یه جا دیدم شنیدم یا خونده بودم که اهمیتی نداره برای آدم ها چیکار کرده باشی، تنها چیزی که اهمیت داره احساسیه که براشون بوجود اوردی، فرمی یه که به فضای تخیل شون دادی، این چند سال دست کم این چند سال اگه نگفته باشم در تمام طول زندگیم، این درست ترین خلاصه از وضعیت ارتباطی و شکل دریافت من از رابطه هام بوده و هست، اهمیتی نداشته چه کارهایی کردم یا چه کارهایی رو نکردم اما یقینا حسی که ایجاد کردم، ردّی که جا گذاشتم زننده و تند و مملو از خلاء حضور بوده برای آدم های دور و برم، غریبه تر ها کمرنگ تر و دوست داشته شده ها عمیق تر و غم انگیز تر، دم افطار در به در  دنبال ربّنا بودم، ردّ حضور یک آدم درست، روی شکل تخیل انبوه آدم های نادرست، ربّنا همیشه همین بوده برام، حتی بی تعریف دقیقی که یه جا دیده یا شنیده یا خونده بودمش، تفاوت غیر قابل انکار من اما همینه، نادرست بودم، شرح نادرست بودن و از بدنۀ انبوه بودن من، عموما به همین بر میگرده، به بوی عطری که آدم سر ظهر به شرمِ پیراهنِ مشمئز کننده اش میزنه، حدی از توقع که هی! من که عطر زدم برات، من که شرمندگیمُ به روت اوردم من که می دونستم باید چیزی رو درست کرده باشم من که زور زدم پر کنم خالیِ عمیقی که از نبودن خودم ساختم اما، نادرست بوده تمام این ها؛ عطر زدن و  وقتِ درکِ حد شرمندگی و درست کردن آوار پشت سر، حالا چرا دارم اینا رو بهت میگم؟ اینارو واسه این میگم که یادم بمونه امروز تا سرحد مرگ بغض کردم تا سرحد مرگ ترسیدم، از راه بی عطر و بی ظهری که در پیش گرفتم، از آدمی که وارونۀ تمام چیزهایی شده که می خواست، اینارو واسه این میگم که یادم نره موظفم حتی اگه نتونم ثابتش کنم، روی شونه هامه اعتراف به شرمندگی، اعتراف به ردّی که حتی ناچیز، حتی بی اهمیت، روی شکلِ خاطرۀ آدم های دور و برم گذاشتم، اینارو واسه این دارم میگم چون اتاق اعترافم این جاست، زیر این مخروطیِ بلند، روی چهارپایۀ کنار دیوار، با پرده های کشیده و کشیشی که سالهاست کنار دیوار نیست؛ به نام پدر به نام پسر به نام روح القدس