histats.com

02:34

چهارشنبه 31 شهریور 1395
یه عقرب کوانتوم تو اتاقمه، بُعد زمانُ ماسکه کرده از شش و بیست دقیقۀ عصر، از خود چهارشنبه ده شهریور تا همین امروز و دقیقا همین ساعت، از کف دست هام از زیر دمپایی از گوشه های دیوار از حفره های سقف از توری پنجره رد میشه؛ مرز نداره، مرگ نمی فهمه، عصرها سوار آسانسور میشه، یه دور میره ته کوچه، زیر چتر پهن برگ ها، زیر زردی چراغ های برق، سلفی می گیره از خودش، بعد دوباره بر می گرده؛ زل میزنه بهم، به خط لبخند روی گونه ام، دمشُ بلند میکنه رو سرش، که یعنی ایناهاش، با این زدم کشتمت، میکُشه مکث می کنه اتفاق نمیافته، پی رو فشار میدم تا چهار رقم اعشار، جی رو میزنم تا بی وزنیِ همکف، شب ها میرم زیر یرقان چراغ های برق، عصرها سوار دوچرخه شهریور تهرانُ رکاب میزنم، صبح خسته بر میگردم، خسته خوابم میبره، یادم میبره آخریش بود؛ آخرین نود و پنج، پنج صبح می پرم از خواب، دوباره بر میگرده، زل میزنه بهم، به خط اشک روی گونه ام، دمشُ بلند میکنه رو سرش، که یعنی ایناهاش، با این زدم خودمُ کشتم
کوریون , مزامیر ورشو

02:33

چهارشنبه 31 شهریور 1395
من اعتماد کرده بودم، پس بودم
کوریون , اکتاو آبی

02:32

سه‌شنبه 30 شهریور 1395
از یوسف ات، بوی پیراهنش مانده
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

02:31

دوشنبه 29 شهریور 1395
ما روزهامونُ سوا سوا دق کردیم پترو! تقصیر هیشکی هم نبود، کارِ توری های عقیقه، گرگ شعر آخرتُ عشق کردم، چکمه در اوردم پوست پوست راه رفتم رو یخِ بند آخر، دو تا از هر صد تا شعرتُ دوستش ندارم؛ بی تردید، دستم نمی رسه به گفتنت، بزنم زیر چونه ام؟ اینفکشن انگشتتُ بلدم ولی، چند سال شد؟ ده سال؟ نذارم عمرا دست کسی چلّه بگیره به کشف، نمیشه حرف زد می بینی؟ گوگل میکنن نفله ها، کلمه بیشتر استفاده کن، فی الواقع کلمۀ پر استفاده بیشتر استفاده کن، یه چیز مشترک یه چیز مردمی مثل تانک، ببینم چه میشه کرد، واست کامنت گذاشتم ماتریوشکا، فیلترشکنه شکست، چلنج جدید چال لپ داره، خیلی خیلی خیلی عمود؛ میخِ توی زانوم بود؛ کف کردمش، مثل هواپیما پر شدم از آسمون، معرکه گذاشتم اسمتُ، نابغه و شلخته ام هنوز، مگه نه؟ آره که مگه نه، از یک و نیم تا حالا دارم میخندم به اسمت، بگیر بخند، زندگی کن پترو!
کوریون , پتروچلهوف

02:30

دوشنبه 29 شهریور 1395
آخرش تو را به کشتن تو می برم، به نسیانِ پادساعتگرد اتفاق
کوریون , پاژ

02:29

یکشنبه 28 شهریور 1395
دست می کرد تو گردنش عیدی در می اورد، نخودچی کیشمش، مفاتیح الجنان، دستمال کاغذی، قبض برق، بعد یکی یه جا دست کرده تو گردنش در اورده دیدن برق میزنه گفتن واو، یه عالمه آدم خاطرخواهش شدن، خاطرخواه نداشت، پسرخاله های سیبیلوی مامان مثل پرستوها رفته بودند اونور مدیترانه، همون دوره ها بود که مُد شده بود نگاتیو بیست چهارتایی ها رو ببری عکاسی، ده دوازده تا عکس تار و چند تا صورت کج و کوله تحویل بگیری، پیرزنُ با نارنج های تو حیاط سپرده بودن به زمان، بیست چهار ساعته تنها بود، نگاتیو که هیچ، صورت هم نداشت، مثل تهِ نارنگیِ تهِ یخچال مونده بود، هیچی نداشت هیچی، یعنی یادمه مهدکودک بودم که مامان، یدونه از این نیشگون ریزها گرفت ازم که عیدی رو برگردونم، از این دویست تومنی ها بود؛ تا نخورده، مسلمه که برنگردوندم، مامان ولی دوتا دویستی تا خورده گذاشت زیر فرش، لبخند چروکشُ دوست داشتم، عاشقش شدم وقتی واسم پفک خرید، از همون پفک ها که اسم دخترش روش بود، مامان هر بار حرفش می شد می گفت پیرزن پای تا سماور رفتن نداشت، لابد اون یکی خاله ام بوده، بچه بودی قاتیشون کردی، مسلمه که قاتی نکردم، چرا مامان ها انقدر احمقند؟ اون یکی خاله اتُ از خال گندۀ کنار لبش که نمی دونم واقعا چرا یه زمانی بیوتیفول محسوب می شده یادمه، ابدا هم دوستش نداشتم، در واقع هر وقت می دیدمش حملۀ عصبی دست می داد بهم، وحشت داشتم از جوری که می چلوند، این خاله ات بود که دوستش داشتم، واسه شیشه رنگی های رو طاقچه اش، واسه روسری بی حالی که سفتی گرهش چونه اشُ گرد می کرد، واسه اون یه باری که گفتی سرتُ وردار پاش خسته میشه گفتم نه، نارنج ها رو شوت می کردم تو بلوک سیمانی ها، دستمُ مثل ملخ هلیکوپتر می چرخوندم رو سرم که خوردم به ملافۀ بزرگ روی بند، سینه بند کرم کهنه اش داشت اون زیر، با خجالت آفتاب می گرفت، زنگ زدم به مامان گفتم گریه کردن نداره که، آدما میمیرن دیگه، کسی باید واسه مرده ها گریه کنه که خودش نمیره هیچ وقت، احتمالا باید یه جملۀ دیگه در بیارم از گردنم، اونقدرهام که فکر می کردم تسکین نمیده سوگوارُ، مامان نگفت واو؛ وسطِ خاطره های مچالۀ حوصله سر بر، وسط خدا عاقبت تو یکی رو بخیر کنه گفتن هاش، یه انا لله و انا الیه راجعونِ دیگه گفت فقط، یه بی خردیِ تسکین دهنده ای داره مامان، عین مشکین تاژه، بور نمی کنه حرف هاش، همین طوری سیاه و نرم نگه میداره آدمُ وقتِ مصیبت، برعکسِ بابا که خردمندی منزجر کننده ای داشت، یه تشت اسید سولفوریک بود واسه شورت لک گرفتۀ اغماض، هاهاها من عاشق این مثال های نازنینی ام که میزنم، عاشق این نیم خردیِ دلخواهم، مامان قبل از قربون صدقۀ همیشگیش، دوباره یکی از اون فرازهای بالیوودیشُ رو کرد که سر بذاره زمین، خیالش از همه چی راحته، دلش شور منُ میزنه فقط، گفتم باشه باو، چرت نگو فدات شم سلام برسون خدافظ، مصرانه تکرار کرد خدا عاقبت همه رو بخیر کنه و قطع کرد، این دقیقا همون بی خردیه که حرف میزنم ازش، خب اگه قرار بود خدا عاقبت همه رو به خیر کنه جهنم می خواست چیکار؟ اصلا زمینُ خلق کرد واسه چی؟ اینا البته سولفوریک اسیدهای باباس، ژنِ معیوب ضدحال، شورت متعفن استدلال، عاقبت بخیری مثل شب بخیره؛ گواهی نمیخواد، همینطوری الکی دلگرم میکنه آدمُ، دلگرم کننده تر اینه که مجبور نیستم زنگ بزنم به کسی، خصوصا الان که دستمو زدم تو شارژ، دارم تلاش می کنم واسه تَسلّای بعدی، یجوری برق بزنه واسشون که بگن واو، انادر میرکل؛ وی ویل هاگ یو مسیو کقیون
کوریون , اکتاو آبی

02:28

یکشنبه 21 شهریور 1395
آه تن سردم! تصدق صدایتان بشوم، خواب بودم، نشنیدم، برنداشتم، خدا بخواهد بهار که برگشتید شرحِ فرهان می دهم، استکان می خریم با هم، می رویم پشت نیزار، لبِ آب اگر بشود، راستی نشد بگویمت، خبر شدم آخر الامر نقلیه آمد، دیشب جنازه ها را برد، گذاشته و گذشته هاشان را برد، به تورنتو بگو من نیز شنیدم، مغموم شدم، چاره اما چیست، چه می شود کرد در این برزخ آه؟ حائلِ دست ساز، حائلِ اشرف است، حرف زیاد دارم اما، خدا ولیعهد را نگه دارد
کوریون , آلفردو، مرغ ماهی خوار

02:27

یکشنبه 21 شهریور 1395
ختم شدی به کف زدن، برای نمایشنامه ای که روی سن می رفت تا هرگز، تماشاگری نداشته باشد
کوریون , پاژ

02:26

شنبه 20 شهریور 1395
من بشدت آدم مهربونیم، عینِ سگِ گشنه مهربونه نگام، مهربون ها امن و بدبخت اند، من هم همینم؛ امن و بدبخت، واسه همینه که میشه دوستم داشت، همزمان میشه بیزار شد ازم
کوریون , فانوس چروک

02:25

شنبه 20 شهریور 1395
من به عاریتِ حضور تو ایمان داشتم، به گاه گاهِ بازی دوست داشتن ات
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

02:24

شنبه 20 شهریور 1395
«داوود یه لشکر به آب داد، تهش با یه مشت شل و پل زد جالوتشُ کشت، خفه شو نپر وسط حرفم.. طالوت جالوت داوود یا هر خری.. پات واستادن هرچی هم که بی شعور باشی، بشین غر بزن پرتوقع و نفهمی همیشه! نمی فهمی خوشبختی، نمی فهمی چون دوست داشتن حالیت نیس»
کوریون , ظلّ اللّه

02:23

پنج‌شنبه 18 شهریور 1395
یه روز شاید بخورم زمین، یه روز که وسط کوچۀ مسجد جامع، داری برمیگردی از کتابخونه، کسی خبردار نمیشه افتادنُ، خاک طعم همه چی رو می بره، خاک ،طعم همه چی رو میبره.. قرآن و کنیاک نداره، عقل آدمه که زایل میشه، اینارو به کی میشه گفت، به کی بگم که زمین نخوره یهو؟ من و تو یه مشت کلمه اس، ما همش یه لغته؛ شیوۀ روایته، راوی هر بار عوض شده هیوا.. راوی هر بار عوض شده.. می ترسم بدجوری می ترسم، دلم مثل پرده سبزهای مینی بوس، لای باد و شیشه مونده، یه جوری شده دلم، از اون جورها که بخواد ناجوریشُ ببره یه جائی، گمش کنه و به هیشکی، به هیشکی، به هیشکی دیگه نشونش نده، می دونم، می فهمم، زمین می خورم آخرش یه روز، خاک هم طعم همه چیمُ میبره، اینا رو به کی گفته بودم که یادم نیست، اینا رو به کی گفته بودم که یادم نمیاد
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

02:22

پنج‌شنبه 18 شهریور 1395
از سطر امروز مردی می افتد که وقتِ گریختن، پایش به نقطه گیر کرده بود
کوریون , پاژ

02:21

چهارشنبه 17 شهریور 1395
از من بعید نیست که در عمدِ این اشتیاق، به سهوِ چشم تو افتاده باشم
کوریون , اکتاو آبی

02:20

جمعه 12 شهریور 1395
تو؟ یه سایه بودی، هم قدّ خواب نیمروز من، از توی داشبورد ورت داشتم، از وسطِ شلوغیِ اون دوتا سی دی قرمزها، جعبۀ دستمال کاغذی، گلچین ایرانیه، این کابله که نمیدونم مال چیه، شاد 78 و اون سی دی سبزه که ارور میده همیشۀ خدا، ها کردم به سی دی، کشیدمش رو تیشرت، حول یه دایرۀ فرضی تمیزش کردم، سی دی رو نباید رفت و برگشتی تمیز کرد، بدتر خش میافته، باید بذاریش کف دستت، شکلِ دست تکون دادن های خداحافظی، بکِشیش روی یه سطح نرم، نشد بکشیش رو تیشرتت، نشد بکشیش روی جینِ نرمِ بالای زانوت، خط و خشُ پاک کردم از تنش، میسیسیپی وان می سی سی پی تو می سی سی پی سه می سی سی پی فور تا لود شد، نه، اینُ که نمیخوام نکست، دیدی آدم وقتی دنبال یه چیزِ بخصوص می گرده، همه هرچی تو دنیا غیر همون، چقدر نخواستنی میشه؟ نکست نکست نکست این هم که نه، کولر نداره، داره اما خنک نمیکنه، بادش خفه تر از هُرم بیرونه، شرجی تر از نسیمِ سر ظهرِ ساحل، گارانتیِ پنج هزارتا خنکش نمیکنه، سیلِ خبرِ رادیو خنکش نمیکنه، جاده هراز خنکش نمیکنه، دوغِ فیکِ آبعلی خنکش نمیکنه، مه شکنِ سر گردنه خنکش نمیکنه، مثل خستگی می چسبه به تن آدم، دیدی؟ دیدی نگرفتی آخرش، رختشُ از تنم؟ وسط جاده واستادم آب معدنی بخرم، واستادم سیگار بخرم، زدم کنار در واقع، واقعیتی که حکومت از شما پنهان میکنه اینه که آدم اگه وسط جاده واسته می میره، یه واقعیتی هم هست که من دارم از شما پنهان میکنم، این که کنار جاده هم آدم می میره؛ یه هوا دیرتر و دردناک تر فقط، نوشمک خریدم بجاش، نارنجیش؛ احتمالا پرتقالی، من یه خر سیالم، یه نابالغِ ابدی، با شست و اشارۀ دست چپ، تیشرت خیسُ از گودی کمرم کشیدم بیرون، با حرکت مچ خنک کردم خودمُ، پای پُرتاولم هم یهو تو بُهت راه، دراومد از تو کفش هام، بندهاشُ وا کردم جورابُ در اوردم، از صندوق عقب دمپایی مسجدیه رو دراوردم، لخ لخ برگشتم تو ماشین؛ با لب نوچ و نارنجی، من بشدت معترضم به این پاکتای جدیدِ این سیگاری که من معمولا میکشم، مثل زیرپوشِ سفیدِ کهنۀ تو وایتکس مونده، لمس نشده از هم می پاشه، حتی همین چند هفته قبل رفتم سایت دخانیات؛ ارتباط با ما، که اعتراضمُ مکتوب کنم، شماره گذاشته بودند رفته بودند ناهار، یکی از دوستای یکی از آدم هایی که گاهی می بینم یه بار بهم گفت بع خب اینجوری وا نکن، یه فندک بگیر زیرش نایلونش آب میشه.. بقیش هم نشنیدم، چون بشدت مشغول لبخند زدن و زیر لب گفتنِ این بودم که شما دیگه چه عن های متبختری بودین، بیسکوئیت مادر باشه یا سیگار، فرقی نمیکنه، من اصولا از پسِ باز کردن پلمپْ نایلونی ها برنمیام، در واقع تنها بخش شلختۀ زندگیم، همین باز کردنِ چیزهاس، نایلونش تو هرمِ داغِ بی رحمِ فندک آب شد، ریخت رو فیتیله اش، فاتحشُ خوند، از فندک های استوانه ایِ سینه سرخ و سیمین ساقِ ماشین ها متنفرم، یدونه از این گازی آبی کوچیک ها خریدم با چایی، واستادم زیر سایه بونِ رنگ و رو رفتۀ پپسی؛ بغل جعبه نوشابه زردها، چرا آدم پا میشه میره شمال؟ چون به شمال نزدیکتره؟ من بچگی و شن بازی هام اونجا بود، کایتِ نه ریالیِ دم دریام اونجا بود، سطل و قاشقِ ساحلم اونجا بود، تاب خونه باغ خاله ام اینا اونجا بود، تاکسی خطی قرمزهای پاییزم اونجا بود، چایی شیرین و بارون تراسم اونجا بود، دستۀ نازک در پیکانم اونجا بود، کنیتکس دیوار، قاب چوبی پنجره، گلدونِ شمعدونی هام اونجا بود، آسفالتِ داغِ تَرک ترکِ دو طرفِ بلوار، واشنگتنیاهای وسطِ بلوارم اونجا بود، شما چی؟ واقعا لازمه دوباره از این جمله استفاده کنم؛ چه مرگتونه شماها؟ چرا پانمیشین برین محلِ صدورهای گه خودتون؟ همون جاها برج بسازین همون جاها حوری وار و از مقعدِ فیل افتاده راه برین؟ کوریون استعارتا شما رو حوریِ هفت حریرِ چاک چاک خطاب میکنه، اون هم صرفا چون بهشتش اونجاس؛ که ریدین توش، آدمِ بی مکان از آدمِ بی امکان تنهاتره، یادمه اینُ هشت ده سال پیش یه جور دیگه نوشته بودم؛ قحط المکان از قحط الرجال هم بدتره یا یه همچین چیزی، همین جملۀ ساده ثابت میکنه که پیشرفت ذهنی، حد معلومات و سطح جهان بینیِ کوریون در طی ده سال، نهایتا قدِ نعوظِ اول صبحش قد کشیده، نون لواش خریدم؛ به سبک تهران در تیراژ بالا، سی دی رو از تو ضبط ورداشتم گذاشتم روی پله دومیه از مبدا پادری، سه تا آجر اضافه گذاشتم رو پایۀ دیش، کلید انداختم، پنجرۀ آلومینیومی دستشویی رو تا ته کشیدم به راست، با سکسۀ شلنگ پامُ شستم، از پنکه سقفی مورچهْ مرده می ریخت، دوبار ته کنترلُ کوبیدم کف دستم، دوبار هم صورتشو کوبیدم به کف اون یکی دستم، ویلای کناری یکی رو کرایه کرده که بلند می خنده براش، الان باید صدای قدقد میومد، صدای خروس، صدای تیلر سه چرخه های از سرِ زمین برگشته، الان باید از خونه کناری بوی سیب زمینی سرخ کرده می اومد، بادمجون کبابی و نازخاتون، من میرفتم سر کوچه، با لگد می کوبیدم در کونِ ناصر، توپشُ پرت می کردم تو حیاط خونمون، تو با اون تاپ قرمز و موهای بهم ریخته ات؛ از اهالی امروزی، زیادی با افق های باز نسبت داری، من حتی دیدم با چقدر سبد، برای چیدن یک خوشۀ بشارت رفتی؛ ولی نشد، اوه مای گاد من عاشق چشم چرونیم، من حتی بعدا می تونم راجع به تو یه پست بذارم وبلاگم، از نوک جوهریِ انگشت هام؛ همین بر میاد برات، پنجره رو بستم، از پله ها اومدم پایین، کتری که به سوت افتاد، پامُ دراز کردم گذاشتم رو دستۀ کاناپه، گذاشتم رو لبۀ میز، ورداشتم گذاشتم زمین، شست پامُ بالا پایین کردم؛ چپ و راست، سرگرمیِ جدیدم اینه که با انگشت های پاهام پیانو بزنم، میخوام دست هام که قطع شد، شبش شبکه خبر نشونم بده که دارم با پاهام نقاشی میکشم، پیانو میزنم، زندگیم هم ادامه داره، از خانوادم هم متشکرم، تو که شبکه خبر نمی بینی، تو حتی انگشتات هم جوهری نمیشه برام، تو؟ تو سراب بودی فدات شم، یه سراب
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

02:19

چهارشنبه 10 شهریور 1395
ترینیتی دست کشید، قاشق اما خم نشد
کوریون , مارمالادسن

02:18

چهارشنبه 10 شهریور 1395
غوغایی دارد، با تو از سکوت گفتن
کوریون , برزخ مکروه

02:17

سه‌شنبه 9 شهریور 1395
بی انصاف مثل سیر ترشیه، هر چی میگذره خوردنی تر میشه، این روایت منه از ضرب المثل احمقانۀ اونا، اینُ دارم جای قالی کرمانی میگم که ندیدمش، هیچ تجربۀ نزدیکی نداشتم ازش، آدم باید از تجربه های نزدیکش حرف بزنه، از تجربه های خودش حرف بزنه، جای بقیه حرف زدن احمقانه اس، بقیه همیشه جای خودشون حرف میزنن، یعنی اگه بنا باشه ما هم مثل بقیه جای بقیه حرف بزنیم، کی دیگه باید جای ماها حرف بزنه؟ کی دیگه ما رو روایت کنه؟ از پل بروکلین، وقتِ وید کشیدن تو آب و آتش گفتن؛ احمقانه اس، آدم باید روایتِ زندگی خودشُ بگه، آدم باید روایتِ خودشُ زندگی کنه، موزاییک داره کفِش، دلش میگیره آدم از کفِ هال، دلش میگیره از شمدِ سفید، دلم میگیره از این آدما، همش دارم فکر میکنم چرا نشد؟ چرا نتونستم این همه سال؛ برم قاتیِ پارتی و الکل هاشون، خطِ شورت و بندِ سوتین، ردیف و قافیۀ کهنه شاعرهاست، نیماییِ لبِ جوب مال من نبود، چرا زور زدم خودم نباشم؟ زور زدم سلفی نگیرم، واسه چی ترسیدم از خودم که زل زده باشه به خودم؟ واسه چی ترسیدم از آینۀ جیبیِ از کیفِ یکی بیرون افتاده، چه مرگم بود که این طوری بی کلاس، کشتم خودمُ؟ قد یه سوت کک، کراوات نزدم، یادم رفت پیژامۀ تریاک، فیو استارم نمیکنه، کریس دیبرگ گوش نداده بودم این همه سال، اون هم با وین امپ؛ اسکین زرد و سیاه، کی دیگه کریس دیبرگ گوش میده غیر اینا؟ همون آهنگه بود که توش قطار داشت، یادته اونُ؟ صدای ویزِ مهتابی میده آهنگش؛ یک در میون نیم سوز و سوخته، محشرِ ظرفْ نشسته هاست، محشرِ روزنامه های این گوشه اون گوشه، جیغِ تندِ پرده رو بکش، تخت فرفورژه نابود میکنه آدمُ، بالشت لک دار نابود میکنه آدمُ، سردردِ بعدِ خواب نابود میکنه آدمُ، آهنگِ قدیمی نابود میکنه آدمُ، قابلمۀ ته گرفتۀ ماکارونی نابود میکنه آدمُ، سیگارِ کفِ هال نابود میکنه آدمُ، من نمی تونم از مونماتره بگم برات، از پرلاشز بگم برات، من تهش پیشوا رو بلدم، تهش از ورامین بگم ، از حَبِّ بی کلاس تریاک، از بوی سیری که لای درزِ موزائیک هاس، از اینترنت دوجی بگم برات، من تهش سه طبقه رفته باشم بالا، رسیده باشم به اون برنزۀ دیرسال، تهش نه اورده باشم، تهش کِز کرده باشم بغلِ کز کرده ها، تهش یه سلفی بگیرم از خودم با وین امپ؛ با شمد سفید با عصرِ شهریور، تهش برم پایینِ پله ها، بشینم تو آژانس، همۀ امروزُ پاکش کنم، تهش یادم بره زندگیم، یه پرده یه خنده کم داشت، یه زندگی کم داشت زندگیم، تو نباشی یادم میره همه چی، یادم میره دوباره بخندم، یادم میره پرده ها رو بکشم، یادم میره زندگی کنم
کوریون , ها کردن به شیشه های مات

02:16

سه‌شنبه 9 شهریور 1395
یه دوره ای هم بود که نتایجشُ چاپ می کردند، اطلاعات بود؟ یادم نیست، صف می کشیدن ملت، جا میگرفتن عموها پسر دایی ها دختر عمه ها، هویت آدم می شد داوطلب، تهِ آدم می شد کنکور، زیر دست و پا خودتُ پیدا می کردی، زیر حروفِ درشتِ الفبا، نه یه بار که هزار بار، دو هزار بار، چند ده صفحه پشتِ هم؛ با و بی پسوند و پیشوند، لابد همین شد که آخرش، حتی پذیرفته شده های اون سال ها، تک نیفتادن، آسِ دست آخر نشدن، یه مشت ژوکرِ آفتاب سوخته، یه مشت ژوکر لَب و لُپ قرمز تحویل تاریخ داد اون روزنامه ها، توو بی استفاده موندن، اونقدری دست نگرفتشون دنیا، که رنگِ تنشون نپرید، واسه تازه ترها، دست به دست رفته ها و سورِ همه چی زده ها، غلظت رنگشون زور داشت، هنوز؟ هنوز هم زور داره تصدقِ دلخوری هات
کوریون , اکتاو آبی

02:15

سه‌شنبه 9 شهریور 1395
محو شدی، در هراسِ لبخندی که می زدم
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

02:14

جمعه 5 شهریور 1395
تو مثل پروانه
از خاک باغچه می آیی
باغچه با تو می آید
خاک با تو می آید
همه چیز با تو می آید
و زمین 
میان گهوارۀ آغوش ات
ساعت ها
به خواب می رود
همه چیز
از تو شکل می گیرد 
شکلِ دلهره ای
که از ساعتِ دیوار روبرو
و زمان
شبیه گریستن
با تو می ایستد
با تو می خندد
با تو دور می شود
باید
باید
باید می رفتی
پروانه های من 
هرگز
به خانه بر نمی گردند

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

02:13

جمعه 5 شهریور 1395

سرده، مثلِ مردن های صبح جمعه

کوریون , اکتاو آبی

02:12

جمعه 5 شهریور 1395
کدام دریغ، کدام واحه بودی ای ناگهان؟
کوریون , برزخ مکروه

02:11

پنج‌شنبه 4 شهریور 1395
آقا! بوف شما چقدر کور است
 آقا شما وقتِ نگاه
 بوی اورشلیم می دادید 
طعم سقوط شاخصِ داکس
 و گذشته به کندی
 از کنار شما سُر می خورْد
 آقا؟ پرنده های شما، در پرو می میرند؟ 
راستی! شما هم که شاعرید! 
شرمنده اما 
حرف که شعر نمی شود 
و این حرف های شما 
آه.. چطور بگویم؟ آها 
شکلِ مربای گندم است! 
شکل دویدنِ بی دلیل 
-دلیل نمی خواهد 
هر چند
تصویر مربای گندمِ تو 
هبوط لزجی داشت 
و تو بی آن که حواست باشد 
با من از بهشت 
از گندم 
از ستاره افتاده بودی 
درست است 
حرف، شعر نمی شود؛ 
تن
 -گندم زار 
و من هر چه تلاش کرده ام 
عکس گندم ها را هر بار
هر سال 
سپیدتر 
سیاه تر 
دورتر دیده ام 
گاهی 
 بیا و میان گندمزار 
دست های مرا گم کن 
و به شیار اندوهت 
فرصتِ تابستان بده 
من اما 
دور می ایستم 
دست 
به صورت فلکی ام می کشم 
و می دانم که هر تابستان 
تصویرِ داس برهنه ای 
ستاره های سینه ام را 
- درو خواهد کرد
کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

02:10

پنج‌شنبه 4 شهریور 1395
رسالت من، پاییدن هر شبۀ رمه ای ست که طوفان صبحگاه، آن را از هم می پراکنَد
کوریون , رمز چهار تا یک

02:09

دوشنبه 1 شهریور 1395
زنگ زد و گفت زنم نیست، پاشو بیا اینجا، یه لحظه همینجا دقیقا همینجا وایستا، تصور کن راوی جملۀ اول یه زنه؛ بی چهره بی اندام بی برجستگی اصلا، سی و دو صفحه ام متن پستش باشه، همین جملۀ اولش دچارت می کرد به ارادۀ خوندن، دروغ میگم؟ کوریون هیچ وقت دروغ نمیگه، چون همۀ دروغ هاشُ قبلا گفته، اما خب.. این فقط منم.. زنی تنها؟ می بینی؟ حتی شعر هم همینه، شما فرض کن این شعر محشرُ اسدالله لاجوردی گفته بود؛ چشاتُ ببند، به ریش شته زده، به کف بوناک کنار لب هاش هم فکر نکن، فقط تصورش کن که داره خیلی کره از گوشۀ چپقش زمزمه میکنه که این، "منم".. مردی تنها، در آستانۀ فصلی سرد، در آستانۀ درک هستی آلودۀ زمین و الخ، چشاتُ بسته بودی؟ واقعا احمقی عزیزم، خب داشتم میگفتم که زنگ زد و گفت زنم نیست پاشو بیا اینجا، من آدرسِ سر راستُ با گردن کج میرم؛ شرمنده و نابلد، آدرسی که داد قدر یه ایالت از گردن منم کج تر بود، گفتم نمیام، کون لقت با اون آدرسِ سر کجت، گفت گه نخور فلانی، ودکا دارم ها چند پیک می زنیم، یه فیلمی هم می بینیم حال می کنیم تا صبح، چه مرگتونه شماها؟ همین کارها رو می کنید که دور هم نشستن مردها با اختلاف فاحش، عنوانِ کسشعرترین همنشینیِ کائناتُ از آنِ خودش میکنه، گفتم دوری دیوث، آدرست سخته، دیر وقته، گفتا خب پس بیا بریم کافه ای جایی، خیلی دمغم؛ سیگاری قهوه ای چیزی؟ فی الفور گفتم باشه، من خرِ سیگارم، یعنی اگه از اول می گفت زنم نیست پاشو بیا اینجا رو تراس سیگار بکشیم می رفتم، رفتم موزرُ از کشو دومیه ورداشتم، لولاش خرابه، یه ماهه لب پایینش آویزونه وقتِ دوش گرفتن، ریش هامُ زدم، داو خریدم واسه خودم، تو تلویزیون نشون میده داو اون کاغذه رو خرابش نمیکنه، من خر تبلیغاتم، دو قطره آرتلاک ریختم چشم راست، سه تا قطره چشم چپ، دو پاف و سه چارک ادکلن زدم به تیشرت آجریم، جوراب نداشتم دوباره جوراب نداشتم، شافل کردم پلی لیستُ، هندزفری رو تا بصل النخاع فشار دادم تو گوشم، عینک آفتابیِ فیکِ قالب شده رو فشارش دادم تو چشم هام و از خونه اومدم بیرون، سر کوچه شست کج کردم که یعنی اینوری، پراید کثیفه نگه داشت، ستارۀ من و این رانندۀ افغانی، لای همه همیشه، از هر هشت و نیم بار، سه بار از هر ساعت شب و روز که باشه، میخوره به پستم، واقعا با افغانی بودنش مشکل ندارم، یه لحظه دوباره همینجا وایستا، این که میگم افغانی، نژاد پرستم نمیکنه ولی این که میگی بگو افغان، قطعا تو رو کسمغز میکنه، یعنی چی که توهینه؟ مثلا من باید بگم سلام هموطنِ ایران، عصر شما بخیر؟ بعد اگه بگم سلام هموطن ایرانی یعنی ریدم به عصرت؟ دنیا رو کسشعر غرق کرده، جفت جفت احمق سوار کشتی کردن برای سال های بعد از ما، اینو داشتم میگفتم که من واقعا با افغان بودن آن انسانِ برابر و برادر و از خودم بر خاک میهنم مستقرتر کاری نداشتم و ندارم، گیر و بدبختیم کرایه حساب کردنشه، یه دفعه میگه دو تومن، دفعه بعد دو تومنی میدی میای بری، دستی میکشه، پونصدی رو از شیشۀ نصفه گیر کردۀ سمت شوفر پرت میکنه تو صورتت، فردا شبش هزار و پونصد میدی، یه دویست پنجاه تومن دیگه میخواد، سپیده دم میاد و وقتِ رفتن، با هزار و هفتصد و پنجاه تومن دویست متر دورتر پیاده ات میکنه، عصر بود دو تومن گرفت، عوضش کاپوت پرایدشُ فرو کرد به ورودی مترو، پاکت مچاله رو از جیب سفتم بیرون کشیدم و سیگاری گیراندم، میشه یه بار دیگه وایستی؟ این سیگار گیراندنُ کدوم کسخلی اختراع کرده؟ من این همه سالِ که سیگار می کشم، همیشه هم کشیدمش، یعنی  یادم نمیاد تا حالا واسه یه بار هم که شده هلش داده باشم، گیراندن دیگه یعنی چی؟ شما بشین به معنیش فکر کن تا من  از پله برقی ها برم پایین، چرا همتون معذبین انقدر؟ چرا انقدر اخم می کنین؟ چه مرگتونه شماها؟ هربار انگار دو تا مار اخموی یواش، دارن از بغل دیوار میان بالا، بعد من روی یکی از اون دو تا مار یواشِ اخمو دارم میرم پایین، واقعا چه مرگتونه شماها؟ یه جوری اخم میکنین انگار قرار نیست بمیرین، چه ربطی داشت؟ ربط که داره، نمیگم چون خسته شدم بس که گفتم وایستا، به ایستگاه موعود که رسیدم پیاده شدم، مار اخموی ایستگاه چالاک تر بود، مانتوی زن هاش پرچاک تر، جمیع متفرعنین هم به سیاقِ مرموزی میدونستن که باید بدوئن، برن یه جا یه کاری بکنن که یادشون نیست، دمغُ دیدم، ایستاده بود دم درگاه، با بدنی از همیشه، می بینی؟ اعوجاج میاره تصویر کردنِ شعرها بدون زن، شافل شدۀ آخری داشت تو گوشم میگفت؛ "اگر زمان و مکان در اختیار ما بود، ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم" هندزفری چپیه رو در اوردم؛ "یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت" راستیه ولی هنوز توی گوشم بود؛ "و سی هزار سال سر به ستایش تن ات" باید میذاشتم تو گوشم بمونه، ابدا دلم نمیخواد واسه یه لحظه هم که شده، آدمِ احتمالیِ پشت خطُ معطل کنم؛ "و تازه، در پایان عمر، به دلت راه می یافتم" پوزخند زدم، سه بار دکمه اشُ فشار دادم، آیدا مایوس تر شد، لب هاشُ چسبوند به نرمۀ گوشم؛ "و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی" یعنی چی که تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی؟ تو گه میخوری که تا قیامت برای من ناز کنی، ناز کردن بوضوح یه جور اکتِ جنسیه، یه رفتار جفتگیرمآبانۀ جنگلی، مگه قرقاول ایم؟ تو طاووس هم اگه باشی، هند هم اگه نرفته باشم، باز هم لُختِ این ناز کردن، لختِ تو منزجرم میکنه، لختِ تو بستنیه واسم، سه بار دکمه اشُ فشار دادم بره از اول، یه بار دیگه فشار دادم که همون از اول بمونه، هندزفری رو در اوردم، هفت دور، دورِ چهار انگشتِ بسته چرخوندمش قربت الی اللّه، بعد مچاله اش کردم دوباره، گذاشتمش تو جیبم، به بالای پله ها نرسیده پشیمون شده بودم، حوصله ام سر رفته بود، دلم می خواست برگردم، خودمُ به ندیدن بزنم و برم تو چاکِ مانتوها گم شم، سوارِ مارهای رنگیِ اخمو نعره بکشم آی هیت یو دنی بوی، افاقه نمی کرد؛ رویا افاقه نمی کرد،حیرتم با درختا قاتی شده بود، در واقع یهو فهمیدم که قدری گرفته ام، به چندتا چاک خورده راه دادم، خودمُ از پله ها کشیدم بالا، خودمُ روی پله ها هل دادم حتی، اصلا خودمُ به پله ها گیراندم، عمیق نفس کشیدم تمامِ روز، امروز عصر؟ گذشت، پراید کثیفه، سرِ خط نبود، هزار و هفتصد و پنجاه تومن پیاده برگشتم تا خونه، شب دم درگاه بود، نشسته بود و چپق می کشید؛ با بدنی از همیشه
کوریون , فانوس چروک