصور کنه میتونه شکل روتین امُ تغییر بده، دو سال می رفتم پیش جعفری یا پونه یا حالا هر کسشعری که اسمش بود، یه ختم انعام می گرفت وقتِ کوتاه کردن مو، بعد سکته کرد، زمین گیر شد؛ چند هفته دربدرم کرد، بعد از اون چند هفتۀ تاریک و ظلمانی، سه سال تمام می رفتم پیش میلاد، این دو سال آخرُ می نشستم تو مترو، زنگ می زدم و وقت ویزیت می گرفتم، عادت داشت از دوست دخترش از زنش از جزئی ترین اتفاقات زندگی مزخرفش حرف بزنه وقتِ اصلاح، عادت داشت نسکافه تعارف کنه؛ منم بگم نه، بار آخری که رفتم نسکافه تعارف نکرد، این واسه شما یه جملۀ خبری ساده ست، واسه من تیغی بود که کشید رو مچش، من بندرت و تقریبِ نزدیک به هیچ وقت، متعهد میشم و توی همون دوره های کوتاه تعهد، بشدت پرتوقع ام، نباید روتینُ بهم میزد، باید دوباره تعارف می کرد که دوباره بگم نه، دلم صاف نشد باهاش، دو ماه بلند شد موهام که ببخشمش؛ نتونستم، امروز ظهر، نقطۀ عطف نود و پنج ام بود؛ تشنج زندگی خطیم؛ بحران تغییر آرایشگاه، این جدیده اسمش سعیده؛ ممکنه قافیه اش جور در بیاد اما به هیچ وجه ردیف نیست، سردر جَیبِ مراقبت فرو بردۀ برترِ خوارزمیه، ظنّم میگه یه حبّ گذاشته پشت دندون نیشش، ریز ریز سق میزنه لابلاش، یه جوری تو چُرته که باید نوک سینه اشُ بپیچونی که بسه رسیدی به استخون، بیا این طرفش هم کوتاه کن سفلیسیوس، کارتشُ گرفتم، خودکار گرفتم اسمشُ بنویسم، حفظ کردن اسم هم متشنج ام میکنه؛ جوهر نمی ماسید، مثل رنگین کمون پخش می شد رو سفیدی حافظۀ کارت، کم کم باید بگردم چند تا جملۀ رنگین کمونی پیدا کنم واسش، علی الحساب یکی دو سه سالی سرش رو شونه هامه وقت چُرت
کوریون , فانوس چروک

02:57

یکشنبه 11 مهر 1395
یادم میاد میرزا، فردای روزی که صلاحی رفت، یه یادداشت نوشته بود که عمران کودکانه هاشُ پشت سیبیلش قایم می کرد، دیدی یه وقتایی یکی یه چیزی میگه که تُک زبونت بوده؟ اونقدر به دلم نشست که یادم نرفته این همه سال، منم همینم یحتمل، من البته مشکل سبیل ندارم، دو ماه میذارم ذکام میشم میندازم گردن پشت لبم از ریشه میزنمش، من مشکلم لبخنده، پوزخند نه دقیقا همون لبخند، پنجاه میلیون ساله که مشکل لبخند دارم، مطمئن نیستم چی کی و کجا رو پشت لبخندم قایم میکنم، اما حتی اون روز، بعدِ همون یادداشت هم، لبخند زده بودم، لبخند به وضوح رو صورتم اضافه ست، اگه اختیار حالت احمقانۀ صورتم دستم بود، ترجیح میدادم یه رگۀ ملموس خشونت می داشتم بجاش، زخم قمه و ترَک ابرو که نه؛ سادۀ خشونت هم کافی بود برام، باهات موافقم که می شد یه دماغ باریک، سربالا یا دست کم غیر سینوسی رو بذارم تو اولویت اولم اما، اون دیگه مشکل بیننده هاست و دقیقا و ابدا و هیچ وقت، مشکل بیننده ها مشکل من نبوده و نیست، هیچ آدمی اون قدر وقت نداره که جای بقیه زندگی کنه، هیچ آدمی اون قدر وقت نداره که حتی جای خودش زندگی کنه، هیچ آدمی اونقدر وقت نداره که وقتشُ خرج لبخندش کنه؛ خرج اضافه های صورتش، فروشنده رو دیدم امروز؛ تو خلوتِ چهار عصرِ باغ فردوس، یه سر رفتم کافه؛ نشستم و بلند شدم، یه ریزه بارون هم گرفت؛ بی اثر و کم رنگ، از اون بارونایی که  توی نوربالای ماشین ها میشه دید، رو صندلی های پاساژ نشستم؛ زیپ هودی رو بالا کشیدم و لبخند زدم، پیتزا سفارش دادم، خوردم و ورم کردم و سیگار کشیدم و لبخند زدم، مامان زنگ زده بود ریجکت کردم و لبخند زدم، دست دراز کرد تراکت بده یکه خوردم و شوخی کردم و لبخند زدم، تصمیم گرفته بودم پیاده برگردم، از پارچه سیاه ها ترسیدم و تو ترافیک موندم و لبخند زدم، بهشون گفتم بعد شام میام ونک، گوشی رو خاموش کردم و شام نخوردم و لبخند زدم، امشب حوصله حرف زدن نداشتم، حوصله حرف زدن ندارم این روزها، در تنم خرچنگی ست عمران، خرچنگی که مرا می کاود
کوریون , صحاری

02:56

شنبه 10 مهر 1395
شنبه تالار آینه بود، دوشِ بعد کسالت؛ آغوش پیاده ها، سر و دست بریده ها، دژاووی پلِ فرو ریخته، سلاخی خزه از آجر، رطوبتِ جدا کردن پوست از آینه، زل زدن وقت می گرفت، شُره می کرد پذیرش ساکت خون، معبودِ نمرده ایستاده بود، روی عرض آجرها؛ سفیدِ دستکش و پیشانی، شنبه بو کردن سنگ بود، گرفتنِ شرح جنازه ها از آب، سنگ ریزه های زیر پل، توله گرگِ دویده بود؛ بی جنگل و پروانه، برهنه دست گشودن؛ چهار میخ مثل اسپویل؛ جلجتا، تاج، هان سولو، نوشته بودم ایشتار، قلب سایفون سرخ شد، دوباره دستم نرسید، راستش مثل لاس، این پست لکنتِ موسی ست؛ راز دود شعله؛ بریده بریده های پیام، هشدار پنهان کوهپایه، شیهۀ مقدور یونیکورن، سوپرانوی موحش ارتفاع، غلظت سرخِ گوشۀ میز؛ چکه چکه تا کفپوش، دلم گرفته پترو، تیغ اوکام می بُرد، خون تازه بریز، شعر تازه بگو، شنبه تالار خون بود پترو، شنبه تالار خون بود
کوریون , پتروچلهوف

02:55

جمعه 9 مهر 1395
میانِ همین رفتن ات، میان گاهِ آمدنت، دنیا همین حوالی دلگیر است
کوریون , اکتاو آبی

02:54

جمعه 9 مهر 1395
آفتاب، صورت به صورت می گذاشت، ظهرِ جمعه، گونه می بوسید
کوریون , پاژ

02:53

پنج‌شنبه 8 مهر 1395
پنج شنبه صفر کلوینه؛ سفیدِ تورنسل، پنج شنبه خط افقه؛ صبح دریاست، برنج گذاشتم؛ یه دم کنی گل گلی روش، قهوه سازُ روشن کردم، لُپ کشیدم از پنجره، غیژِ خیابون بلند شد، یادم بنداز بهت بگم آهنگ جدیدۀ سیروانُ دوست دارم؛ سوزن سوزن شدنِ پوستُ زیر تیشرت؛ زیر کجِ آفتاب مهر، شهرِ قبلِ ظهرُ نمی فهمم؛ خودِ وقتِ دوازده امُ، اف گفت دو روز دیگه میریزی تو گوشیت؛ بعدِ این که گفتم زدبازی رید با این آلبومش، اف یو اف، چه می دونی آخه چه حالیم، این روزها "یه قاب عکس خالی ام"، خالی ام و یه پیک پُر عرق ریختم؛ آویشن دیگه، هنوز نزدم زیرش؛ لایک بهم، یه رول هم پیچیدم یواشکی؛ آویشنُ بشوره ببره، شب عروسیه رو پشت بوم، مالکِ سگ سیاه زن میگیره، صاحبِ سگ سفید شوهر، مامانشون زنگ زد که قدمت روی چشم، پیچوندم که تهران نیستم، برم جوراب پیدا کنم، لباس بپوشم، دو تا کار دارم امروز تا شب، دومیش از اولیش راحت تر، اولیش از دومیش واجب تر، هلاکِ آدم، گیجیِ وسط واجب و علاقه ست، همینه که هلاک نمیشم، چاییم سرد شد، دیرم شد، وعده به شب
کوریون , صحاری