histats.com

02:34

چهارشنبه 31 شهریور 1395
یه عقرب کوانتوم تو اتاقمه، بُعد زمانُ ماسکه کرده از شش و بیست دقیقۀ عصر، از خود چهارشنبه ده شهریور تا همین امروز و دقیقا همین ساعت، از کف دست هام از زیر دمپایی از گوشه های دیوار از حفره های سقف از توری پنجره رد میشه؛ مرز نداره، مرگ نمی فهمه، عصرها سوار آسانسور میشه، یه دور میره ته کوچه، زیر چتر پهن برگ ها، زیر زردی چراغ های برق، سلفی می گیره از خودش، بعد دوباره بر می گرده؛ زل میزنه بهم، به خط لبخند روی گونه ام، دمشُ بلند میکنه رو سرش، که یعنی ایناهاش، با این زدم کشتمت، میکُشه مکث می کنه اتفاق نمیافته، پی رو فشار میدم تا چهار رقم اعشار، جی رو میزنم تا بی وزنیِ همکف، شب ها میرم زیر یرقان چراغ های برق، عصرها سوار دوچرخه شهریور تهرانُ رکاب میزنم، صبح خسته بر میگردم، خسته خوابم میبره، یادم میبره آخریش بود؛ آخرین نود و پنج، پنج صبح می پرم از خواب، دوباره بر میگرده، زل میزنه بهم، به خط اشک روی گونه ام، دمشُ بلند میکنه رو سرش، که یعنی ایناهاش، با این زدم خودمُ کشتم
کوریون , مزامیر ورشو

02:33

چهارشنبه 31 شهریور 1395
من اعتماد کرده بودم، پس بودم
کوریون , اکتاو آبی

02:32

سه‌شنبه 30 شهریور 1395
از یوسف ات، بوی پیراهنش مانده
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

02:31

دوشنبه 29 شهریور 1395
ما روزهامونُ سوا سوا دق کردیم پترو! تقصیر هیشکی هم نبود، کارِ توری های عقیقه، گرگ شعر آخرتُ عشق کردم، چکمه در اوردم پوست پوست راه رفتم رو یخِ بند آخر، دو تا از هر صد تا شعرتُ دوستش ندارم؛ بی تردید، دستم نمی رسه به گفتنت، بزنم زیر چونه ام؟ اینفکشن انگشتتُ بلدم ولی، چند سال شد؟ ده سال؟ نذارم عمرا دست کسی چلّه بگیره به کشف، نمیشه حرف زد می بینی؟ گوگل میکنن نفله ها، کلمه بیشتر استفاده کن، فی الواقع کلمۀ پر استفاده بیشتر استفاده کن، یه چیز مشترک یه چیز مردمی مثل تانک، ببینم چه میشه کرد، واست کامنت گذاشتم ماتریوشکا، فیلترشکنه شکست، چلنج جدید چال لپ داره، خیلی خیلی خیلی عمود؛ میخِ توی زانوم بود؛ کف کردمش، مثل هواپیما پر شدم از آسمون، معرکه گذاشتم اسمتُ، نابغه و شلخته ام هنوز، مگه نه؟ آره که مگه نه، از یک و نیم تا حالا دارم میخندم به اسمت، بگیر بخند، زندگی کن پترو!
کوریون , پتروچلهوف

02:30

دوشنبه 29 شهریور 1395
آخرش تو را به کشتن تو می برم، به نسیانِ پادساعتگرد اتفاق
کوریون , پاژ

02:29

یکشنبه 28 شهریور 1395
دست می کرد تو گردنش عیدی در می اورد، نخودچی کیشمش، مفاتیح الجنان، دستمال کاغذی، قبض برق، بعد یکی یه جا دست کرده تو گردنش در اورده دیدن برق میزنه گفتن واو، یه عالمه آدم خاطرخواهش شدن، خاطرخواه نداشت، پسرخاله های سیبیلوی مامان مثل پرستوها رفته بودند اونور مدیترانه، همون دوره ها بود که مُد شده بود نگاتیو بیست چهارتایی ها رو ببری عکاسی، ده دوازده تا عکس تار و چند تا صورت کج و کوله تحویل بگیری، پیرزنُ با نارنج های تو حیاط سپرده بودن به زمان، بیست چهار ساعته تنها بود، نگاتیو که هیچ، صورت هم نداشت، مثل تهِ نارنگیِ تهِ یخچال مونده بود، هیچی نداشت هیچی، یعنی یادمه مهدکودک بودم که مامان، یدونه از این نیشگون ریزها گرفت ازم که عیدی رو برگردونم، از این دویست تومنی ها بود؛ تا نخورده، مسلمه که برنگردوندم، مامان ولی دوتا دویستی تا خورده گذاشت زیر فرش، لبخند چروکشُ دوست داشتم، عاشقش شدم وقتی واسم پفک خرید، از همون پفک ها که اسم دخترش روش بود، مامان هر بار حرفش می شد می گفت پیرزن پای تا سماور رفتن نداشت، لابد اون یکی خاله ام بوده، بچه بودی قاتیشون کردی، مسلمه که قاتی نکردم، چرا مامان ها انقدر احمقند؟ اون یکی خاله اتُ از خال گندۀ کنار لبش که نمی دونم واقعا چرا یه زمانی بیوتیفول محسوب می شده یادمه، ابدا هم دوستش نداشتم، در واقع هر وقت می دیدمش حملۀ عصبی دست می داد بهم، وحشت داشتم از جوری که می چلوند، این خاله ات بود که دوستش داشتم، واسه شیشه رنگی های رو طاقچه اش، واسه روسری بی حالی که سفتی گرهش چونه اشُ گرد می کرد، واسه اون یه باری که گفتی سرتُ وردار پاش خسته میشه گفتم نه، نارنج ها رو شوت می کردم تو بلوک سیمانی ها، دستمُ مثل ملخ هلیکوپتر می چرخوندم رو سرم که خوردم به ملافۀ بزرگ روی بند، سینه بند کرم کهنه اش داشت اون زیر، با خجالت آفتاب می گرفت، زنگ زدم به مامان گفتم گریه کردن نداره که، آدما میمیرن دیگه، کسی باید واسه مرده ها گریه کنه که خودش نمیره هیچ وقت، احتمالا باید یه جملۀ دیگه در بیارم از گردنم، اونقدرهام که فکر می کردم تسکین نمیده سوگوارُ، مامان نگفت واو؛ وسطِ خاطره های مچالۀ حوصله سر بر، وسط خدا عاقبت تو یکی رو بخیر کنه گفتن هاش، یه انا لله و انا الیه راجعونِ دیگه گفت فقط، یه بی خردیِ تسکین دهنده ای داره مامان، عین مشکین تاژه، بور نمی کنه حرف هاش، همین طوری سیاه و نرم نگه میداره آدمُ وقتِ مصیبت، برعکسِ بابا که خردمندی منزجر کننده ای داشت، یه تشت اسید سولفوریک بود واسه شورت لک گرفتۀ اغماض، هاهاها من عاشق این مثال های نازنینی ام که میزنم، عاشق این نیم خردیِ دلخواهم، مامان قبل از قربون صدقۀ همیشگیش، دوباره یکی از اون فرازهای بالیوودیشُ رو کرد که سر بذاره زمین، خیالش از همه چی راحته، دلش شور منُ میزنه فقط، گفتم باشه باو، چرت نگو فدات شم سلام برسون خدافظ، مصرانه تکرار کرد خدا عاقبت همه رو بخیر کنه و قطع کرد، این دقیقا همون بی خردیه که حرف میزنم ازش، خب اگه قرار بود خدا عاقبت همه رو به خیر کنه جهنم می خواست چیکار؟ اصلا زمینُ خلق کرد واسه چی؟ اینا البته سولفوریک اسیدهای باباس، ژنِ معیوب ضدحال، شورت متعفن استدلال، عاقبت بخیری مثل شب بخیره؛ گواهی نمیخواد، همینطوری الکی دلگرم میکنه آدمُ، دلگرم کننده تر اینه که مجبور نیستم زنگ بزنم به کسی، خصوصا الان که دستمو زدم تو شارژ، دارم تلاش می کنم واسه تَسلّای بعدی، یجوری برق بزنه واسشون که بگن واو، انادر میرکل؛ وی ویل هاگ یو مسیو کقیون
کوریون , اکتاو آبی

02:28

یکشنبه 21 شهریور 1395
آه تن سردم! تصدق صدایتان بشوم، خواب بودم، نشنیدم، برنداشتم، خدا بخواهد بهار که برگشتید شرحِ فرهان می دهم، استکان می خریم با هم، می رویم پشت نیزار، لبِ آب اگر بشود، راستی نشد بگویمت، خبر شدم آخر الامر نقلیه آمد، دیشب جنازه ها را برد، گذاشته و گذشته هاشان را برد، به تورنتو بگو من نیز شنیدم، مغموم شدم، چاره اما چیست، چه می شود کرد در این برزخ آه؟ حائلِ دست ساز، حائلِ اشرف است، حرف زیاد دارم اما، خدا ولیعهد را نگه دارد
کوریون , آلفردو، مرغ ماهی خوار

02:27

یکشنبه 21 شهریور 1395
ختم شدی به کف زدن، برای نمایشنامه ای که روی سن می رفت تا هرگز، تماشاگری نداشته باشد
کوریون , پاژ

02:26

شنبه 20 شهریور 1395
من بشدت آدم مهربونیم، عینِ سگِ گشنه مهربونه نگام، مهربون ها امن و بدبخت اند، من هم همینم؛ امن و بدبخت، واسه همینه که میشه دوستم داشت، همزمان میشه بیزار شد ازم
کوریون , فانوس چروک