histats.com

01:49

سه‌شنبه 29 تیر 1395
یه عکس از این پناهنده های سوری دیدم و این دقیقاً یکی از همون کارهائیه که من هیچ وقت نمی کنم، دلیلش هم واضحه، من اصولا ماهی آکواریومی ام، این شمایل دردآور، این فرم اخبار و عکس ها و رنج ها و تظاهرها، دنیای عمدیِ قزل آلاهاست و کدوم احمقی و دقیقا کدوم بی شعوری به خودش حق میده که یه قزل آلای تپل رودخونه ای رو توی آکواریوم بندازه؟ ته جهان بینی من سه گوشۀ کنجِ اون پایین، خطاب به سنگ ریزه ها و زیر برگ پلاستیکی ها و کنار حباب های اکسیژنه، و این که یه شیء جهندۀ حلال گوشت بالای سرم به ورمِ مرگ بیافته، نه آکواریومُ تماشایی میکنه و نه منُ رودخونه ای؛ بماند. داشتم می گفتم که یه عکس از این پناهنده های سوری دیدم که حالا این که واقعا سوری بوده یا نه از این قاچاقی های قایق برگشتۀ یورنیوزی، مطمئن نیستم و خب این عدم اطمینان آدمُ اسهال میکنه، آدم باید دقیقِ هر چیزی رو بدونه، این که من حدودا بدونم که آدم توی عکس بیست سپتامبر فلان سال فوروارد شده ابدا بدردم نمی خوره، من باید بفهمم چندم مرداده این آدم یا چند سالشه یا از کجا اومده، اومدنش بهر چی بوده به کجا میرود آخر که چرا؟ که چون مرض دارم، یعنی من حتی از همون بچگی هام که تا قبل خواب، با تصور مرگ مامانم گریه نمی کردم ،خوابم نمی برد، عادت داشتم و دارم که مرثیه ام شماره شناسنامه و محل صدور داشته باشه؛ بماند. عکس، عکس یه آدم احتمالا پناهندۀ احتمالا سوری بود که یه آدم احتمالا مردۀ دیگه رو احتمالا بغل کرده بود و من بعد از دیدن این عکس احتمالا تصمیم داشتم دربارۀ غمی که احتمالا در این لحظات توی چشم کسی موج میزنه بنویسم که نشد، چرا؟ چون سرش پایین بود، من حتی با احتمال انسان دوستی مسری ام، توان نوشتن از آدمی که چشم نداره رو ندارم؛ بماند. حرفُ به اینجا رسوندم که بگم لام داشت میرفت و خب لامل رو هم داشت با خودش میبرد و واقعا لازمه بدونید که کوریون (حفظه الله تعالی فرجه الشریف) بی دلیل به دو فروند آدم تحصیل کرده، انگِ روی هم افتادگیِ وضعی نمیزنه، اما خب چاره ای نیست، همین مدلی بود رابطه شون، دقیقا مثل این مگس هایی که وقت جفتگیری با هم پرواز میکنن، با هم پشت پنجره راه میرن و هیچ چیز مطلقی ولو مگس کش آخته منصرفشون نمیکنه، عکس رو فوروارد کردم برای لامل، چرا؟ چون اصولا فرایند هم اندیشی من با مردها منتج به درگیری لفظی، چکِ افسری یا فحش خواهر مادر میشه اما زن ها آه از زن ها.. بماند. لامل جواب نداد، مگس کش اثر نکرد، دیروز صبح لام تکست داده بیا امام خمینی هشت داریم میریم، چرا؟ چون من از صمیمی ترین دوست در آن ها است، وزن غلط این جمله چقدره؟ دقیقا همون قدر تصورشون از عمق دوستی با من بیربط و مهمله اما خب من که رفتم، چون مرض دارم؟ نخیر؛ چون قول داده بودم و آدم اگه پای حرف خودش نمونه از سگی که شما باشی هم کمتره، بیرون توی محوطه تا پاسی از شب سیگار کشیدیم، اینُ همینجا اضافه کنم که پاسی از شب، واقعا عبارت خوشکلی ست، عینِ پیش درآمد ارگاسم همه چیزُ بین خواستن و نخواستن خودش مردد میکنه، کلی هم به زانو، ترقوه و این پاره گوشتی که کنار کمر آدم هست، چنگ انداختیم و لپ کشیدیم و برای خاطره های بسیار بسیار بانمکی که یادم نمی اومد خندیدیم، چندتا کامنت هم برای چندتا وبلاگ تازه کشف کرده گذاشتم یواشکی، دو تا بطری آب معدنی هم برای خودم خریدم و خوردن، لامل هم رفت، با سیب زمینی برگشت و سیب زمینی هامم خوردن، نصف بسته آدامس اوربیت اکالیپتوسی هم که ته جیبم مونده بودُ خوردن، در واقع میخوام که شبُ راحت سر بذارین رو بالشت، خیالتونُ راحت کنم که گشنه راهی نشدن، قند دم آخر و شلنگ کنار کاردُ دیدن و رفتن، تصور آی فیلمی من از مهاجرت آدم ها همیشه یه جور اتفاق شلوغ بود؛ یه بدرقه با چراغونی مثلا؛ پر از ماچ و تف و اشک؛ با حضور جمعی از کسبه محل، اقوام و آشنایان و سایر وابستگان، کسی نیومد، یعنی واقعا هیشکی نبود، هیشکی نیومده بود و همون کمتر از دو برابرِ انگشت های دست چپی هم که اومده بودند، نبودند به زور بودند و الحق و الانصاف که دیوث بودند؛ بماند. نشستیم و نپرید، مگس اتفاقُ عرض نمی کنم، طیارۀ ماهانُ عرض میکنم، خوبیِ آدم های سیگاری اینه که میتونی بهشون بگی خب باشه دیگه، یه نخ دیگه بکشیم و من برم کم کم، قِلقش هم اینه که حتما باید بعدش لباتُ غنچه کنی، یه نخ دیگه کشیدیم و در آغوش کشیدیم و لبامونُ غنچه کردیم و من هم رفتم کم کم، ژتون تاکسی که رسید دستم، بنشستم و کمربند بربستم، همین جا لازمه یادت بندازم که من همیشه عاشق نثر مسجع بودم، راه که افتاد سرمُ گذاشتم سه گوشۀ کمربند-شیشه-پشتی صندلی و با دست چپم که سی و چند ساله تنها وظیفه اش شستن ماتحتم بوده و نهایت تنوع کاریش برافراشتن میدل فینگر؛ کانتکت ها رو باز کردم و انگشت شستم رو نگه داشتم؛ دیلیت؟ یس!دیلیت؟ یس اند لاک، توی اتوبان-درازه ای که تهران رو به دوبخش روشن و خاموش تقسیم میکنه و هر پونصد متر روی تابلو سبزها اسمش عوض میشه، یه شمارۀ سیو نشده تکست داد، این که میگم تکست داد بخاطر اینه که نوشتن کلمۀ اس ام اس به فارسی منو یاد ام اس و ویلچیر میندازه و وقتی هم که انگلیسی تایپش می کنی، مثل این یتیم های دست فروشِ وسط شلوغی بازار شب عید، آب دماغش بین غربتِ حروف انتحاریِ شرقی راه میافته و سرخی چشم های اروپائیش معذبم میکنه؛ بماند. تکست داد که یه روز از این خراب شده میکشمت بیرون، حالا اینم نگفته بود، منتها فحوای کلامش همین بود، یعنی پُک اوسط هلو دوسیبش همین بود، خب من آدمِ درکِ احتمالات نیستم خصوصا وقتی هیستوری تکست های قبلی رو پاک نکرده باشم هنوز، دیلیت کانورسیشن؟ یس اند لاک، به سلامت لام گود نایت لامل، بله کاملا درسته من قزل آلا نیستم، هیچ وقت هم نبودم، ماهی پلاستیکی هم نبودم، قلب هم دارم اما احتمالا دیگه در توانم نیست، در توانم نیست که برای آدم هایی که فردا نه عکس دارند و نه چشم، دلتنگ بشم؛ دلتنگ بمونم، خونه که رسیدم تیشرتُ از آویز در اتاق آویختم و از قوری غمگین برای خودم چای ریختم و بطرز با کلاسی با شب حادثه در آمیختم، اینجا لازمه اضافه کنم که نثر مسجع مگس منه، باهاش پرواز میکنم باهاش پشت پنجره میرم باهاش توو پارک قدم میزنم باهاش تا پاسی از شب بیدار می مونم و هیچ چیز مطلقی ولو مگس کش آختۀ منتقدین هم منصرفم نمیکنه؛ بماند. پاور نقره ای رو با شست پا فشار دادم و آبی شد، لای پنجره رو وا کردم و پیپر و فیلتر و ما یحتویشُ سر هم کردم و روشن کردم و چشم هامُ بستم و وا کردم و نپرید؛ طیارۀ ماهان؟ نه که نه، تعلق خاطرم به دنیا به گوشۀ آکواریوم ام، به این شهر کثافت، به این تودۀ لجن درهم تنیده، به این رویای سراپا به گه کشیده
کوریون , فانوس چروک

01:48

شنبه 26 تیر 1395
پریده بودی از سرم، مثل بوی سیگار از پیراهنم
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

01:47

شنبه 26 تیر 1395
دنیا جای تصادفات معنادار بود، تصادفا تو خیلی آدم گهی بودی و تصادفا من از آدم های گه، خیلی خوشم می آمد
کوریون , رمز چهار تا یک

01:46

جمعه 25 تیر 1395
خب الوعده وفا، گرچه اصلا دلم نمی اومد پست قبلی رو که یقینا یک شاهکار ادبی محسوب میشه رو  با دیگران شریک بشم اما خب مَرده و قولش و زیر قولش، بهرحال اگه همینُ شاملو خطاب به آیدا گفته بود الان داشتید توو تلگرام فورواردش می کردین، روی دونه برنج می نوشتیدش، کپی می کردین تو وبلاگ های فیک تون، متن سینه ریز دوست دختر هفتادیتون کرده بودینش یا حتی به لاتین برمی گردوندید؛ تتو می کردین روی گودی کمرتون، با این همه عالم واگراها مثل مویرگهای دور ویاگرا، همیشه سرخ و ملتهب و در رفت و آمده؛ در آمد و رفت منتقدین و حضرات مفسرین و والا مقامانِ نقاب دار و شنل پوش ها و سینه ستبرها و جنده ها، بعد خب من از اونهایی هم نیستم که وقتی میپرسی بهترین کتابی که خوندی چیه لبخند میزنن و میگن هنوز نخوندمش، گوشۀ لبُ جمع تر میکنن و میگن؛ چون بهترین کتاب منُ هنوز ننوشته کسی، من از اوناهایی ام که بهترین کتابی که خونده داستان راستان شهید دستغیبه، دِ آخه به تو چه؟! هم اسم کتاب قشنگه هم اسم نویسنده اش خوبه، موهوم و دلهره آور و اروتیکه، طرح روی جلدش هم که سبز و سفید بود، کلی هم داستان داشت راجع به دافِ خراب یزید که تایم به تایم و ساعت به ساعت، منی از دامنش جاری بود و این جور چیزها، برای پسر تازه بالغ شده اون سالهای دگم بی پستان که ته تشرف آدم به ارتباط، عکس هشتاد و پنج کرست مشکی روی ادکلن-قاچاقی ها بود، زیادی بهترین و آخرین و مخصوص ترین کتاب بود، الانُ نگاه نکن که طرف دانشجو میشه و میشه منتقد فیلم، کل کاری هم که باید بکنه اینه که کل داستان فیلمُ، اسم شخصیت ها رو، زندگی خصوصی کارگردانُ یک جا فرو کنه توی نقدش و اون لا به لاش هم چند تا نقل قول از فیلم و چند ردیف کلمه از کارت پستال های تبریکِ عید بچگیش بذاره و دود سیگارش هم که خب، لابد بپیچه توی موهاش، الانُ نگاه نکن که طرف پنج هزار نه اصلا ده هزار، نه اصلا همون هزار هزار صفحه کتابی که یک نفر دیگه یا چند نفر دیگه نوشتنُ میخونه و هیچ چیزی، هیچ چیزی حتی در حد تایم مانیکور ناخن توی زندگی تخمیش عوض نمیشه، خب البته یه چیزی هست که همیشه توی این آدما عوض میشه؛ این که هر جا که میشینن دو تا گیومه میگیرن دستشون و یه پاراگرافُ یه نفس از حفظ دکلمه میکنن و خب، البته که سیگار هم میکشن، میخوام بگم الانُ نگاه نکنین که هر کسی؛خود من اصلا، راه میره و غر میزنه و سیاه میکنه و سیاه بازی در میاره و نخل سرمه ای هم گیرش نمیاد، اون موقع ها فرق داشت، مرتبۀ رنج، شلوار نوی همکلاسی بود، پدر واقعی همسایه، دختر ابرو هشتی کلاس زبان، کِی قائل به هدف غایی، کِی در اضطراب چرایی و گه خوری اضافه بودیم اون وقت ها؟
کوریون , رمز چهار تا یک

01:45

جمعه 25 تیر 1395
تو مثل قطب جنوبی و من، پنگوئنی که هرچه غلت میزند، گرمت نمی کند
کوریون , رمز چهار تا یک

01:44

جمعه 25 تیر 1395
پست بعدیم مثل مرداب گوگوشه، مثل مرد تنهای شب حبیب، مثل کلیپِ عروسک شادمهره، مثل سیاه و سفید گلشیفته، یعنی در واقع بعد از پست بعدیم قراره زندگیتون به دو بخش تقسیم بشه، به قبل از خوندنش به بعد از خوندنش
کوریون , رمز چهار تا یک

01:43

جمعه 25 تیر 1395

محضِ سبز-آبیِ چشم های توست؛ رنگ هایی که یاد می گیرم

کوریون , برزخ مکروه

01:42

پنج‌شنبه 24 تیر 1395
زن مقلّب القوب بود؛ محوّل الاحوال، عشقِ تابستانی شهیار بود؛ بی وعدۀ فردا، بی وعدۀ گوش ماهی ها
کوریون , اولئک الحشاشین

01:41

دوشنبه 21 تیر 1395
آفتاب ریخته بود روی دیوار، نگاه کردی به ساعت، پرسیده بودی چند است؟ گفتم سه استکان مانده به عصر، پُر نکرده گفته بودی؛ سلامتی مردهای آخرِ وقت
کوریون , پاژ

01:40

دوشنبه 21 تیر 1395
مصیبته که سرعت هر چیزی از سرعت صوت بیشتره؛ نور و تصویر و گلوله و حافظه، تعمدا اینطور برداشت میکنم که صرفا برای همین چیزهاست که تنها صداست که می ماند، هوم؟ اوهوم
کوریون , جماهیر

01:39

دوشنبه 21 تیر 1395
راستش اگه دلیلشُ می دونستم یادم نمی موند، آدم چیزهایی رو فراموش نمی کنه که هیچ وقت دلیلشُ نفهمیده
کوریون , جماهیر

01:38

یکشنبه 20 تیر 1395
آن قدر می مانم تا باد، از پرپر کردن گل های پیراهنت، دست بردارد
کوریون , برزخ مکروه

01:37

یکشنبه 20 تیر 1395
به مامان گفتم دیگه اون دمپایی آبیه رو نمی پوشم، داشتم خودمُ نصف می‌کردم با تیغ، زری توپ پلاستیکیم دستش، وسط گریه هاش جیغ می زد، عصر همون جا واستاد، اونقدر که سینه سرخ ها خوابشون برد، مامان هم اینجا بود، روی همین بهار خواب، یادم نیس خوابش برده بود یا نه، اگه دیدیش بگو لاتاری برده، بهش حالی کن لاتاری یه تیکه کاغذه، با لات بازی فرق داره، مرغ آبی رنگمُ کشتن، دیگه فرقی نداره می فهمی؟ "مرغ آبی رنگ من، مرده"
کوریون , مزامیر ورشو

01:36

شنبه 19 تیر 1395
بعد گفت ماگ گنده ای است، بدرد آبجو نمی خورَد، بشکه بوی خاک می داد و ما، به انتزاعی ترین شکل ممکن، آوانگارد بودیم
کوریون , رمز چهار تا یک

01:35

شنبه 19 تیر 1395
بهشت من، حریقِ روشنِ اندام توست
کوریون , برزخ مکروه

01:34

جمعه 18 تیر 1395
درک کردن هم از اون دسته کارهاست که زن های تازه سال، خوب از پسش برمیان، یکیشون همین آیدا، عصرها که می اومد اتاقشُ جمع و جور کنه، یه دو نخ سیگار هم میرسوند دستم، زورم می گرفت قدیم ها، از دامنش، راه رفتنش، از این که میتونه منُ یاشارُ و مادرشُ همزمان درک کنه، البته خب توفیری هم نمی کرد، شده بود شکل جیرۀ سیگار هر روزه اش، باهاس می بود، خودش، دامنش، دلداری دادنش، گاهی وقتا حتی؛ راه رفتنش
کوریون , اولئک الحشاشین

01:33

پنج‌شنبه 17 تیر 1395
اصولا توی این فرم های استخدامی، اون قسمتی که زده آشنایی با زبان، هرچی مربعِ ضعیف داره تیک میزنم، بعد توی اون قسمت مهارت هایی که دارید، میزنم گوگل ترنسلیتور، بعد الان برام یه چیزی فرستاده که من فقط دکمۀ رنگی کانفرمشُ می فهمم که این هم دقیقا مغلطۀ درک بصری و تیکِ بدنیه، یعنی آدم نمی فهمه داره با چی واسه چی در چه موردی و تا کی، موافقت، مخالفت، مفارقت یا معاشرت میکنه و این صرفا رنگی بودن یک بخش، یک شیء، یک روز یا یک لحظه، تو رو به این درک میرسونه که خب این دیگه فرق داره، باید فشارش بدی، هرچی هست همین جاست، درست زیر همین، تمام چیزی که می دونیش، تمام چیزی که نمی دونی و میخوای سر در بیاری ازش، همش زیر همین مستطیل رنگیه، بعدش هم که همه چی کار دسته؛ لقوۀ انتخاب و شهوت ارتکاب، کانفرمش کردم، دقیقا هیچ اتفاقی نیفتاد، دوباره کلیک کردم، دابل کلیک کردم رایت کلیک کردم و رنگش برنگشت، یه حالت معذبی داره ایمیل وقتی برچسب اسپم بهش میخوره، نه عکس هاشُ نشونت میده نه جایی می برتت، فقط زل میزنه بهت که ایناهاش، این مربع این بغلُ می بینی؟ تیکشُ بزن و دیلیتم کن، خب اینُ نمیخوام، یعنی در واقع رودربایستی نمیذاره، سامانتا یه چیزی میدونه، سامانتا حتما یه چیزی میدونه
کوریون , رمز چهار تا یک

01:32

پنج‌شنبه 17 تیر 1395
باید مراقب خودت باشی، مراقب کسی که دوستش داری، تاسف هیچ وقت هیچ چیزی رو التیام نبخشیده
کوریون , جماهیر

01:31

پنج‌شنبه 17 تیر 1395

شرحِ شهری در مه بود؛ خیالِ برخاستن از آغوشت

کوریون , برزخ مکروه

01:30

جمعه 11 تیر 1395
میگن یه لحظه است، همه چیز رد میشه از پشت مردمکت، چشات میشه شیشۀ مینی بوس، هرچی بود و نبود از پشتش میگذره، بوی کرم پودر زن همسایه، پریدگی رنگ پایۀ تخت سربازی، اون لحظه ای که سر خم کردی و یواشکی زیر بغلتُ بو کردی، رنگ دمپایی سربستۀ دستشویی، حالِ بارِ اول، تپش قلب و گر گرفتن گونه ات، مکث بوق تلفن، صدای کفش و بوی باغچه و شیلنگ و کارنامه، همۀ هرچیزی که دوست داشتی یه روز و همه هرچیزی که سعی کردی فراموشش کنی یه عمر، میگن یه لحظه است، یه آن، یه پلک زدن و تمام ! پرده رو میکشن رو صورتت و خوابت میبره، من گمون میکنم ترس آدم از مرگ نیست، از فراموش شدن حتی، یادمه یه بار یه جایی نوشته بودم آدم از فراموش شدن نمیترسه، از آدمی میترسه که فراموشش میکنه، خب اشتباه می کردم طبق معمول و مثل همیشه اشتباه می کردم، ترس آدم مطلقا از فراموش کننده اش نیست، ترس آدم از همینه، همین لحظۀ رقت انگیز، همین درنگ بی اختیارِ دمِ آخر، از سری که روی شیشه میذاره، از خیابون و منظره و تیر زرد چراغ برق هاست، از تصور وادادن همه چیز به فقط یه لحظه، یه آن، یه پلک زدن
کوریون , فانوس چروک

01:29

جمعه 11 تیر 1395
خوشا روزی که در آغوش رحمت تو، به خواب خواهم رفت
کوریون , برزخ مکروه

01:28

جمعه 11 تیر 1395
تو بعنوان یک اچ تی تی پی دو نقطه بک اسلش بک اسلش، برای نات فوند شدن، زیادی رکیک بودی خانم
کوریون , خط یک به سمت کهریزک

01:27

جمعه 11 تیر 1395
«مث داروسازی که راه های خودکشی آرومُ بلده، یه باهوشِ افسرده هم همین کارُ میکنه، افسردگی برای کم هوشا آه و ناله و تمرگیدنِ یه گوشه و خودکشیه، باهوش ترها آروم آروم و به شیوه خودشون زندگیشونُ میکُشن، بعد تو واقعا با بی مشکلیت مشکل داری واقعا، گاهی فک میکنم اگه مثلا فلج بود، تو چقد عاشقانه ازش حمایت می کردی، انگار یه چی نباید باشه که تو بجنگی، که رفتارت عاشقانه شه، عشق توو روال عادی رو بلد نیستی»
کوریون , ظلّ اللّه

01:26

پنج‌شنبه 10 تیر 1395
تو مثل همین لا اله الا اللّهِ آخر اذونی
کوریون , اکتاو آبی

01:25

چهارشنبه 9 تیر 1395

من هنوز  

نباید بیدار شوم 

پیش از آن که بند تاپ ات را 

پاپیونی گره بزنم 

پیش از آن که آن آخرین بوسه را جایی روزی

با گریه به ثبت برسانم 

من هنوز 

نباید بیدار شوم 

تا بروم روی میز توالت را 

دوباره نگاه کنم 

تا مطمئن شوم تنت 

دقیقا بوی کدام ادکلن را می داد 

و حریر نازک رابطه 

لای کدام در

گیر کرد و 

پاره شد

کوریون , مرثیه ای برای باغ های نارنجی

01:24

چهارشنبه 9 تیر 1395
ای ردیفِ سفیدِ صندلی سالن انتظار کلینیک هفت عصر؛ روی شقیقه های تو آن آبی ناتمام را، یک سال تمام دوست داشتم
کوریون , پاژ

01:23

چهارشنبه 9 تیر 1395
میانِ من، پلی تا تو آتش گرفته بود
کوریون , برزخ مکروه

01:22

چهارشنبه 9 تیر 1395
جای تعجب نداره که، زندگی‌ تو جای تعجب داره، زن ها همشون همینن، تا تهش میرن تا تهش نمیمونن
کوریون , سیگار، الکل، شیرکاکائو

01:21

سه‌شنبه 8 تیر 1395
بعضی ها مثل سگِ بسته نگاه می کنند، کشدار و با حرکت گردن، سنگینی نگاهشونُ حس می کنی و وقتی برمی گردی و نگاشون می کنی، توی صورتت واق می کنند، بعضی ها نگاشون یه جور ادای دینه، ادای دین به منظرۀ پشت سرت، یه جوری نگات می کنند که باید حتما برگردی و به پشت سرت نگاه کنی، یه عده اما عقاب اند، از پشت عینک آفتابی شکارت می کنند، تو ولی، مثل ماهی سرد و مبهوتی، مثل زل زدن مرده به سقف، به آدم نگاه می کنی
کوریون , اولئک الحشاشین

01:20

سه‌شنبه 8 تیر 1395
بگذار به سالِ آن ها برسی، آن پیرها که می گفتی، معرکه گیرها که می گویی
کوریون , جماهیر

01:19

سه‌شنبه 8 تیر 1395
عشق یعنی بزرگ کردن بچۀ علیلی که آخرش، عمرش قد نمیده به مرگ باباش
کوریون , اکتاو آبی

01:18

سه‌شنبه 8 تیر 1395
حالا که نیستی، از حوصلۀ وقتی که بودی، سر رفته بود
کوریون , پاژ

01:17

جمعه 4 تیر 1395
امروز یه بلاگی دیدم که قهر کرده بود، یعنی واقعا قهر کرده بود، از این پستای "خداحافظ کلودیا خداحافظ کلودیای مغموم من" یا یه چیزی شبیه این پستای "کوچه پس کوچه های مجازی فرقی با حقیقی نداره بدرود" یا یه چیزی تو مایه های "ازت متنفرم که اینجا رو میخونی هرکی آدرس جدیدُ خواست کامنت بذاره" نوشته بود و رفته بود، سال دقیق رفتنشُ نمیگم اما شما فرض کن دقیقا 23 اردیبهشت 93، بعد از اونجایی که من عمیقا مسخِ سنگ قبر و کارت ویزیت و صفحۀ پروفایل آدما میشم و تو خواب راهم میبره این چندتا چیز، پروفایلشو دیدم؛ مرد، 54 ساله، سرگرمی فلان و الخ، خب ببین در این که جماعت وبلاگ نویس یه مشت فرتوتِ عقده ای شرمگینِ درونگرای ضداجتماعیِ فضول بودند تردیدی نبود، یعنی یه زمانی حد ابتلا به وبلاگ اونقدر بالا بود که روی ماها پژوهش میدانی و مطالعات خیابانی و شنود درون سازمانی انجام می شد و حالا انقدری از لای جرزمون باد میاد و از تارِ عنکبوتْ‌مرده مون نسیم میگذره که ملت از صرافت اسم گذاشتن و تحلیل کردن این خراب شده دست برداشتن و رفتن اینستا، رفتن ژاوی، رفتند سانتیاگو برنابئو عکس گذاشتن و کپشن زدن " همه خوبا" یا "اینم از قرمه سبزی تزیین شده در یک هوای عالی، جای همتون خالی" یا مثلا "یه سری آدمن که زندگی آدمن دوستتون دارم عزیزانم" یا حتی یه تک مصراع سرچی از گنجور یا حتی یه کپشن که قهر کرده، یعنی واقعا قهرکرده و از اونجایی که برای این آخری به سختی عکس پیدا میشه، یه عکس سیاه و سفید میذارن از یه صورتِ تکیه داده به شیشۀ بارونی یا یه سر پشمیِ مشکی روی زانوهای بغل شده یا صرفا یه مچ دست، من آنالیزورم یعنی تمام عمرم آنالیز کردم هر چیزی هرکسی هر اتفاقی رو آنالیز کردم و تقریبا همه اش هم غلط بوده اما مچ دست هیچ ربطی به قهر کردن و پشت سر جا گذاشتن نداره و آدم وقتی به اون حد از ابتلا برسه که مچ دستشُ بزنه، دیگه واسش کپشن نمیزنه، عاشق این کلمۀ کپشنم واقعا دوستش داشتم واقعا شیک و کراوات زده اس این کلمه، مثل عرق نعنا نفخ سنگینی سر دلتُ میگیره، خنکه این کلمه، این امریکنزها واقعا کلمه-کشفِر های گودی اند، بگذریم، 54 واسه تو عدده واسه شماها عدده چرا؟ چون درک نمی کنین، اما واسه ماها واسه مایی که اینجا یاد گرفتیم زندگی رو، واسه ماها هم عدده کسخل، درسته ماها یه گوشه نشستیم و سرمونُ گذاشتیم روی بلوکْ سیمانی های این جا و دورمون شرت کثیف و لنگه کفش و پیرهن پاره و یه عالمه سرنگه اما، واقعا فرقی با شماها نداریم بجز یه تحلیل، یه تحلیل فوق العاده ساده، این که 54 سالگی دیگه عدد نیست، هروئین مطلقه، خون بازیه، یه عالمه سرنگه لای همین ترکیبِ حرفی عددی و این چیزها رو، این جور آدم ها این فرم ویرونی ها رو تو عمارت ها و امارت ها و قصرها و سالن ها یادت نمیدن و من؟ دلم واسه خودم شتک زد، بیست سال دیگه مینویسم و میرم بعدش؟ نمینویسم و میام بعدش؟ من؟ من گه میخورم ادای پایان بندی پست های بقیه رو در میارم، پایان بندی کوریون بعنوان یه آنالیزور حرفه ای با سابقۀ نگارش پست با پایان باز اینه که از کلمۀ بگذریم به بعد اینطوری ادامه پیدا کنه؛ بگذریم، 54 واسه تو عدده، واسه من بی نهایته
کوریون , رمز چهار تا یک

01:16

جمعه 4 تیر 1395
باد تو را ریخت روی حروف، پخش شدی روی شب، روی آبی کم سوی دیوارِ روبرو و صدایت، تا سپیده در من گم بود، تا سپیده در من گم شد
کوریون , برزخ مکروه

01:15

پنج‌شنبه 3 تیر 1395
جهان همان یک نفر بود، که از حال ما بی خبر بود
کوریون , برزخ مکروه